درود بر شما. تا به حال براتون سوال پیش اومده که؛ برای مثال، چطور چینی های باستان و بومی های امریکا چندین هزار سال پیش همزمان به چیزهایی مثل اژدها باور داشتن، در حالی که نه اژدها وجود داشته نه این دو با هم ارتباطی داشتن؟ چطور یک داستان ساختگی بدون اینکه دست به دست بشه، توی اون سر دنیا هم پخش شده؟ شاید اصلا واقعی بودن که هر دو تمدن این هارو دیدن؟ شاید...؟ توی این پست حسابی به این موضوع میپردازیم؛ پس تا لایک رو بزن تا بریم برای پست.
خب اول باید به مغزمون نگاه کنیم؛ مغز ما فقط یک تماشاگر نیست، یک ماشین معنا سازه. یعنی چی؟ یعنی وقتی چیزی میبینه که دلیلش رو نمیفهمه سریع میپرسه؛ • این از کجا اومد؟ • چه کسی این کار رو کرد؟ • پشت این کار چه نیرویی هست؟ • این نشونه ای از یک چیز بسیار بزرگ تره؟ که این ویژگی مغز، بسیار هم برای بقای انسان مفید بوده. اینطوری بگم که؛ اینکه اجداد اولیه ما با شنیدن صدایی فکر میکردن که "شاید یک شکارچیه" خیلی بهتر از این بوده که بیخیال علتش میشدن و توسط یک شیر وحشی خورده میشدن. که از این نتیجه میگیرم مغز انسان به طور طبیعی عاملجو هست؛ یعنی دوست داره برای هر اتفاقی یک فاعل، یعنی کننده اون اتفاق، پیدا کنه. البته همین ویژگی هم باعث اسطوره ها شد؛ رعد و برق کار خدای اسمانه، بیماری کار روح خبیثه و هر اتفاق خطرناکی نشونه ای از یک نیروی پنهان هست.
درسته که فرهنگ ها مختلف بودن، اما انسان ها در همه جای دنیا چیز های مشابهی داشتن؛ • همه می میرند. • همه بیمار می شوند. • همه از تاریکی می ترسند. • همه با بلایای طبیعی مواجه اند. • همه اینده ی نامطمئن دارند. • همه به غذا، امنیت و ارامش نیاز دارند. وقتی انسان در برابر چیزهایی مثل موارد بالا قرار میگیرن که کنترلشون دست خودشون نیست، مغزش شروع میکنه به داستان سازی برای ارام کردن انسان. یعنی بجای اینکه رک بگه نمیدونم به صاحبش میگه؛ شاید این نیرو از یک دنیای دیگه اومده، شاید پای یک موجود نامرئی خطرناک در میانه، شاید این شیء/موجود مقدس یا نفرین شده ست، شاید... پس در اصل بسیاری از این خرافات، پاسخ مغز به اضطراب های روانی انسان بودن.
بخش زیادی از اسطوره ها، از چیز هایی اومدن که انسان هاتوی طبیعت دیدن؛ • مارها • پرندگان • شیرها • کوه ها • اتش • رودها و سیل ها • صاعقه و طوفان از دل همین عناصر، موجودات افسانه ای ساخته شدن. مثلا همین اژدها رو اگر نگاه کنیم، ترکیبی از چند ترس انسان و مشاهدات واقعی هست؛ مارهای بزرگ، خزندگان خطرناک، استخوانها یا فسیلهای ناشناخته، اتش و... این یعنی اژدها فقط یک داستان نیست؛ یک ترکیب نمادین از عناصر واقعی و ترس های انسان هست. همین منطق در رابطه با موجودات اسطوره ای دیگر هم صدق میکنه؛ انسان با تکه های اشنایی از طبیعت، موجودی تازه و بزرگ تر ساختن تا به کمک اون، ناشناخته هارو قابل تصور کنن.
حقیقتا ذهن انسان زیاد با مفاهیم خیلی انتزاعی مثل مرگ، قدرت، سرنوشت، قانون طبیعت یا امر الهی راحت نیست، برای همین این چیزهارو در قالب چیزهای دیدنی و قابل لمس میسازه؛ • خدا رو شکل انسان وار یا پادشاه گونه تصور می کنه. • نیروهای طبیعت را به صورت موجودات زنده میبینه. • ارزشهای اخلاقی را در قالب داستان های قهرمانی نشان میده. • قدرت نامرئی رو در قالب بت، نماد، مجسمه، طلسم یا نشانهی مقدس تجسم می کنه. اینجاست که بت پرستی یا معنا پرستی معنا پیدا میکنه. در بسیاری از فرهنگ ها بت یک تکه چوب یا سنگ نبوده؛ بلکه بدن دیدنی یک مفهوم نادیدنی بوده.
اسطوره و خرافه فقط توضیح غلط علمی نبودن، برای اداره ی زندگی هم بودن. بخوام کمی از کارکرد های مهم اجتماعی و روانی این اساطیر بگم؛ • اضطراب را کم می کردند. • به زندگی نظم می دادند. • رفتارهای جمعی را هماهنگ می کردند. • هویت گروهی می ساختند. • به رنج و مرگ معنا می دادند. برای مثال اگه یک جامعه باور داشته باشن بیدار موندن تا نصف شب خشم ممدقلی رو بر می انگیزه، زود میخوابن. یا اگر باور داشته باشن یک نماد مقدس محافظشان هست، احساس امنیت و ارامش بیشتری میکنن. پس همه ی خرافه هارو نباید با این معیار سنجید که درستن یا غلط، از دید تاریخی، خیلی از اون ها ابزار های بقا و مدیریت اضطراب بودن.
وقتی دو فرهنگ با باور ها و اعتقاداتی نشابه میبینم نتیجه نمیگیریم که یکی از ان یکی تقلید یا کپی کرده، چون اگر انسان ها در شرایط مشابهی باشن، خیلی طبیعی هست که به ایده های مشابه برسن. • اگر همه از سیل می ترسند، داستان سیل بزرگ در همهجا شکل می گیرد. • اگر همه مرگ را تجربه می کنند، باور به روح و زندگی پس از مرگ شکل می گیرد. • اگر همه خطر حیوانات و تاریکی را می بینند، موجودات هیولایی و ترسناک ساخته می شوند. بخوام ساده تر و قابل درک تر بگم؛ بعضی باور ها مثل اختراع چراغ هستن، هرکی که توی تاریکی بمونه، احتمال داره به فکر خودش برسه. البته این رو هم بی افزونم که ارتباطات هم بی تاثیر نبودن، اما تاثیر چندانی نداشتن. ارتباطات زیادی از طریق تجارت، سفر های طولانی، مهاجرت، جنگ یا... صورت گرفتن و افسانه های زیادی از این طریق دست به دست شدن، اما شباهت بسیاری از باورهای جهانی، مخصوصا در فاصله های بسیار دور مثل همان امریکا و چین که ابتدای پست گفتم، فقط با انتقال توضیح داده نمیشن؛ بخش بزرگی از اون نتیجه ی این هست که انسان ها با مغزی مشابه در جهانی مشابه بودند، به دنبال جواب گشتند و چیزهایی مشابه پیدا کردن.
خرافات و اسطوره های جهانی بجای اینکه عجیب باشن، بیشتر قابل انتظارن. چون؛ • انسانها یک جور می ترسن. • یک جور خیالل پردازی می کنن. • یک جور دنبال علت می گردن. • یک جور با ناشناخته ها کنار می ایند. • یک جور از عناصر مشابه طبیعت، نماد میسازن. به همین دلیل هست که حتی توی فرهنگ های دور از هم هم، داستان هایی مثل اژدها، روح، سیل بزرگ جهانی، بت، جادو، جهان زیرین و قهرمانان مختلف روبرو میشیم. این شباهت ها هم لزوما نشانه حقیقت اون باور ها نیستن، بلکه نشون میدن مغز انسان در هر جای دنیا که با ترس و ابهام روبرو بشه تقریبا یک جور داستان میسازه.
عالی و قوی
خیلی جالب بود
چقدر از من میترسن
چیزی که برای من خیلی جالب بود پیشگو های معبد دلفی بودن... سه کتاب که دو تاش سوزانده شد توس آخرین سیبل... اما نکته اینجاست که خیلی از چیزایی که پیشگویی میکردن درست بوده از سقوط امپراتور های مختلف گرفته الی آخر... منتها نکته اینجاست که اگه آپولونی وجود نداشت که بهشون چیزی بگه پس اصلا چجوری آنقدر دقیق پیشبینی میکردن...
عالی بود برادر
بسیار جالب و مفید🍺👍
من خودم خیلی دوست داشتم توی چین قدیم زندگی کنم و یه اژدها داشته باشممهلژتمژتنتنیطتین*اثرات سیدراما ووشیا*
عه اینو من بررسی کردم بهم نان خشک بده
🥖
خیلی جالب بود واقعا
بعضی چیز هاش رو قبول دارم تا حالا به این جور چیز ها فکر نکرده بودم مفید بود افرین 👍
خسته نباشیی.
کاش واقعی بودن. دوست داشتم اژدهای خودم رو آموزش بدم😂😔 زندگی واقعا خسته کنندست.
اره دقیقا