سلااام. خوبین؟ ببخشید دیر میزارم و کم ، از یه طرف دارم برای تیزهوشان و نمونه دولتی میخونم ، از یه طرف درسمه ، از طرف دیگه هم اینکه امتحانامون حضوری شده. دیگه خودتون تصور کنید دیگه ، بازم ببخشید و امیدوارم لذت ببرید 💙
رداپوش در حالی که به طرف رداپوش دیگر میرفت گفت :« کلاریس ، گزارششو بیار دفترم.» نمی خواست گزارش را ببیند و یا بخواند . به طرف دفترش حرکت کرد ، از آنجا خارج شد و به محوطه بیرونی رسید که آن را چهار ساختمان احاطه کرده بودند. همانطور که به سمت ساختمان دوم از سمت راست حرکت میکرد کلاه ردایش را برداشت ؛ زیر آن دخترکی با پوستی سفید ، موها و چشم های قهوه ای بود.
سبک و شناور بودن ، تنها چیزی که یادم بود همین بود. نمی تونستم چیزی و حس کنم ، سعی میکردم چشمام رو باز کنم اما بی فایده بود.چیزی روی سرم حس کردم ، ولی انگار فلج شده بودم و نمیتونستم جاییمو حرکت بدم. وقتی تونستم چشمام رو باز کنم ... یه دختر رو بروم بود . با چشمای درشت اش بهم زل زده بود و وقتی چشامو کامل باز کردم ، اون عقب پرید. اون....
اون دو تا گوش داشت...اما...بدنش که انسان بود...پس چطور؟ روی شاخه درخت بودیم ، بنظر ده ساله میومد ، چشم های سبز درشت و موهای نارنجی...دختر بامزه ای بود ، یکدفعه محبت ام گل کرد و دستمو گذاشتم رو سرش و گفتم :« سلام دختر کوچولو.» یکدفعه...
یکدفعه عصبانی شد طوری که نزدیک بود از شاخه درخت بیفتیم پایین.گفتم :« چته؟ چرا اینطوری میکنی؟» با حالتی عصبی و دست به سینه بدجوری نگاهم کرد ویگفت :« من پسرم ، احمق خان !» گفتم :« هممم...احمق خان! لقب خوبیه ، اما بدرد من نمیخوره من خرمغز ( باهوش) تر از ازین حرفام ، پسر دختر نما!» ادامه دادم :« من کجام؟ چرا اینجام؟ و کی میتونم از این جهنم دره برم؟»
پسره با بی میلی دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :« من آکیهیتو هستم ، میتونی آکی صدام کنی » گفتم :« خوشبختم ، منم توماس هستم میتونی تام صدام کنی ، ملقب به کیرو » و باهاش دست دادم. گفت :« خب ... تو توی سرزمین بارکو هستی. اینجا یاد میگیری چطور ۱_ از خودت محافظت کنی ۲_ از اطرافیانت محافظت کنی و ۳_ برای کار در سازمان تعلیم میبینی . به عبارتی تو هم یه سگی مثل باقی سگای سازمان»
گفتم :« صبر... صبر کن. یعنی چی؟ » گفت :« آها اون یکیش موند ، دو سال» با گیجی گفتم:« دو سال چی؟» سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت :« دو سال اینجا میمونی ، گرچه ، هر یک ماه اینجا برابر یک سال دنیای شماست.»
گفتم:« آه...خدایا...یعنی دو ماه باید اینجا بمونم ؟» گفت :« آره » یکدفعه صدای فس فس ماری شنیدم و سرم را چرخاندم. لعنتی....مار اینجا چیکار داره؟ گفتم:« این چیه؟» گفت :« روح حیوانیته دیگه!» یجوری اینو گفت انگار خیلی عادیه از کتف یه نفر مار بزنه بیرون . گفتم :« میشه توضیح بدی؟» از درخت پرید پایین ، به من نگاه کرد و گفت :« بپر پایین ، بقیش بمونه توی راه »
نتیجه 1
آیا از زیبایی های فرزندم توماس رنج بردید؟ آیا روش کراش زدید؟ منتظر قسمت بعدی باشید ، سعی میکنم زود بنویسمش💙
نتیجه 2
آیا از زیبایی های فرزندم توماس رنج بردید؟ آیا روش کراش زدید؟ منتظر قسمت بعدی باشید ، سعی میکنم زود بنویسمش💙
نتیجه 3
آیا از زیبایی های فرزندم توماس رنج بردید؟ آیا روش کراش زدید؟ منتظر قسمت بعدی باشید ، سعی میکنم زود بنویسمش💙
نتیجه 4
آیا از زیبایی های فرزندم توماس رنج بردید؟ آیا روش کراش زدید؟ منتظر قسمت بعدی باشید ، سعی میکنم زود بنویسمش💙
عالییییی بود💗💗💗
انقدر توماس رو اذیت نکن گناه داره🥺😢
ممنون. چشم ولی برای قوی شدنش نیازه ، ولی باشه ، کمترش میکنم❤️😅
بسی زیبا بود 💜💜
سعی کن سعی کن 😶
ممنون. چشم❤️❤️
بسیار عالی
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
اوخی دلم برا تامی سوخت🥺🥺
ممنون. آره ... البته این یک هزارم بلا هاییه که سرش میاد😅😅💙
ازت خیلی خوشم اومد
منم هر بلایی که مبتونم رو سر شخصیت اصلی میارم
اجی میشی
کلرم ۱۴ سالمه
آره . منم ایلکای هستم و ۱۵ نه ۱۶ سالمه ، ببخشید هنوز عادت نکردم😅😅😅