صبح بود و شهر ، تازه از خواب برخواسته بود. مردم ، مثل هر صبح ، برای شروع یک روز دوباره حرکت کردند. هرکسی به کاری مشغول بود، یکی صبورانه روی پله ها، منتظر باز شدن شعبه ی بانک بود. کودکی با بی صبری به حیاط خانه رفت تا بازی شب قبل را ، که موقع خواب رها کرده بود، ادامه دهد. صبح معمولی بود. شهر، ارامش همیشه را داشت. تا اینکه در چند دقیقه، این صبح آرام، به یک خاطره بدل شد. شهر "هیروشیما" با زندگی های در جریان آن، در یک لحظه، توسط "پسر کوچولو" بلعیده شد.
خیلی جالب بودد