سلام سری 6 ماه مشکی لطفا نظرات فراموش نش...????ممنون????
تمام وسایلامو جمع کردم و به طرف در رفتم...در قفل بود..طبق معمول پس مامان فکر کرده من فرار میکنم..درست فکر کرده..بسمت پنجره رفتم ارتفاعش یک متر بود...پریدم پایین..پام سری دیده بود...
همون گربه سیاهه جلوی در وایستاده بود و داشت نگام میکرد...اونم با ترس..اینا یچیزیشون میشه ها!!
رفتم سمت هتلو شماره ی جنتو گرفتم...هر طور شده باید میرفتیم ویلا..اونم گفت که پدرش به شرطی اجازه میده که با پسر عموش ادوین و دختر عموش مارگرت بیاد..منم قبول کردمو گفتم فردا صبح را میفتیم و تاکید کردم که درباره ی صحبتمون چیزی به پدر و مادرم نگه و قطع کردم...به سمت دستشویی رفتم که لیلیام از تو اینه دیدم...با پوزخند بهش نگاه کردمو گفتم:هیچ جوره نمیتونی جلومو بگیری لیلیام!
فردا صبح با خوردن صبحونه صبحمو شروع کردم...یه سر به گوشیش زدم..انتظارشو داشتم حدود 50میس از بابا و مامانم داشتم...رفتم رو به روی اینه قدی وایستادم لیلیام اونجا بود...با صدای دورگه گفت:از من نمیترسی؟ پوزخند زدمو گفتم:نه اصلا:اونم با ترس خیره نگام کردو گفت:اما من ازت میترسم!بعد دود شدو رفت....
رفتم سمت کمدمو سعی کردم یه لباس راحت انتخاب کنم...لباسم
رفتم به سمت دکه که یه ابمیوه بگیرم که از دیدن صاحب دکه خشکم زد...اون اینجا چیکار میکرد؟
با ترس نگام میکرد...با شک پرسیدم:لیلیام.؟ سریع دود شد رفت هوا...ای وااای اون لیلیام بود...
پشت سرش صاحب اصلی دکه اومد و گفت: خانم چیزی میخواید...بادستپاچگی گفتم:نه نه مرسی!و بعد که پرواز من پیج شد به سمت هواپیما براه افتادمو اونجا جنت، ادوین و مارگرت رو صندلی نشسته بودند...ادوین یه پسر با چهره ی
صندلیمو پیدا کردمو نشستم...با جنت مشغول صحبت شدیم...بعد از وایستادن هواپیما پیاده شدیمو به سمت راننده ی ادوین راه افتادیم که راننده همون...
ممنون????منتظر سری7باشید??????
عزیزم چرا قسمت های قبلیش نیست؟
خوب بود ممنون❤❤❤