کریستوفر نولان و کوئنتین تارانتینو، دو روایتگر بزرگ سینمای معاصر، با دو نگاه کاملاً متفاوت به قصهگویی. یکی زمان را به مثابه یک ماده خام در اختیار میگیرد و ساختار روایت را چون معماری ریاضیوار بنا میکند؛ دیگری زبان و دیالوگ را به آلت فعل تبدیل میکند و قصه را نه در اوج کنش، که در میانه مکثها و گفتوگوهای به ظاهر بیاهمیت میسازد.
نولان: معماری ذهن و زمان او شیفته ساختارهای غیرخطی و بازی با زمان است. روایتش مثل یک پازلِ دقیقِ ریاضی گونه چیده میشود. هدف خلق یک تجربه مفهومی و غوطهور کردن مخاطب در یک ایده علمی-فلسفی (مثل وارونگی زمان در تنت یا لایههای خواب در تلقین). ساختار داستانهایش اغلب موازی، تو در تو، حلقوی یا معکوس روایت میشوند. نقطه اوج او، همگرایی چندین خط زمانی در یک لحظه احساسی ناب است. پایانها مبهم، چرخشی و تفکربرانگیز. او از شما میخواهد پس از تمام شدن فیلم، ساعتها به مفهوم آن فکر کنید (مثلاً لیوان در حال چرخش در آخر تلقین). تارانتینو: نقاشی با کلمات بر بوم زمان او هم از نظم خطی داستانگویی گریزان است، اما نه برای پیچیدگی فلسفی، بلکه برای سرگرمی ناب و خلق تعلیق دراماتیک. هدف قصه گفتن به جذابترین شکل ممکن. او داستان را به قطعاتی خرد میکند و مثل یک رمان پُستمدرن، فصلبندی میکند تا تمرکز را از "چه اتفاقی میافتد" به "چگونه اتفاق میافتد" تغییر دهد. ساختار روایت غیرخطی او مثل باز کردن یک رولت روسی است؛ هر فصل یک غافلگیری تازه دارد و پر از فلشبک و فلشفورواردهای ناگهانی است که همه در یک سکانس نهایی جذاب به هم گره میخورند. پایانها اغلب غافلگیرکننده، خونین و سرشار از یک عدالت شاعرانه و گزنده.
اینجا بارزترین تفاوت است. تارانتینو: استاد پرحرفی او به دیالوگ همچون یک قطعه موسیقی نگاه میکند. شخصیتهایش قبل از هر اقدام خشونتباری، در مورد برگر رویال، مدونا یا فلسفه انعام دادن بحث میکنند. این دیالوگهای به ظاهر بیربط، شخصیتها را عمیقاً باورپذیر، بامزه و به یادماندنی میکنند و تعلیق را تا مرز انفجار پیش میبرند. دیالوگ در فیلمهای او خودش "اتفاق" اصلی است. نولان: اقتصاد کلمات دیالوگهای نولان عمدتاً کارکردی و در خدمت توضیح ایدههای پیچیده فیلمنامه است. شخصیتهایش بیش از آنکه درباره زندگی روزمره حرف بزنند، قوانین جهان داستان را برای یکدیگر (و مخاطب) شرح میدهند. احساساتشان نه در کلمات، بلکه در سکوتها، نگاهها، موسیقی عظیم هانس زیمر و تدوین موازی منتقل میشود.
نولان: عظمت IMAX و امر والا مقیاس او به "عظمت" علاقه دارد. دوربینش شهرها را تا میکند، مناظر وسیع را به تصویر میکشد و صحنههای اکشن را در مقیاسی حماسی ثبت میکند. رنگ پالت رنگی سرد، کنترلشده، اغلب متالیک، خاکستری، آبی و مشکی. جهانش لوکس، شیک و اغلب تهی از احساسات گرم روزمره است. صحنههای اکشن مبتنی بر جلوههای ویژهی عملی و بدلکاریهای واقعی (واژگون کردن یک کامیون واقعی در شوالیه تاریکی). او تصویری تمیز، دقیق و حسابشده خلق میکند. تارانتینو: انفجار سینمای Grindhouse مقیاس عاشق نماهای بسته است؛ از کفش یک زن، یک لیوان شیر، رد خون روی دیوار یا دستی که تازه قطع شده. صحنههایش اغلب در فضاهای محدود (انبار، بار، ماشین) میگذرند و تنش از محدودیت فضا میآید. رنگ پالت رنگی گرم، جیغ و اشباعشده (زرد گرمِ بیل را بکش، قرمز خونی). زیباییشناسی فیلمهای او آگاهانه به سینمای درجه دو، وسترن اسپاگتی و فیلمهای رزمی ادای دین دارد. صحنههای خشن خشونتش اغراقشده، غلوآمیز، کمیک و بالهای است. مثل یک تابلوی پاپآرت از فوارههای خون، که وحشت را به یک شوخی بصری زیبا تبدیل میکند.
نولان قهرمانانش معمار، دانشمند و ذهنهایی وسواسی هستند که توسط یک ایده، وسواس یا فقدان شخصی رانده میشوند (کاب در تلقین، کوپر در میانستارهای). آنها اغلب تمثیلی هستند؛ نمادهایی برای مفاهیم بزرگتر، نه لزوماً آدمهایی که بتوانید با آنها نوشیدنی بنوشید. دنیای احساسی آنها اغلب سرد و مالیخولیایی است. تارانتینو قاتلان خونسرد، گنگسترهای پرحرف و زنان پاییندهندهی دنیای جرم و جنایت. شخصیتهایش بزرگتر از زندگی و به شدت "باحال" هستند. آنها یک اسطورهشناسی سینمایی خلق میکنند. جذابیت یک قاتل حرفهای برای تارانتینو مهمتر از منطق روانشناختی اوست. عشق او به بازیگران و شخصیتها باعث میشود به آنها نفس بدهد و اغلب با بداههگویی خود بازیگر، شخصیت را کامل میکند.
فیلم کریستوفر نولان مثل یک مکعب روبیک پیچیده و مهندسیشده از جنس فلز سرد است که برای حل کردنش باید مغزتان را به چالش بکشید و در نهایت از زیبایی نظم نهفته در آن شگفتزده شوید. فیلم کوئنتین تارانتینو مثل یک جلد رمان عامهپسند رنگارنگ و تاحدودی کثیف است که صفحاتش آغشته به خون و رد پیتزا باشد، پر از قصههای باورنکردنی و دیالوگهای چسبناکی که تا مدتها زیر لب زمزمهشان میکنید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)