در غبارِ روزهایی که نفسهایشان بویِ نا میدهد، ایرانِ من..
زمین، تشنهی بارانی است که دیر کرده است. در کوچههایی که نامِ عابرانش را فراموش کردهاند، غباری نشسته که نه از خاک، که از جنسِ خاکستریِ آرزوهای سوخته است. در این روزها، خورشید هم انگار با تردید طلوع میکند؛ گویی نمیداند باید بر ویرانههای کدام قصه بتابد که هنوز نفس میکشد. ما ایستادهایم در میانه، میانِ «بودن» و «ماندن»، در حالی که بادهای سردِ بیخبری، یادگاریهای قدیمیمان را ورق میزنند و ما فقط نگاه میکنیم؛ خیره به افقی که رنگِ اضطراب گرفته است.
سکوت، در این خانه دیگر یک انتخاب نیست، یک عادتِ دیرینه است. پشتِ دیوارهایی که روزگاری صدای خندههای بیدلیلِ کودکی بود، حالا فقط صدای عقربههای ساعتی میآید که بیرحمانه «امروز» را به «فردا» میدوزد. کلمات در گلوها گره خوردهاند؛ واژههایی که میخواستند فریاد شوند، حالا در کنجِ لبها میخشکند. این ضیافتِ سکوت، سفرهای است که در آن، هر کس لقمهای از اندوهِ مشترک را مزمزه میکند و به درِ بستهی اتاقِ همسایه، چشم میدوزد.
قناریهای اینجا دیگر آواز نمیخوانند، چون نُتهای موسیقیشان در میانِ هیاهوی اخبارِ تلخ گم شده است. مگر میشود ترانه خواند وقتی ریشههای درختِ کهنِ کوچه، زخمیِ تبرِ ناملایمات است؟ با این حال، هنوز در شبهای تاریکِ این تقویم، شعلهی کوچکِ امیدی در پناهِ دستهایی میلرزد که حاضر نیستند تاریکی را بپذیرند. این ترانهی نیمهتمام، نه سرودِ شکست، که زمزمهی مقاومتِ آنهایی است که بلدند چطور زیرِ باران، بیچتر، همچنان «ایران» را در سینه حفظ کنند.
اما بشنو!حتی در سختترین زمستانها هم، بذری در اعماقِ خاکِ این سرزمینِ پیر، به دنبالِ روزنهای برای سبز شدن است. روزهای سخت، تنها امتحانِ فولادِ ارادههاست. ما از نسلِ ققنوسهایی هستیم که سوختن را آموختند تا دوباره متولد شوند. این مرثیه، پایانِ کار نیست؛ پیشدرآمدی است برای حماسهای که روزی، در میدانهای شهر، با صدای بلندِ زندگی سر داده خواهد شد. روزی خواهد آمد که این غبارِ بیگاه، تنها خاطرهای دور در کتابهای تاریخ خواهد بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)