بزن بریم!
او فیلم را متوقف کرد.
اما هرچه بیشتر نگاه میکرد... بیشتر مطمئن میشد. آن موجود، قاشق نبود، فقط شبیه او بود.
مثل انعکاسی که صاحب خودش را فراموش کرده باشد.
صبح روز بعد، هویج به خانه قاشق رفت، اما خانه خالی بود.
در باز بود،چراغها خاموش بودند.
و روی میز آشپزخانه یک دفترچه قرار داشت"دفترچه خاطرات قاشق"
آخرین صفحات فقط چند خط داشت: "روز ۴۸" هنوز نمیدانم کداممان اول بودیم. "روز ۵۱" امروز آینه یک ثانیه زودتر از من لبخند زد. "روز ۵۷" فکر میکنم او میخواهد جای مرا بگیرد. "روز ۶۰" اگر من ناپدید شدم، به آینهها اعتماد نکنید.
صفحه بعدی خالی بود.
اما پشت جلد چیزی نوشته شده بود.
هویج نور چراغ قوه را روی آن انداخت،نوشته کمرنگ بود. انگار با عجله حک شده باشد.
فقط یک جمله: «او از آینهها نمیآید...»
و زیر آن: «ما از آینهها میآییم.»
.....
همان لحظه صدای شکستن شیشه در خانه پیچید،هویج دوید.
و در اتاق نشیمن ایستاد.
پنجره سالم بود. اما آینه دیواری... ترک خورده بود.
و در میان ترکها... برای یک لحظه کوتاه... خیلی کوتاه...چهره قاشق دیده شد.
تنها چیزی که باقی ماند... رد یک دست روی سطح داخلی آینه بود.
رد دستی که از آن طرف شیشه گذاشته شده بود.
خیلی قشنگه
ممنونمم✨
اخ جونننن قسمت جدیدددد
کارآگاه مورد علاقم کارآگاه هویججج🙏
وای این داستان شاهکارههه🛐🛐🛐
ممنونممم😭💘