کیست آن دیگری که منم
خودت را از بیرون میبینی. انگار روی ابری نشستی و داری به بدنی نگاه میکنی که راه میرود، حرف میزند، زندگی میکند. اما آن بدن، مال تو نیست. صداها از دور میآیند، انگار ته یک تونل. دستهایت را لمس میکنی، اما حس نمیکنی. اختلال خود-بیگانگی یا مسخ شخصیت (Depersonalization Disorder)، یکی از ترسناکترین و در عین حال ناشناختهترین اختلالات روانی است. اینجا، هیولا از بیرون نمیآید؛ هیولا خودِ "خود" توست که گم شده.
در پنجمین ویرایش راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-5)، اختلال مسخ شخصیت/واقعیتزدایی به عنوان یکی از اختلالات تجزیهای طبقهبندی شده است. ویژگی اصلی آن، تجربه مکرر یا مداوم احساس جداافتادگی از فرآیندهای ذهنی یا بدن است. فرد احساس میکند که یک ناظر بیرونی برای زندگی خودش است. این احساس آنقدر واقعی و آنقدر عمیق است که بیمار مدام با خود تکرار میکند: "این منم، این منم، این منم..." تا شاید باور کند.
تصویربرداریهای عصبی از مغز افراد مبتلا به این اختلال، چیزی شبیه یک مدار کوتاه شده را نشان میدهد. قشر پیشپیشانی (مسئول خودآگاهی) و اینسولا (مسئول احساس درونی بدن) دیگر با هم ارتباط درستی ندارند. انگار تلفن بین "احساس کردن" و "فکر کردن به احساس کردن" قطع شده است. مغز مدام به خود میگوید: "داری حس میکنی"، اما هیچ حسی در کار نیست. نتیجه؟ موجودی که خودش را از بیرون تماشا میکند، بیآنکه بتواند دخالت کند.
این اختلال معمولاً از یک جای عمیق میآید. کودکی پر از خشونت، از دست دادن ناگهانی عزیزان، تجربه نزدیک به مرگ، یا مصرف بیش از حد مواد مخدر (به خصوص ماریجوانا و LSD). اما جالب اینجاست: گاهی هیچ علتی پیدا نمیشود. انگار مغز یک روز تصمیم میگیرد برای محافظت از خود، یک دیوار شیشهای بین "خود" و "بدن" بکشد. دیواری که نه دیدنی است، نه شکستنی.
بیماران میگویند: "انگار پشت یک شیشه ضخیم زندگی میکنم." همه چیز تار است، بیرنگ، بیبو. آینهها دشمن میشوند، چون هر بار که به خود نگاه میکنی، غریبهای خیره شده است. بعضی از آنها برای اینکه حس زنده بودن پیدا کنند، خود را میبرند، میسوزانند یا به دیوار میکوبند. چون درد، تنها چیزی است که برای یک لحظه کوتاه، فریاد میزند: "تو هنوز اینجایی!"
درمان این اختلال سخت است، چون بیمار باید چیزی را找回 کند که هرگز گم نکرده، فقط حسش را از دست داده. رواندرمانی، به خصوص رویکردهای پویشی و شناختی، کمک میکند تا فرد دوباره با احساساتش آشتی کند. گاهی داروهای ضدافسردگی یا ضداضطراب هم تجویز میشود، اما معجزهای در کار نیست. مهمترین قدم این است: پذیرش اینکه "احساس نکردن" هم یک احساس است.
اختلال خود-بیگانگی به ما یادآوری میکند که "احساس بودن" چقدر شکننده و گرانبهاست. هر روز صبح که از خواب بیدار میشوی و دستت را روی سینهات میگذاری و قلب را حس میکنی، بدان که این یک معجزه است. معجزهای که میلیونها نفر در سراسر جهان آرزویش را دارند. خودت را دریاب، پیش از آنکه آنقدر از خود دور شوی که برگشتن غیرممکن شود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)