آزادی، معیاری برای جهان بینی یا میراثی از گذشته؟
آخر هفته، همه رفتهاند سینما. تو هم میروی. همه از فلان خواننده تعریف میکنند. تو هم تعریف میکنی. همه فلان برند لباس را پوشیدهاند. تو هم میپوشی. به نظر خودت آزاد هستی. خودت انتخاب کردهای. اما آیا واقعاً اینطور است؟
هنری دیوید ثورو، فیلسوف آمریکایی، جملهای دارد که شاید تلنگری باشد:« آزادی، بنیاد حقیقی زندگی است. سرنوشت فرمانبران این است که در نهایت برده شوند.»
بعضی چیزها در زندگی ماندهاند، فقط چون کسی نپرسید «چرا». از پدرمان پرسیدیم، گفت «این طور بوده». از پدربزرگ پرسیدیم، گفت «همیشه همین طور بوده». از استاد پرسیدیم، گفت «این راه را باید رفت». و ما رفتیم، بیآنکه بدانیم مقصد کجاست.
ثورو میگوید اگر تو فقط دنبالهرو باشی، اگر کاری را انجام دهی چون دیگران انجام میدهند، اگر حرفی را بزنی چون دیگران میزنند، تو آزاد نیستی. تو یک فرمانبری. و فرمانبران روزی برده میشوند. برده مد، برده شبکههای اجتماعی، برده نظر دیگران، برده عادت.
پس آزادی کجاست؟ آزادی یعنی فیلمی را ببینی چون به آن علاقه داری، نه چون سی نفر دیگر دیدهاند. یعنی لباسی بپوشی که در آن راحت هستی، نه چون اینستاگرام تأییدش کرده. یعنی دوستی کنی با کسی که دوستش داری، نه چون بقیه قبولش دارند.
ثورو دو سال در کنار یک دریاچه تنها زندگی کرد. فرار نبود، جستجو بود. میخواست ببیند اگر صدای جمعیت نباشد، صدای خودش چیست. نتیجه اش کتابی شد که هنوز بعد از ۱۷۰ سال خوانده میشود. اما فرمانبرداری همیشه با غل و زنجیر نیست. گاهی با عادت است. با تکرار. با حرفی که هزار بار تکرار شده و دیگر کسی به آن شک نمیکند. با مسیری که هزار پا رفته و دیگر کسی نمیپرسد به کجا میرسد.
چه میشود اگر یک بار بایستی؟ اگر یک بار بپرسی: «چرا من دارم این راه را میروم؟» اگر یک بار به جایی نروی که جمعیت میرود، فقط برای اینکه ببینی خودت کجا میخواهی بروی؟ شاید جوابی نباشد. شاید فقط سکوت باشد. اما شاید همان سکوت، آزادی باشد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)