یک روز بارانی بود. در حال قدم زدن در پیاده رو بودم و دنبال یک نیمکت خالی می گشتم تا روی آن بنشینم.در همان لحظه،دختری را دیدم که روی سنگ بزرگی نشسته بود.به آرامی به او گفتم:" میشه پیشت بشینم؟ "
4 اسلاید
نتیجه
مجموع امتیاز شما
امتیاز
تعداد پاسخ صحیح
تعداد پاسخ غلط
درصد صحیح
شما به درصد سوالات پاسخ درست دادید
این فرشته متعلق به من است
نزدیکش بشید من میدونم و شمااا
فرشته خودمههه 🎀
مال منننننننننننننههههههههههه
وایخدا کیلایت نازنازی من.. :))))دلم واست 🤏🏻 شده بوود😭
منم همینطور😭
فدای چشمات بشم 😭
آخرش تصمیم گرفتم بگم هرچی شد🤌🏻
فرند؟
اگر مشکلی نداری؟
آره😭
کدوم اکانتت فقط-؟
فرند؟(دستم خورد فبل از اینکه بگم به لیستم اضافه کردم ببخشیددد)
حتمااا
چه کیلایت خوشگلی دوست بشویم ژنیکه
بله حتما
بیوم توی اکانتمه-
چه قشنگگگگگ ایده جالبی بود برای بیوگرافییییی🎀♥
مرسییایتقجمثمینینزتترکرکزتبنمسمیپینبنبنبن
جانمممممم؟؟؟؟؟؟😳😳
چرا اینمکری تایپ میکنم همه تعجب میکنن😧
نه نه همینطوری گفتم چون حرفی نداشتم وگرنه خودمم خیلی وقتا همینطوری تایپ میکنم
شما وایب خیلی خوبی میدی خانومی متنت هم خیلی ناز و جالب بوددد💞😭
فداتت مرسیی😭
وای بیوت خیلی خاص بودددددد😭😭😭😭😭✨✨✨✨
😭😭😭💕
💞😭