در میزنی و با مکثی کوتاه وارد میشی. همه نشستن. پروفسور ته سالن، روی صندلی گهوارهای لم داده، انگار نه انگار که منتظر تو بوده. جلو میری. با دیدنت از جا میپره و با هیجان دستاش رو به هم میکوبه: «آها! بالاخره آخرین نفر هم رسید. خب رفقا، حالا که همه جمعیم، دیگه نمیتونم تحمل کنم... میخوام براتون از بزرگترین شاهکارم بگم: "نوگفتار" شروع کنیم؟»
اول یه موضوع مطرح میکنم و بعد براتون بازش میکنم: تناسب زبان و فکر، یعنی زبانی که حرف میزنی مستقیم توی طرز فکرت تاثیر داره. بعضی از کتابخونها هم میگنCognitive Linguistic" Relativity"، ولی آسونش میشه همون الکی نبودن حرف! این نظریه میگه که زبان فقط یه وسیله نیست. ازتون میخواد به این سادگی باور نکنین که زبان، فقط یه ظرفه که توش مواد فکر رو میریزن در واقع، زبان خودش مواد رو درست کرده و بهش شکل داده. توی مغز آدم، زبان کانالهای نورونیِ پیشفرض رو میسازه. نوزاد که به دنیا میاد، مغزش مثل یه هارد خالیه، ولی ما با زبانی که بهش میدیم، سیستمعامل رو نصب میکنیم. هر چی که اون بچه بعداً یاد میگیره، از همون مسیری رد میشه که ما ساختیم. ما با نوگفتار داریم اون کانالها و مسیرها رو از اول تو مغز مردممون میسازیم. حالا بریم سروقت یه مثال ساده دیگه: اگه به یه بچه یاد بدی که فقط چهارتا رنگ داریم [قرمز، آبی، زرد، مشکی]، اون بچه تا آخر عمر تفاوت [لاجوردی] و [فیروزه ای] رو واقعا نمیفهمه. چشمش کاملا میبینه که دوتا رنگ فرق دارن، ولی مغزش میگه «هر دوتاش آبیه دیگه» چون کلمهاش رو بلد نیست. نوگفتار دقیقاً همین کار رو با چیزهایی مثل «درست و غلط» و «آزادی و اسارت» میکنه. ما داریم دقت فکر مردم رو پایین میآریم. مثلاً به جای اینکه بذاریم اخلاق رو با صد تا درجهی خاکستری ببینن (یه کم خوب، یه کم بد، نسبتاً درست...)، بهشون فقط دو تا کلمه: «درستِ مطلق» و «غلطِ مطلق». بعد هر چی ما بگیم، میشه درستِ مطلق. به شکل کاملتر، ما داریم نقشهی راه ذهن رو عوض میکنیم طوری که تردید و شک دیگه بیمعنا باشن. اگه کلمهای برای «تردید» توی ذهن کسی نباشه، اون آدم دیگه نمیتونه شکش رو حتی تو ذهن خودش، ابراز کنه. یا حرف ما رو باور داره، یا نه. و اگه نه، دیگه اون آدم، آدم نیست، یه فرد مطلقا گمراهه. ساده شد؟
واژهزدایی اولین گامی هست که باید برداشته بشه یعنی چی؟ یعنی میآییم یه سری واژه رو اعلام میکنیم غیرقابل ترجمه به نوگفتار. مثل «عدالت»، «آزادی»، «حقوق فردی»، «عزت»، «انتخاب»، «نقد»، «تاریخ»، «حقیقت»... اینا رو میفرستیم تو بایگانیهای مفاهیم گمشده. چرا؟ چون این واژهها مثل بمب ساعتی میمونن. وقتی یه شهروند ناراضی باشه، میشینه فکر میکنه «من از بیعدالتی ناراحتم» ولی اگه کلمهی عدالت نباشه، مجبوره بگه «حالم بده» بعد ما میگیم حالت بده؟ برو قرص بخور، مشکلی نیست! میبینین چطور مسئله رو از حوزهی اجتماعی بردیم به حوزهی پزشکی؟ از نظر مهندسی رفتاری، حذف واژه یعنی حذف بازنگری ذهنی. اون موقع دیگه نه تنها مردم اعتراض نمیکنن، بلکه حتی نمیتونن بریزن تو خیابون و شعار بدن، چون شعاری که کلمهی اصلیش وجود نداره، مثله آواز بیصداست. بذار یه مثال عامیانه بزنم: تصور کن کلمهی «خستگی» رو از فرهنگ لغت حذف کنیم. یه کارگر که دوازده ساعت متوالی تو آفتاب کار کرده، کمرش درد میکنه، چشماش خون افتاده، ولی چون کلمهی «خستگی» وجود نداره، وقتی ازش میپرسی «چطوری؟»، میگه «خوبم، به اندازهای انرژی دارم که فقط میتونم دراز بکشم». میبینین چی میگم رفقا؟ اون آدم نمیدونه داره از کار زیاد داغون میشه، بلکه در نظر میگیره این حالت طبیعی آدمیزاده. حذف یه کلمه، میتونه توانایی فهم یه وضعیت رو پایین بیاره. مردم میبینن که مثلاً همشون یه جور لباس میپوشن، یه جور حرف میزنن، ولی چون کلمهی «اجبار» وجود نداره، فکر میکنن این سلیقهی خودشونه. ما هم با آزادی و... همین کار رو میکنیم. مردم میبینن یه جایی، یه نفری ناهارش رو نخورده برگردونده به آشپزخونه، یا یه نفری با اخم نشسته یه گوشه. متوجه میشن اونا دارن یه کاری میکنن، مثلاً شاید دارن نفس عمیق میکشن، یا یه رژیم جدید گرفتن. ولی اسم واقعیش رو نمیتونن بذارن اعتراض، نارضایتی یا دلخور بودن، چون این کلمهها توی دایرهی لغاتشون نیست. اسم نداشتن یعنی درست نفهمیدن. نفهمیدن یعنی نبودن. یعنی اون آدم اخمو، براش ممکن نیست که ناراحت باشه؛ فقط یه آدمه که نشسته و نفس عمیق میکشه. و بوم! توجیه شدین؟
برادرا، یه اصل توی روانشناسی تکاملی هست به اسم اصل کمترین کوشش مغز که خسیس و تنبله، نمیخواد کالری بسوزونه پس همیشه سادهترین مسیر رو انتخاب میکنه. نوگفتار این اصل رو به حداکثر میرسونه. ما داریم زبان رو تکبعدی میکنیم: فعل کمتر، صفت کمتر، قید تقریباً صفر. زمانها رو حذف میکنیم. فقط "گذشته" و "الان" تو سرمون فکر و نگرانی در مورد آینده نداریم، چون آینده مملکتمون همیشه روشنه! اصلا کلمهی «شاید» رو برمیداریم. به جای «فردا ممکنه بارون بباره» میگیم "فردا بارونه(اگه حزب بگه)" یا "فردا بارون نیس"(اگه حزب بگه)" اگه بارون بیاد، میگیم «پیشبینی درست بود»، اگه نیاد، میگیم «تو دفعهی بعد درست میشه» هیچ ابزاری برای ابراز «شک» وجود نداره. تخصصی بگم: ما داریم فاتحه ظرفیت رمزگذاریهای چندمعنایی رو میخونیم. هر کلمه فقط یه معنی داره، اون هم معنیای که خودمون دادیم. مثلاً کلمهی «پاک» فقط یعنی «هماهنگ با حزب ما». اگه کسی لباس کثیف داشته باشه، نمیشه بگه "پاک" نیست، میشه بگه "کثیفه" اما «پاک» دیگه معنای فیزیکی نداره، فقط معنای اجتماعی داره. اینطوری ذهن عادت میکنه به هممعناییِ اجباری. دیگه نمیتونه به این سادگیا استعاره بسازه، کنایه بگه یا طنز تلخ ببافه. طنز نیاز به دو لایهی معنا داره، که حذف شد. پس ذهن مجبوره یا ساکت باشه، یا مثل یه جادهی صاف، مستقیم بره جلو؛ بدون هیچ انحرافی این یعنی حداکثر بهرهوریِ فکری برای ما، و حداکثر حماقت برای مردم.
حالا میرسیم به باحالترین بخش کار: قاببندی معنایی به روش معکوس. معمولاً آدما فکر میکنن کلمات بازتاب واقعیت هستن. ولی نخیر، ما واقعیت رو بازتاب کلمات میکنیم. مثلا کلمهی «تثبیت» رو در نظر بگیر. تو زبان عادی یعنی «ثابت کردن یک متحرک». تو نوگفتار، تثبیت یعنی "بازداشتن از فکر تغییر" وقتی میگیم «حزب در حال تثبیت افکار عمومی است». یعنی داره جلوی فکرهای دردسرساز رو میگیره. حالا این چهارچوب رو اعمال میکنیم روی چیزهای دیگه: به جای "باز`جویی" میگیم "روشنگری" به جای "اعدا`م" میگیم "عدالت نهایی" به جای "تبلیغات" میگیم "آموزش سریع" اینجاست که تئوری تعریف عملیاتی وارد میشه. به جای اینکه «دمو`کراسی» رو تعریف کنیم به «انتخابات آزاد با کاندیدای مردمی»، میگیم «دمو`کراسی یعنی بالا بردن دست وقتی حزب بهت میگه». بعد اونقدر این تعریف رو تکرار میکنیم که دیگه کسی تعریف قدیم رو به یاد نیاره. این میشه بازنویسیِ حافظهی بلندمدت. از نظر عصبشناسی، مسیرهای نورونی مرتبط با مفهوم «عدالت» آتروفی میشن و مسیرهای «اطاعت» هایپرتروفی. نتیجه و حاصل؟ شهروندی که فهمیده داری اشتباه میکنی ولی نمیتونه کلمهای براش پیدا کنه، به مرور قبول میکنه که اشتباه نمیکنی، چون مغزش راهی برای خروج از این چارچوب نداره. یه قفس نامرئی، اما محکمتر از تمام قفس های جهان
رفقای عزیز، اینم از آخرین و عمیقترین سطح نوگفتار: نابودیِ مفهوم «من». ببینید، توی زبانهای عادی، ضمیر اول شخص مفرد چیه؟ من با "من" میشه گفت «من فکر میکنم»، «من مخالفم»، «من انتخاب میکنم». نوگفتارِ پیشرفته ما، هیچ ضمیری نداره. به جاش از ساختارهای غیرشخصی استفاده میکنه: «فکر میشود»، «دیده میشود»، «تصمیم گرفته شده است» کی فکر میکنه؟ کی دیده؟ کی تصمیم گرفته؟ مهم نیست. مهم اینه که «من» وجود نداره. وقتی «من» نباشه، عاملیت فردی ناپدید میشه. کسی دیگه نمیتونه بگه «من مسئولم» یا «من آزادم» چون «من» ای وجود نداره. در عوض، همه چیز به جمعِ بدون عضو تبدیل میشه: «ما»ی وطنی. این «ما» کیه؟ هر کس که زبان رو به خوبی حرف بزنه و بیشتر مورد قبول حزب صاحب قدرت قرار بگیره من به این وضع میگم خودزداییِ اجباری این بدتر از سرکوب کردنه. سرکوب یعنی تو هنوز «منِ سرکوبشده» داری. ولی اینجا «من» رو از بن ریشهکن میکنیم. فرد دیگه احساس نمیکنه داره از چیزی محروم میشه، چون هیچوقت خودش یا اطرافیانش اون رو نداشتن انگار که به ماهی بگی «از نداشتن دوچرخه ناراحت نیستی؟» ماهیه حتما میگه «دوچرخه دیگه چیه؟» همین. آخر خط، ما به نقطهای میرسیم که آدمها نه فقط به حرفای ما فکر میکنن، بلکه "با حرفای ما" فکر میکنن. یعنی سیستم ذهنشون با مدل زبانیِ ما هماهنگ میشه. اونوقته که میتونیم بگیم «انساننو» توسط نوگفتار زاده شد.
خاکستر عزیز، با چه اپلیکیشنی ادیت میزنی؟ ادیتات خیلی زیبان.
از پستتون لذت بردم، ساعت ها می شد بنشینم پای این پست و تحلیلش کنم.
در مورد ادیت صحبت که کردیم، گمونم این کامنتتون بعدش منتشر شده
و خیلی از لطفتون متشکرم
عالی بود🌿🌱
ممنونم
خیلی پست جالب و قابل فکری بود.✨
خسته نباشید!
متشکرم
فوق العاده بود
ممنون
پست خیلی عالی بود🌸💕 موفق باشی
متشکرم
و همچنین
کاورات فوق العادن عوضشون نکنیا
عالی بود💓
ممنون
میتونم بگم بسیار مفید و خردمندانه بود
خسته نباشی استاد🫡🍃
سپاس
(و ممنون از لطفتون)
حقیقته استاد جان🍃✨
عالییی بود
سطح کلماتت چشمگیر بود فقط میتونم بگم واوووو
ممنونمم
خیلی خوب بود خسته نباشی
متشکرم