شش داستان ترسناک (پیشنهاد:این پست را تنها و در تاریکی مطلق بخوانید)
چهارشنبه ۰۲:۱۳ آینهی قدی اتاق خواب، از همون روز اول که کلید خونه رو گرفتیم، گوشهی دیوار ایستاده بود. قابش چوبی بود، تیره و سنگین، با یه رگهی ترکخوردهی نازک که از بالا سمت راست شروع میشد و انگار میرفت تا عمق چوب. مامانم، همیشه با اون لحنِ جدی همیشگیش، وقتی برای اولین بار بهم نشونش داد، گفت: “وقتی آینه صدات کرد، جواب نده.” یه جور شوخیِ قدیمی، یه افسانهی خانوادگی که هیچوقت سر درنیاوردم دلیلش چیه. ولی اون روز، حرفش مثل یه بذری بود که توی ذهنم کاشته شد. شب تولد هفده سالگیم بود. همه رفته بودن، خونه ساکت بود، جز صدای خفیفِ تیکتاک ساعتِ دیواری آشپزخونه که توی اون سکوتِ کشدار، انگار غولآسا شده بود. چراغها رو خاموش کردم، فقط چراغِ رشتهایِ تزئینیِ بالای آینه روشن بود، با اون نورِ نارنجیِ دلگیرش که روی سطحِ براقِ آینه موج میزد. همینطور که به خودم توی آینه زل زده بودم، داشتم فکر میکردم چقدر این لحظه تکراریه، چقدر این تولد مثل بقیهی تولدهاست، یهو… یه صدایی شنیدم. یه خشخشِ خیلی آروم، انگار کسی روی یه کاغذِ زبر میکشید. صدا از سمتِ فریمِ آینه میاومد. قلبم انگار توی سینهام یخ زد. نه، شاید هم چون توی سکوتِ مطلق غرق شده بودم، هر صدایِ ناچیز، غولآسا به نظر میرسید. سعی کردم نادیدهاش بگیرم، برگشتم سمت پنجره. نورِ خیابون، انعکاسِ سردی روی شیشه میانداخت. ولی اون صدا دوباره اومد، این بار کمی بلندتر، انگار چیزی داشت از پشتِ دیوارِ چوبیِ فریمِ آینه، تقلا میکرد. کنجکاوی، اونم از نوعِ ناسالم و خطرناکش، داشت غلبه میکرد. آروم، قدمبهقدم، دوباره رفتم سمت آینه. نفسهام عمیق و نامنظم شده بود. بخارِ نفسِ سردم روی سطحِ آینه نشست و بعد، با یه سرعتِ غیرعادی محو شد. درست همون لحظه، متوجه شدم. سطحِ آینه انگار داشت موج برمیداشت. نه مثلِ انعکاسِ عادی، نه. مثلِ آبِ راکد که سنگ بخوره توش. از تویِ اون موجها، یه چیزی داشت شکل میگرفت. یه سایه. یه دست. سیاهیِ مطلقِ دست، انگار داشت از تویِ شیشه رد میشد. انگشتهاش کشیده و استخوانی بودن. آروم، خیلی آروم، سعی کرد بیاد بیرون. تا نیمهی ساعد اومد، ولی انگار یه مانعِ نامرئی بود که نمیذاشت کامل رد بشه. ایستاد. بعد… اتفاقِ عجیبتر افتاد. لبخند زدم. نه، لبخندِ خودم نبود. یه چیزی تویِ انعکاسِ آینه، یه ثانیه دیرتر، یه لبخندِ کج و سرد زد. انگار روحِ دیگه ای تویِ بدنم نفوذ کرده بود، یا روحِ خودم رو گم کرده بودم. دستِ تویِ آینه، شروع کرد به لرزیدن. انگشتهاش، رویِ سطحِ شیشه، یه خطِ محو کشیدن. یکشنبه ۰۹:۳۲ صبح، پلیس اومد. خونه ساکت بود. هیچی نبود. نه آینهای، نه قابی. فقط یه جایِ خالی رویِ دیوار، انگار اون آینه هیچوقت اونجا نبوده. ولی رویِ زمین، کنارِ دیوار، یه تکه شیشه افتاده بود. شیشه، سالم بود. تمیز بود. ولی… یه ردِ انگشت، از اون طرفِ شیشه، انگار از تویِ یه فضایِ خالی، به سمتِ بیرون کشیده شده بود. انگار کسی که اون طرف بوده، سعی کرده بود خودشو بیرون بکشه.
سه شبِ متوالی. دقیقاً سه شب. هر شب، همون کابوس، همون مسیر. یه راهرویِ طولانی، با اون چراغهایِ نئونیِ قدیمی که سوسو میزدن و نورِ لرزانشون، سایههایِ کشیدهای رویِ دیوارِ گچیِ رنگپریده میانداخت. انگار یه جورِ گریزِ ناخواسته بود، یه سفری که بدنِ خوابیده م رو میفرستاد به یه جایِ ناشناخته. هر بار سعی میکردم سرعت بگیرم، ولی انگار زمین زیرِ پام لغزنده بود، یا خودِ راهرو کش میاومد. آخرِ راهرو همیشه یه در بود. همیشه نیمهباز. شبِ اول، فقط نگاهش کردم. حسِ سرمایی که از لایِ درِ نیمهباز میاومد، تمامِ بدنم رو گرفت. صداش میکرد، ولی با زبانی که نمیفهمیدم. ترسیدم. برگشتم. تو خواب، برگشتن هم سخته. انگار تویِ باتلاقِ خواب فرو میرفتم. شبِ دوم، کنجکاوی برنده شد. نفسِ عمیقی کشیدم (یا فکر کردم کشیدم) و در رو هل دادم. یه هوایِ سردتر، با بویِ خاکِ کهنه و یه چیزی شبیه به فلزِ زنگزده، ریخت بیرون. اتاقِ خواب بود. دقیقاً شبیه اتاقِ خودم. همون تختِ چوبی، همون کمدِ قدیمی، حتی همون چراغِ مطالعهیِ رویِ میز. ولی یه فرقِ وحشتناک داشت: نسخهیِ دیگهام، اون «خودِ خوابیدهیِ من»، اونجا بود. رویِ تخت، تویِ همون پوزِشنی که من خوابیده بودم. یه لحظه حس کردم دارم از بدنم جدا میشم. نگاه کردم به جسمِ رویِ تخت، بعد به دستی که انگار متعلق به من بود و داشت رویِ پتو میلغزید. نفسِ عمیق کشیدم. و بعد… اون «خودِ خوابیده» شروع کرد به نفس کشیدن. ولی نه مثلِ من. هر دمِ من، بازدمِ اون بود. هر بازدمِ من، دَمِ اون. انگار داشت انرژیِ خوابِ من رو میکشید، یا یه جورِ معاملهیِ ناخواستهیِ روانی. وقتی نزدیکتر شدم، نورِ کمِ اتاق، سایهیِ کشیدهای از من رویِ دیوار انداخت. اما سایهیِ رویِ تخت، شبیهِ خودم نبود. یه جورِ وهمِ غلیظی بود، یه هیولایِ نقابدار. اون «خودِ خوابیده»، چشماش رو باز کرد. ولی مردمکهاش سیاه نبودن. آینهای بودن، و من داشتم خودم رو تویِ چشمهاش میدیدم، اما چرخیده، معکوس، مثلِ یه فیلمِ برعکس. صدایی ازش بیرون اومد، نه از گلو، از انتهایِ جمجمهاش: “نوبتِ خوابه… دیگه من بیدار شدم.” انگار یه نفر، یه موجود، داشت جایِ من رو میگرفت. یه جورِ وارونگیِ مطلق. صبح، با صدایِ جیغِ گنجشکها از خواب پریدم. تختِ خودم. اتاقِ خودم. ولی درِ اتاق باز بود. کاملاً باز. هوا سرد بود. تخت خالی بود. آیینه کنارِ کمد، بخار گرفته بود، انگار کسی تازه از حمام اومده. و از تویِ اون بخار، یه صدایِ نفسِ خفیف میاومد. صدایِ من. ولی با یه ریتمِ خیلی آروم، انگار داشت منتظرِ یه کسی میشد.
سعی کردم حرف بزنم. “الو؟” صدایِ خودم نیومد. فقط یه لرزشِ خفیف تویِ گلوم حس کردم. انگار هر صدایی که قرار بود از من خارج بشه، تویِ یه خلاءِ نامرئی جذب میشد. دهنم رو باز و بسته کردم. هیچ اتفاقی نیفتاد. انگار حنجرهام مسدود شده بود. رویِ میزِ چوبیِ وسطِ اتاق، یه دفترچه بود. جلدش چرمِ کهنه، ورقهاش زرد. با زحمتِ فراوان، تونستم دستم رو به سمتش ببرم. انگشتهام بیحس بودن، ولی انگار یه نیرویِ غریبه، یا شاید همون نیرویِ وحشت، من رو هدایت میکرد. دفترچه رو باز کردم. با خطِ خودم، یه جمله نوشته بود: “در اینجا هر کلمهای که گفته میشود، شنیده نمیشود — بلکه برمیگردد.” “برمیگردد”؟ یعنی چی؟ برگشت؟ به کجا؟ به کی؟ ترسِ سردی تویِ ستونِ فقراتم شروع به خزیدن کرد. سعی کردم بنویسم، با خودکارِ رویِ میز. دستم به سختی حرکت میکرد، انگار وزنش ده برابر شده بود. نوشتم: کسی اینجاست؟ بلافاصله، قبل از اینکه حتی خودکار رو بذارم زمین، رویِ دیوارِ روبروم، با همون خطِ آشنایِ خودم، جمله اومد: “ما همیشه بودیم.” “ما”؟ کی “ما”؟ این دیگه چطور ممکنه؟ این جواب، حتی قبل از اینکه من سوال رو کاملاً بپرسم، شکل گرفت. انگار یه جورِ پیشبینیِ وحشتناک بود، یه تأییدِ حضورِ چیزهایی که نباید باشن. سعی کردم درِ اتاق رو باز کنم. دستم به دستگیره رسید، ولی انگار یه چیزی از پشتِ در، مثلِ یه پردهیِ نامرئی، مقاومت میکرد. هوا، که قبلاً سنگین بود، حالا داشت غلیظتر میشد، مثلِ یه مایعِ لزج که داشت من رو تویِ خودش غرق میکرد. نفسم بند اومده بود. چشمهام داشت سیاهی میرفت. آخرین چیزی که دیدم، دفترچه بود که ورق میخورد. انگار خودش داشت مینوشت. جمله بعدی، با شتابِ زیاد، رویِ صفحه نقش بست: “حالا نوبتِ توئه که صدامون کنی…” و من، بدونِ اراده، بدونِ توانِ مقاومت، فقط تونستم به اون خطِ سیاه خیره بشم، که انگار داشت درِ تاریکِ وجودم رو باز میکرد.
اون ضبطِ صدا رو از لابهلایِ جعبههایِ کهنه و خاکخوردهیِ زیرزمینِ بیمارستانِ متروکه پیدا کردم. یه دستگاهِ کاستِ ساده، با دو تا دکمهیِ قدیمی: Play و Stop. اولش فکر کردم خراب شده، ولی وقتی باتریهاش رو عوض کردم، روشن شد. نوارِ داخلش، قدیمی و فرسوده بود. روش هیچی نوشته نشده بود. فقط براش یه هدفونِ سیمیِ کلفتی بود که حسِ غریبی داشت. وقتی دکمهیِ Play رو زدم، انتظارِ صدایِ زنگِ زنگزده، یا شاید یه موسیقیِ قدیمی داشتم. ولی اولش فقط سکوت بود. یه سکوتِ مطلق، که انگار تمامِ صداهایِ دنیا رو بلعیده بود. بعد از حدودِ ده ثانیه، یه صدایی اومد. صدایِ نفس کشیدن. خیلی آرام، عمیق، و… شبیه صدایِ نفسِ من. یه لحظه وحشت کردم. گوشم رو به هدفون نزدیکتر کردم. صدایِ نفس، داشت منظم میشد. بعد، انگار یه نفر از پشتِ سرم، خیلی آروم، تویِ گوشم زمزمه کرد: “داری گوش میدی؟ بالا رو نگاه کن.” وحشتِ مطلق. برگشتم. اتاقِ خالی بود. هیچکس نبود. فقط گرد و غبارِ تویِ نورِ کمی که از پنجرهیِ شکسته میاومد. دکمهیِ Stop رو زدم. ولی صدا قطع نشد. انگار نوار گیر کرده بود، یا شاید هم… داشت از جایِ دیگهای پخش میشد. صدایِ نفسِ خودم، از تویِ هدفون، داشت بلندتر میشد. دکمهیِ Play رو دوباره فشار دادم. انگار که واقعاً کاری میکرد. نوار شروع به چرخیدن کرد. صدایِ نفسِ عمیقتر شد. بعد، صدایی شبیه به صدایِ خودم، ولی با یه لحنِ سرد و بیتفاوت، از اسپیکرهایِ کوچیکِ ضبط، پخش شد: “اگه نفس بکشی… صدامو دوباره ضبط میکنی.” این دیگه چه معنی میداد؟ داشت بهم میگفت که اگه نفس بکشم، صدایِ من، دوباره رویِ نوار ضبط میشه؟ یعنی اون صدا، صدایِ من بود؟ یا صدایِ کسی که میخواست جایِ من رو بگیره؟ سعی کردم نفس نکشم. هوا تویِ ریههام گیر کرده بود. حس میکردم دارم خفه میشم. ولی انگار یه نیرویی، یه فشارِ نامرئی، داشت هوا رو به زور واردِ ریههام میکرد. هر نفسی که میکشیدم، صدایِ نفسِ خودم، از تویِ اسپیکرها میاومد. انگار یه جورِ حلقهیِ بیانتها بود. صدایِ نفسِ من، داشت صدایِ نفسِ دیگهای رو ضبط میکرد، و صدایِ دیگهای، صدایِ من رو. وقتی صبح شد، نوارِ ضبطِ صدا تموم شده بود. صدایِ نفس، دیگه نمیاومد. ولی رویِ نوار، آخرین لحظات، یه صدایِ نفسِ دو نفر بود. دو نفر که انگار همزمان نفس میکشیدن. ولی وقتی نوار رو برگردوندم، صدا، فقط صدایِ خودم بود. صدایِ خودم که داشت خیلی آروم، از تویِ اسپیکرها، یه چیزی رو زمزمه میکرد: “لطفاً… میشه اینو خاموش کنی؟” انگار من، تویِ اون لحظه، اون کسی بودم که صدایِ نفسش داشت تویِ یه حلقهیِ وحشتناک ضبط میشد.
کارم تعمیر کردنِ خونههایِ قدیمی بود. این یکی، وسطِ یه کوچه بنبست، بویِ نم و یه چیزی شبیه به آهنِ زنگزده میداد. یه بویِ فلزیِ ترش. وقتی واردِ اتاقِ نشیمن شدم، یه طرفِ دیوار، درست جایی که نورِ کمی از پنجرهیِ کثیف میتابید، یه جورِ بادکردگیِ عجیب داشت. انگار زیرِ گچ، یه حجمی در حالِ حرکت بود. مثلِ پوستِ حیوانی که زیرش چیزی تکون میخوره. چکشِ سنگینم رو برداشتم. یه ضربه زدم به دیوار. صدایِ توخالیِ همیشگی رو نداشت. یه صدایِ خفه، گوشتمانند. ترک خورد. از تویِ شکاف، یه مایعِ قرمزِ تیره، انگار خونِ کهنه، بیرون زد. و بعد… یه لرزشِ خفیف. انگار خودِ دیوار داشت نفس میکشید. با تعجب، چکش رو دوباره بالا بردم. این بار، با تمامِ قدرت. دیوار با یه صدایِ خفه و گوشخراش، شکافته شد. ولی نه مثلِ گچِ شکسته. انگار یه غشایِ ضخیم پاره شد. از تویِ شکاف، یه چیزی شبیه به عضلهیِ مرطوب و قرمز، شروع کرد به بیرون زدن. با هر تپشِ ضعیف، دیوار بیشتر باز میشد. نه شکست، باز شد. مثلِ پوستِ یه موجودِ عظیمالجثه که داشت باز میشد. یه صدایِ قلبِ ضعیف، از تویِ دیوار میاومد. آروم، ولی منظم. مثلِ یه قلبِ کهنه که هنوز کار میکنه. احساس کردم دارم بالا میارم. چکش از دستم افتاد. لرزشِ دیوار شدیدتر شد. یه چهره، کمکم داشت از تویِ اون شکافِ باز شده، شکل میگرفت. شبیهِ چهرهیِ من بود، ولی نه دقیقاً. چشمهاش باز بود، ولی مردمکهاش سیاه نبودن، یه جورِ خلأِ عمیق بودن. دهنش باز بود، ولی حرفی نمیزد. فقط داشت نفس میکشید. یه حسِ خفگیِ شدید بهم دست داد. انگار هوایِ تویِ اتاق، داشت جذبِ اون دیوارِ زنده میشد. تمامِ بدنِ خودم، حس میکردم داره منقبض میشه، انگار عضلاتم داشتن به سمتِ اون دیوار کشیده میشدن. صدایِ قلب، بلندتر شد. تندتر. انگار داشت به من هشدار میداد. درِ ورودیِ خونه، که قبلاً محکم بسته بودمش، خودش باز شد. یه بادِ سرد وارد شد. ولی به جایِ اینکه هوا رو بیاره، انگار داشت یه چیزی رو با خودش میبرد. حس کردم دارم سبک میشم. جسمم داشت از رویِ زمین کنده میشد. وقتی برگشتم، دیدم خونه، داره از هم میپاشه. نه فرو میریزه، جمع میشه. مثلِ یه موجودِ زنده که داره خودش رو جمع میکنه. آخرین چیزی که دیدم، دیوار بود که دوباره داشت بسته میشد. ولی این بار، با یه صورتِ جدید، یه صورتِ کاملتر. و وقتی چکش رو دیدم که رویِ زمین افتاده بود، متوجه شدم. رویِ دیوارِ تازه، جایِ دو تا شونهیِ تازه، داشت شکل میگرفت. انگار خونه، داشت از گوشتِ من تغذیه میکرد.
ساعتِ دوازده شب. سکوتِ مطلق. تلفنِ خونه زنگ خورد. بعد، درِ خونه به صدا در اومد. زنگِ در. نه، صدایِ کوبیدنِ آروم. کی میتونست باشه این وقتِ شب؟ از تویِ مانیتورِ داخلی نگاه کردم. تصویر سیاه بود. فقط یه نورِ ضعیف، که از بیرون میاومد. ولی یه لحظه، یه لحظهیِ خیلی کوتاه، تصویرِ خودم رو دیدم. ایستاده بودم جلویِ در. ولی لباسهام فرق داشت. یه پالتویِ بلندِ تیره پوشیده بودم. بعد دوباره تصویر سیاه شد. تلفنِ همراهم زنگ خورد. پیامِ جدید. از یه شمارهیِ ناشناس. نوشته بود: برو در رو باز کن، من پشتشم. مطمئن شو که منم. من؟ پشتِ در؟ ولی من داشتم تویِ خونه، پشتِ تلفن، این پیام رو میخوندم. گیج شده بودم. آیا دو نفر بودم؟ دوتا من؟ تویِ زمانهایِ مختلف؟ یا مکانهایِ مختلف؟ با ترس، به سمتِ در رفتم. دستم رو رویِ دستگیره گذاشتم. یه حسِ سردی از فلزِ دستگیره بهم منتقل شد. نفسِ عمیقی کشیدم. و در رو باز کردم. هوایِ بیرون، سرد و مرطوب بود. بویِ خاکِ خیس خورده میاومد. ولی هیچکس اونجا نبود. فقط خیابونِ خالی و چراغهایِ زردِ تیرِ برق. برگشتم تویِ خونه. در رو بستم. ولی صدایِ نفسِ کسی رو شنیدم. آروم، ولی نزدیک. از تویِ راهرو، نگاه کردم سمتِ اتاقِ خواب. درِ اتاق، خودش باز شد. آروم، مثلِ وقتی که کسی وارد میشه. نسخهیِ دیگهام، اون «منِ» اون پیام، رویِ تخت نشسته بود. داشت لبخند میزد. یه لبخندِ سرد و آشنا. گفت: “تو بالاخره اومدی. بیرون هوا خیلی سرده. بیا بشین.” چطور ممکن بود؟ من داشتم بیرون رو نگاه میکردم، ولی اون اینجا بود؟ داشت به من خوشآمد میگفت؟ انگار یه جورِ گرهِ زمانی، یا یه شکافِ واقعیت، بینِ ما ایجاد شده بود. میخواستم حرف بزنم، ولی صدایم در نمیاومد. فقط تونستم بهش خیره بشم. اون «منِ» رویِ تخت، دستش رو دراز کرد. انگار داشت من رو دعوت میکرد که کنارش بشینم. صبح، پلیس اومد. داستانِ من رو شنیدن. فیلمِ دوربینِ مداربسته رو دیدن. تویِ فیلم، ساعتِ ۱۲:۰۱، من از درِ خونه خارج شدم. بعد… دیگه هیچچیزی ضبط نشد. دوربین، هیچوقت نفرِ دوم رو نشون نداد. ولی وقتی فیلم رو عقب زدیم، ساعتِ ۱۲:۰۰، درست قبل از اینکه من از در بیرون برم، صدایِ نفسِ خفیفی از تویِ خونه شنیده شد. صدایِ کسی که انگار منتظرِ ورودِ من بود. و وقتی پلیسها پرسیدن «پس اون کسی که الان اینجاست کیه؟»، من فقط تونستم بگم: “من… از بیرون اومدم. و اون… از داخل.”
نظرات بازدیدکنندگان (0)