خب این اولین رمان ترسناکم هست و فقط همین یه پارت رو داره
امروز روزی عادی و در عین حال جالب برایم بود ، قرار بود به خانه ای حدید اسباب کشی کنیم و نکته ی جالب آن این بود که ،خانه ی جدیدمان در شهری در نزدیکی دریا بود و من هم عاشق دریا بودم. خلاصه وسایلمان را انداختیم توی ماشین و راه افتادیم .برادرم کمی ناراحت بود برخلاف من ، چون قرار بود از دوستان بچگی اش جدا شود ولی دوباره مشغول چت با آنها شد ، برای او فرقی نداشت که ،دو به هر حال میتوانست با آنها تماس بگیرد ولی من چه ؟ من کسی را نداشتم که با او حرف بزنم ! همیشه تنهایی را به هر چیزی ترجیح میدادم
مامان و بابا هم با همحرف میزدند و من نمیتوانستم با آنها سرم را مشغول کنم . مجبور شدم هدفون بگذارم و کمی آهنگ گوش بدم . به طبیعت بیرون ، از شیشه ی ماشین نگاه کردم . همه چیز با سرعت از جلوی چشمانم میگذشت ، ناگهان کیزی توجه مرا به خود جلب کرد! زنی در گوشه ی جاده ایستاده بود، به نظر کاملا عادی می آمد ، ولی وقتی بیشتر دقت کردم وحشت سر تا پایم را فرا گرفته بود
زن اصلا هیچ اجزایی در صورت نداشت . نه چشمی و نه ابرویی . مانند نقاشی ای بود که هنوز صورتش کامل نشده و باید کمی وقت روی آن میگذاشت. سریع رویم را برگرداندم و چشمانم را چند بار محکم باز و بسته کردم تا مبادا خیالاتی نشده باشم ولی وقتی رویم را برگرداندم دیدم هنوز آن زن عجیب آنجا ایستاده . رویم را برای همیشه برگرداندم و تصمیم گرفتم کمی بخوابم ، چون همخ به جز پدر خواب بودند
بیدار که شدم دیدم بابا کنار خیابانی نگه داشت . پیاده شدم و توی خیابان را گشتم ولی پدر روبه روی یه خانه ی بسیار عجیب ایستاد . با بقیه ی خانه ها فرق داشت . ظاهرش که بسیار وحشتناک و کثیف بود . نمیدانم پدر و مادر چه فکری کردند که این خانه را گرفتند ! تصمیم گرفتم توی خانه را ببینم ، حداقل بهتر و تمیزتر از بیرونش باشد ، ولی وقتی وارد شدم دیگر داشتم عصبانی و وحشت زده میشدم ، داخل خانه خیلی بدتر از بیرونش بود . نمیتوانستم کاری کنم تصمیم کرفتم اتاقم را انتخاب کنم و وسایلم را توش بگذارم . میتوانستم وقتم را بیشتر در بیرون از خانه و در مدرسه یا کنار دریا بگذرانم
بعد از چند ساعت زمان استراحتم فرا رسید . از پنجره به بیرون خیره شدم ناگهان چیزی نورانی و درخشان توجهم را جلب کرد . همان زن سفید پوش بود ! فقط دو تا چشم به صورتش اضافه شده بود . به سمت خانه نرکت مرد و من هم سریع رفتم طبقه ی پایین تا شاید بتوانم با قفل کردن در مانع آمدنشبه خانه بشوم ، ولی کار از کار گذشته بود ! او داخل خانه شده بود و همه ی احزای صورتش کامل شده بود و فقط چشمانش کاملا سیاه بود و حتی عنبیه هم نداشت . از ترس نفسم بند آمده بود . به سمت دیوار رفتم فقط میخواستم از اون هیولا دور باشم . ولی اون به سمتم با حرکتی برق آسا هجوم آورد و ...
بقیه ی داستان از زبان بردار الیزابت ( الکس ): ثقتی در را باز م کردم دیدم همه جای خونه خاموشه . نور گوشیم رو روشن کردم و الیزا رو صدا زدم جوابی نیامد . همه جای خانه را گشتیم ولی پیدایش نکردیم خواستم از خانه برم بیرون که چیزی توجهم را به خود جلب کرد . الیزا رو توی یکی از تابلو ها دیدم . توی تابلوی منظره ی دریا توی غروب . الیزا روی صندلی نشسته بود و به غروب نگاه میکرد . همیشه توی نقاشی جای اون صندلی خذلی بود ولی الان الیزا روش نشسته بود این هم سرنوشتم خواهرم . سال ها گذشت و من نقاشی رو توی اتاقم نگه داشتم . الیزا هر روز جاش رو عوض میکرد و بزرگتر میشد و زندگی ای داشت که حتی منم نمیتونستم تصورش بکنم ۵۰ سال از اون ماجرا گذشت و من از خواب بیدار شدم رفتم سراغ تابلو . ولی الیزا رو ندیدم حدس میزدم که مرده زندگی شومش به پایان رسید
نظرات بازدیدکنندگان (0)