تو این نتای ملی یه چند تا راهکار بدم سرگرم بمونیم نمره هم میدم🤷🏻♀
کاور قشنگمون با حضور افتخاری بانو جنی...
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓 چقدر از (خب) استفاده کردم🤓👍🏻
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓
𝑰 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒊𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓 بیا یه سناریو بسازیم من نقش اصلی زن هستم (اینجا باید سناریو مد نظرتون رو بنویسید) پی دی اف نمی خوام به صورت متن بنویس و من اقدام بعدی خودم رو انتخاب کنم از دید و زبون من بنویس و آروم آروم و قدم به قدم پیش برو خلاصه نکن و با جزئیات کامل بنویس (میتونید اینجا ظاهر شخصیت های اصلی رو توصیف کنید) سناریو پیشنهادی(میتونید اسم ها یا اونجا هایی که براتون چن..دش بود رو تغییر بدید): آخر الزمان شده بود، زامبی ها حمله کرده بودن. فقط گروهی زنده مونده بود، من، و چهار نفر دیگه دو دختر و دو پسر. ما با تمام تجهیزات با آنها مبارزه میکردیم و طبق چیزی که فهمیدیم این بود که پشت گردن هر زامبی یه قطعه ی کوچیکی بود انگار که کسی اونا رو کنترل میکرد. پریسا خیلی باهوش بود. و من در گروه جنگیدنم خیلی خوب بود. برخلاف تصور بقیه من که دخترم به اندازه ی آرین آشپزیم خوب نبود. و سارا که از همه ی ما (به جز محمد) بزرگتر بود مراقب ما بود.. اون یه دکتر بود.. یک روز که من رفته بودم تا غذا جمع کنم و همینطور یکم تیر برای تفنگام پیدا کنم به یه زامبی برخورد کردم.. اما اون زامبی پیشرفته بود چون حرف میزد و به من حمله نکرد.. اون زامبی گفت:«رئیسم، میخ..وادت. دوس..تت داره.» بعد از گفتن اینها ترکید.. من خیلی تعجب کرده بودم.اما وقتی دوستام بهم زنگ زدن از بهت درومدم و جواب دادم و دمبال غذا و تیر گشتم و بعد از پیدا کردنشون به خرابه ای که توی اون مستقر میشیم،رفتم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)