یک مهمانی… یک قتل… و یک حقیقت پنهان… آقای اسمیت کشته شده است و همه مظنون هستند. شما تنها کسی هستید که میتوانید پرده از این راز بردارید. نحوه پیشروی: با هر انتخاب شما، مسیر داستان تغییر میکند. در هر مرحله، دقت کنید: آیا چیزی در تصویر میبینید که با گفتههای شخصیتها همخوانی ندارد؟ آیا جزئیاتی در میان جمعیت سلبریتیها وجود دارد که نباید از آن بگذرید؟ امتیازهای شما، هوش و دقت شما را نشان خواهند داد. مراقب باشید، قاتل ممکن است هماکنون در حال تماشای شما باشد…
هوا سرد و بارانی است. تو در دفتر کار خودت، پشت میز چوبی بزرگت نشستهای و در حال بررسی پروندههای قدیمی هستی. صدای برخورد قطرات باران به پنجره، تنها صدای محیط است. ناگهان، ضربات شدیدی به در میخورد. منشیات با چهرهای پریده و لرزان وارد میشود و میگوید: “آقای کارآگاه، یک پیام فوری از عمارت بلکوود آمده است… آقای اسمیت در میانه مهمانی بزرگش، از حال رفته و پزشک میگوید او مسموم شده است. آنها به شدت به شما نیاز دارند!
ماشین کارآگاه با عبور از دروازههای بلند عمارت بلکوود، وارد حیاط سنگفرش شده میشود. نورهای رنگی و موسیقی ملایم کلاسیک که از تالار اصلی به گوش میرسد، با جو ناگهانی و گرفتهی اطراف در تضاد است. نگهبانان با چهرههای مضطرب، راه را برای ورود ماشین باز میکنند. با پیاده شدن از ماشین، اولین چیزی که توجهت را جلب میکند، جمعیت متفرق و گیج مهمانان در لابی باشکوه است. بسیاری از آنها لباسهای فاخر پوشیدهاند و با نگرانی زمزمه میکنند. در میان جمعیت، چهرههای آشنای سلبریتیها و چهرههای مرموز دیگری دیده میشود. دکتر آرتور، با عجله به سمت تو میآید.» گفتگوی دکتر آرتور: «“کارآگاه! خدا را شکر که آمدید. وضعیت بسیار وخیم است. آقای اسمیت در اتاق مطالعهاش پیدا شد… پزشک تأیید کرده که او مسموم شده است. همه چیز از زمانی شروع شد که پسرش، ویلیام، برای او یک نوشیدنی خاص آورد…
دکتر آرتور تو را به سرعت از میان راهروهای دالانمانند و پر از تابلوهای نقاشیِ قدیمی عبور میدهد و به اتاق مطالعه آقای اسمیت میرساند. درِ سنگین چوبی نیمهباز است. بوی تلخِ بادامِ سوخته (نشانه کلاسیک سم سیانور) فضا را پر کرده است. آقای اسمیت روی صندلیِ چرمیِ پشتِ میزش افتاده، در حالی که یک لیوان کریستال واژگون شده روی میز قرار دارد. ویلیام (پسرش) در گوشهای از اتاق ایستاده و با دستمالی که در دست دارد، لرزش دستانش را پنهان میکند. الینا (دخترش) در کنار پنجره ایستاده و به بیرون خیره شده است.
با اینکه هر یک از شما روی بخش متفاوتی از اتاق تمرکز کردهاید، ناگهان سکوتِ سنگینِ اتاق با صدای افتادن چیزی از جیب ویلیام شکسته میشود. یک کلیدِ قدیمیِ کوچک روی زمین میافتد. ویلیام وحشتزده خم میشود تا آن را بردارد، اما دکتر آرتور سریعتر است و پایش را روی کلید میگذارد. الینا از کنار پنجره برمیگردد و با لحنی سرد میگوید: “فکر نمیکنم این پرونده به همین سادگی که فکر میکنید حل شود، کارآگاه.” حالا هر سه نفر (ویلیام، الینا و دکتر) با نگاهی تردیدآمیز به تو خیره شدهاند.
کلیدِ قدیمی در دستت سنگینی میکند. صندوقچهی چوبیِ کوچک روی میز، درست همانطور که انتظار میرفت، قفلی همشکلِ کلید دارد. دکتر آرتور یک قدم عقب میرود و لبخندی مصنوعی میزند. ویلیام مضطرب به صندوقچه خیره مانده و الینا نگاهش را از تو به پنجره میبرد. به نظر میرسد هر کدام از آنها چیزی میدانند که هنوز نگفتهاند. اگر این صندوقچه باز شود، شاید یکی از مهمترین رازهای عمارت بلکوود فاش شود
صدای خشخشِ درِ چوبیِ صندوقچه، در سکوتِ سنگینِ اتاق پیچید. با باز شدنِ در، بویِ کاغذهای قدیمی و چرمِ کهنه فضای اتاق را پر کرد. داخلِ صندوق، زیرِ چند برگهی نامهی قدیمی، یک ویالِ (شیشهی کوچک) خالی از داروی مسموم، که هنوز بویِ تلخِ بادامِ سوخته از آن میرود، در کنارِ نامهای با خطی ناخوانا دیده میشود. در همین لحظه، دکتر آرتور با رنگپریده به سمتِ تو قدم میدارد و ویلیام هم با لرزشِ دست، از پشتِ مبل به تو خیره شده است. الینا هم که تا الان ساکت بود، با صدایی که حالا لرزشِ خفیفی دارد، میگوید: “کارآگاه، شما نباید این صندوق را باز میکردید… برخی رازها برای دفن شدن ساخته شدهاند
با شنیدن صدای فریاد الینا و دیدن ویلیام که با عجله به سمت انتهای راهرو میدود، غریزهی کارآگاهیات به صدا درمیآید. چیزی را در دستش پنهان کرده، و لرزشِ او نشان از وحشت دارد، نه بیگناهی. پشت سرش، دکتر آرتور با چهرهای رنگپریده و چشمانی نگران، به تو نگاه میکند، انگار که منتظر است ببیند چه میکنی. باد سردی از پنجرهی باز به داخل میوزد و پردهها را به رقص درمیآورد، گویی طبیعت هم در این تعقیب و گریز دخیل است. تو هم بدون لحظهای درنگ، شروع به دویدن دنبال ویلیام میکنی، صدای پایت روی قالیِ کهنهی راهرو میپیچد.
با رسیدن به ویلیام، او را درست در لحظهای که سعی داشت مدرک را در جیب کتش پنهان کند، متوقف میکنی. نفسنفس میزنی و با نگاهی نافذ به او خیره میشوی. دکتر آرتور که حالا به شما نزدیکتر شده، با اضطراب به دست ویلیام نگاه میکند. الینا از دور شاهد ماجراست، چهرهاش ترکیبی از ترس و ناامیدی است. با اصرار از ویلیام میخواهی که مدرک را به تو بدهد. پس از لحظهای کشمکش، او با اکراه، شیء کوچک و مشکوکی را به سمت تو میگیرد. با گرفتن آن، متوجه میشوی که یک ویال شیشهای کوچک و خالی است که بوی ضعیف بادام سوخته میدهد؛ دقیقاً همان بویی که در صحنه جرم حس کرده بودی. این مدرک، سکوت سنگینی بر فضا حاکم میکند
کارآگاه، ویال خالی را که بوی بادام سوخته میدهد، در دست میگیرد. نگاهش را به دکتر آرتور میدوزد که در گوشهای ایستاده و با اضطراب به ویال خیره شده است. الینا نیز با چهرهای رنگپریده، وضعیت را دنبال میکند. حالا نوبت به شنیدن حرفهای دکتر است
با در دست داشتن ویال خالی و با توجه به اطلاعاتی که از بازجویی دکتر آرتور (یا شاید حتی ویلیام) به دست آمده، کارآگاه شروع به کنار هم گذاشتن قطعات پازل میکند. نگاهش بین ویال، نامه پیدا شده در صندوقچه (اگر یادت باشه)، و اظهارات اطرافیان میچرخد. ناگهان، یک جزئیات کوچک، مثل یک کلمه در نامه، یک تناقض در حرفهای دکتر، یا حتی نگاه دزدیده شده الینا، همه چیز را روشن میکند. قاتل کسی نیست که انتظارش را داشتیم!
کارآگاه، با نگاهی نافذ و صدایی قاطع، قاتل را در میان جمع (که احتمالاً شامل الینا و ویلیام هم میشود) صدا میزند. او با کنار هم گذاشتن تمام شواهد – از بوی بادام سوخته ویال گرفته تا انگیزهای که کشف شد – نقشهی قتل آقای اسمیت را فاش میکند و قاتل را با مدارک روبرو میسازد. تنش در اوج خود است و همه منتظر واکنش قاتل هستند.
عالیییی بود دمت گرم کارت واقعا خوب بود🌱🎀
خیلی ممنون
خیلی جالب بودددد:)))) خسته نباشییی
ممنون سلامت باشی