فکت آوردم. از انیمیشن ماشا و میشا . خراب کردن کودکیتون پز نیست سبک زندگ_ هیچی هیچی بیا ادامه..☕️
همون طور که میدونین داستان ماشا و آقا خرسه یا به اصطلاح بعضی ها "ماشا و میشا" یه کارتون روسی بوده، داخل روسیه تعداد خرس ها خیلی بیشتره و این کارتون در واقع از روی یک کتاب ساخته شده ...
کتاب ماشا و آقا خرس داخل این داستان دختری همسن ماشا حدود ۵ ساله بوده که داخل روستا زندگی میکرده و یک روز با اجازه پدر و مادر بزرگش، همراه دوستانش وارد جنگل میشه تا قارچ و توت وحشی جمع کنه؛ ماشا بعد مدتی متوجه میشه که دوستانش رو گم کرده و زمانی که دنبال راه برگشت بوده کلبهای رو پیدا میکنه ... ماشا وارد کلبه شد و همون هنگام بوده که خرس پیشش سرش داخل میآید؛ ماشا قصد فرار داشته اما خرس اونو حبس میکنه و ماشا رو مجبور میکنه تا کارهای خونه و غذا رو براش آماده کنه تا در ازای اونها ماشا رو نخوره ... یه روز ماشا نقشهای برای خودش میچینه و شیرینی پای میپزه ...
کتاب ماشا و آقا خرس داخل این داستان دختری همسن ماشا حدود ۵ ساله بوده که داخل روستا زندگی میکرده و یک روز با اجازه پدر و مادر بزرگش، همراه دوستانش وارد جنگل میشه تا قارچ و توت وحشی جمع کنه؛ ماشا بعد مدتی متوجه میشه که دوستانش رو گم کرده و زمانی که دنبال راه برگشت بوده کلبهای رو پیدا میکنه ... ماشا وارد کلبه شد و همون هنگام بوده که خرس پیشش سرش داخل میآید؛ ماشا قصد فرار داشته اما خرس اونو حب*س میکنه و ماشا رو مجبور میکنه تا کارهای خونه و غذا رو براش آماده کنه تا در ازای اونها ماشا رو نخ*وره ... یه روز ماشا نقشهای برای خودش میچینه و شیرینی پای میپزه ...
آقا خرس با دیدن شیرینی کنجکاو میشه و ماشا توضیح میده که فقط اونها رو میخواد برای خانوادهاش ببره، هرچند آقا خرس درخواست اونو رد کرد و گفت خودش شیرینیها رو میبره ... ماشا هم قبول میکنه ولی شرط میزاره که از بالای درختی خرس رو تماشا کنه تا شیرینیها رو نخوره :)
در همین حال ماشا وارد سبد شیرینی میشه. وقتی خرس نزدیک روستا شد سگها اونو دنبال کردن و آقا خرسه سبد رو رها کرد ... ماشا هم از فرصت استفاده کرد و به خونه و پیش خانوادهاش برگشت. اما این پایان ماجرا نیست..
قت*ل ماشا اما داستان فقط همینجا متوقف نشد ... اون کتاب بر اساس افسانهای روسی اما واقعی که در سال ۱۸۹۲ رخ داد نوشته شد... ماشا دختر بچهای عاشق خرسها بود تا اینکه یه روز سیرکی در اون منطقه باز شد که خرسهای آموزش دیده داخلش قرار بود نمایش اجرا کنن...
ماشا هم به عشق خرسها والدینش رو راضی کرد تا به اون سیرک برن ... وقتی نمایش اجرا شد ماشا هیچ خرسی ندید، اون قرار نبود خرسی اون روز برای نمایش بیاد برای همین ماشا خیلی ناراحت شد با این حال بلند شد و یواشکی در حین نمایش خودش رو به پشت صحنه و قفس حیوانات رسونده... ماشا اونجا خرسی رو داخل قفس دید و از علاقه زیادش قفس رو باز کرد...
اما بعد صدا جیغ و دویدنهای دختر سیرک رو پر کرد اما تا رسیدن مسئولان، خرس ماشا رو دریده بود ... همون طور هم که میدونید آقا خرسه در واقع خرسی بازنشسته بوده که داخل کلبهای زندگی میکرده و ماشا روحی که داخل اون جنگل گم شده بود ... برای همین ماشا با بقیه حیوانات ارتباط برقرار میکرد و بعد خیلی اتفاقات آسیب نمیدید یا هرگز بعد سالها بزرگ نشد یا هرگز والدینی نداشته ... حتی از نگاه اول داخل خونه هم مشخصه که وسایل و مدالهای سیرک بودن.
حتی آمبولانسی هم که بالا تپه بوده اشاره دوری به مر*گ ماشا و نجاتش داشته:
آقا بچگیییم باهام بای بای کرد😃
😂💔نه ببین پیشمیاد
آره بابا
برادر بچگیمو به چخ دادی😑😂
😂😔
چقددددددددددددر غم انگیززززز بوددد
☕☕
بچگیمو با خاک یکسان کردی عاقا💔💔💔💔💔
😂😔پیشمیاد_
چقدر غم انگیز، تراژدی رو تبدیل کردن به یه انیمیشن طنز
دقیقااا
الهیییی ماشا کوچولو 🤧
خسته نباشی خوشگلهههه
مرسییی❤☕
غمگین ترجیح میدم باور نکنم
حقیقت تلخه💔
عالییییی
☕❤
عالیییی بود
❤☕
غمگین بود تاحالا نشنیده بودم💔
موافقم💔