درود؛بنده بلادونا ام و این اولین ولاگ منه؛ از یک روز شلوغ و به یاد موندنی! میخواید ببینید چیکارا کردم؟ پس بزنید بریم🎊🎉
وقتی چشم هام رو باز کردم،دیدم عهوا،بنده ۲ ساعت دیر پاشدم.یعنی باید ۸ بلند میشدم ولی ۱۰ بلند شدم. [دیروز یکی از مراسم های عروسی پسر همسایمون خونه ما بود و من بشدت خسته شده بودم] مامانم داشت میرفت خونه مامانبزرگم،منم صبحونه خوردم،رفتم پارکینک خونمون تا دنسی که با دوستم قرار گذاشتیم انجام بدیم رو ضبط کنم و یهو...
مامانم زنگ زد:وانیاااا،داداشاتو بیدار کن،لباس خوب بپوشون،درساشونو بگو بعد بیاین خونه مامانی[مادربزرگ مادری]. منم همون لحظه تند تند با داد و بی داد به سختی داداشامو ساعت ۱۱:۳۰ بیدار کردم.ساعت ۱ بود که ما رفتیم خونه مامانی و به به بدبخت شدم. اونجا پر مهمون بود ماهم همرو فرستادیم طبقه بالا و من موندم و بچه ها که باید نگه میداشتمشون چون من از همه بزرگترم...
من از بچه متنفرم و به سختی بچه هارو پایین نگه داشتم،که اخراش حدود ساعت ۳ بابام گفت بزار بیان بالا و منم خلاص! بگم براتون که مامانی و بابایی[پدربزرگ مادری]قرار بود امروز برن مکه و بخاطر همین خونشون پر مهمون بود. و زمان رفتنشون فرا رسید...
ساعت ۳ گذشته بود که باید کم کم راه میوفتادن برن زنجان از اونجا هم برن مشهد و از مشهد پرواز به مدینه و بعد مکه! خانواده ما و خانواده خاله هام[دایی ندارم] هم گفتیم تا زنجان میریم راه بندازیمشون! که یهو بابام گفت ماشین ما خراب شده و احتمال داره وسط راه دیگه نشه باهاش رفت،مجبور شدیم ماشین پدربزرگ پدریمو بگیریم[باید میرفتیم وگرنه نمیگرفتیم]و خداروشکر ماشینشون رو به ما دادن تا بتونیم بریم...
همه بعد از مراسم کوچیکی که به رسم برای افرادی که میرن مکه برگزار میکنن تا پایین کوچه رفتیم،بعدش همه خداحافظی کردن و راه افتادیم به سمت زنجان. ماشین ما کمی دیرتر رفت چون باید وسایلی از خونه برمیداشتیم و من سریع هدفونم رو برداشتم...
و بالاخره خانواده ما هم با حدود ۱۰-۱۵ دقیقه تاخیر راه افتاد و تقریبا ۱:۳۰ تو راه بودیم. من هم تمام راه رو اهنگ گوش دادم[اسم چندتارو نتیجه میگم] خداروشکر همگی به موقع ترمینال بودیم. دختر خالم و پسر خالم و داداشام همش گریه میکردن میگفتن ماهم میایم😭😂 اونجا کلی عکس یادگاری گرفتیم[عکسا گوشی خالمه هنوز نفرستاده ببخشید که نزاشتم] و من هم با اشک های جمع شده پشت چشمم ما مامانی و بابایی[پدر بزرگ و مادربزرگ مادریم]خداحافظی کردم و اونا بعد ساعت ۵ سوار اتوبوس به مشهد حرکت کردن...
ماهم از خاله هام خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم که یهو فهمیدم،بهبه! قراره بریم بگردیم و خرید کنیم.ماشین رو پارک کردیم و من و مامانم و بابام و داداشام افتادیم تو خیابون! حدودا ساعت ۷ بود که برگشتیم. من چیز خاصی نگرفتم عکساشو بالا میزارم اما از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم توی کتابخونه ای که نزدیک جایی بود که ماشین رو پارک کردیم...
یسری لوازم تحریر بود که باید میگرفتیم ولی اصل کاری این بود که من کتاب میخواستم. طبقه ای که بالا بود برای کتاب بود رفتیم و من کلی دنبال کتاب بی باک گشتم. اخرش مامانم گفت از اون خانومه که اینجا کار میکنه بپرس و اون گفت پایین سه تا مونده ازش و من سریع رفتم و یکیشو برداشتم...
مامانم برای داداشام و خودم یسری مداد نوکی و این چیزا برداشت. منم اول یه دفتر که طرح تانجیرو رو روش داشت برداشتم اما چون برگه هاش کم بود مجبور شدم یه دفتر ساده بجاش بردارم. با کمترین چیزی که خریدیم ولی جمعا شد ۲ میلیون و خرده ای که من پشمام ریخت! بعدش هم رفتیم شام خوردیم،شام پیتزا بود و من خوشم نیومد حس کردم خیلی مزه گوشت میده... + چیزایی که من خریدم از اونجا اینان+
روبه روی جایی که ماشین پارک کردیم،یه پارک هم بود. به اصرار داداشام رفتیم اونجا و کمی دور زدیم و رفتیم مسجدی که روبروی اونجا بود تا مامان و بابام نمازشون رو بخونن. منظره پارک بنظرم تو اون ساعت از شب خیلی خوشگل بود و من یسری عکس گرفتم که جالب شدن +عکس پایین سمت چپ مردی که سبز پوشیده بابای منه😅🎀+
چه عالی
منم بی باک میخواااامممم
بی پروا رو تازه تموم کردممم
متاسفانه تو شهرمون از این کتابخونه ها که کتاب های خوبی داشته باشند نیست
من بجز ناتوان که از کسی قرض گرفته بودم جلد های قبلی یعنی بی پروا و قدرتمند رو با پی دی اف خوندم
خیلیییی صبر کردم اینو بخرم چون من یه شهرستان کوچیک زندگی میکنم اصلا کتابفروشی نداره مگه اینکه بری لوازم تحریری 😭💔🥲
آره
کلا برای شهر های بالا چیزای خوب میزارن انگار ما جز ایران نیستیم
هعیییی
تولدت مبارک بهترین امیدوارم به آرزوهای قشنگت برسی
🩷✨
چه خوشگلی
چشمات خوشگل میبینه😭✨