پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
حالا آمیگدال سوال جالب تری داشت. «میدونستی آقای پارک دوست پدرته؟» آیرس چند لحظه به فکر فرو رفت و سپس گفت «آره...تقریبا کم مونده بود از گشنگی بمیرم که سر و کله اش پیدا شد و مثل یه پدر پشتم بود...بهتر از باکو» آمیگدال که انگشت آیرس را گرفته بود کمی حلقه دستش کوچک تر شد و گفت «اون همیشه مراقبت بود...منم همیشه مراقبت میمونم...همه چیز تقصیر ما بود پس اجازه بده جبران کنیم....هم؟» لبخند کمرنگی زد و به آیرس نگاه میکرد. آیرس آهی کشید و گفت «در مورد باکو مطمئنم اما در مورد تو نه...دقیقا میخوای چیو جبران کنی؟....برگردی به عقب و همه چیزو سر جایش قرار بدی؟....آن دادگاه لعنتی را کنسل کنی؟اشک های مادرم را پاک کنی؟» صدایش کم کم بالا میرفت و انگار افسار اعصاب مهار شده اش دوباره از کنترل خارج میشد. دست آمیگدال را رها کرد و با خشونت روی رانندگی تمرکز کرد.امیگدال کمی ترسیده بود اما سعی کرد خودش را کنترل کند. «داداش...لطفا...اروم باش...من...من فقط میخواستم گذشته را فراموش کنی....میخواستم زمان حال را برایت بهتر کنم»
آیرس خنده تلخی کرد و گفت «زمان حال برای من معنا ندارد چون ذخم های گذشته هنوز درد داره!...فکر میکنی دیدن خنده های احـ.مقانه اش یا غرور لعـ.نتی که در آن خانه دارد برایم آسان است؟...مشکل فقط ازدواج مجدد و به دنیا آوردن بچه ای که آرزویش را داشت نیست!....تو و مامانت آرزوی باکو بودید و من قبولش کردم اما میتونی بگی چرا حتی یه بارم بهمون نگاه نکرد؟....آن روز لعـ.نتی دادگاه یادته؟...حمایت هایش فقط از سر عذاب وجدان بود نه واقعیت!....و....و همه چیز با آن رفاقت قدیمی تایسون و تیاندی شروع شد!....اگر اون تیاندی حـ.رومـ.زاده شماره منو به باکو نمیداد مطمئنم نه من و نه تو هیچ کدوم این لحظه ها رو تجربه نمیکردیم» آمیگدال اشک در چشمانش جمع شده بود اما اینبار سکوت نکرد نه وقتی که درد را در صدای آیرس شنیده و حس کرده بود. «آیرس من از دیدن تو هیچ وقت پشیمون نبودم...حتی وقتی نمیدونستم که برادرمی حس حمایتت را دوست داشتم...برام مهم نیست پدر یا هرکس دیگری چه کاری کردند الان فقط ما مهم هستیم...بیا تصمیم بگیریم چطور زندگی کنیم...تقلا تو منجلاب گذشته فقط بیشتر غرقمون میکنه...لطفاً...بخاطر منم که شده زندگی کن فقط زنده نباش...بیا باهم زندگی را حس کنیم...بهت قول میدم همه درد هایت بهبود پیدا میکند...فقط کمی بهم فرصت بده»
آیرس دندان قروچه میکرد و مثل عادت همیشگی فکش محکم بسته شده بود. تغییر جهت زندگی اش سخت بود اما رها کردن ذخم ها حتی سخت تر هم بود. با صدایی که شنیده نمیشد اما هنوز وجود داشت گفت«فقط بخاطر تو...قبول میکنم» آمیگدال بین اشک هایش لبخند زد و گفت«ممنونم ممنونم ممنونم» و سپس محکم بازوی ایرس را بغل کرد.ایرس آرام شده بود اما هنوز چیز هایی برای فکر کردن داشت... قولی که به امیگدال داد ساده نبود نه در حدی که به راحتی انجامش بدهد پس فقط نفس سنگینی بیرون داد و گفت «خب...حالا میخوای چیکار کنی؟ از اینکه گوش به فرمان تو شدم راضی شدی؟» آمیگدال سرش را به بازوی آیرس تکیه داد و گفت «اره...چند تا نقشه دارم اما فعلا قرار نیست تحت فشار بزارمت...بهت وقت میدم تا کم کم همه چیزو قبول کنی» ایرس پوزخندی زد و گفت«واقعا؟ چه دل مهربونی داری» آمیگدال آهی کشید و گفت«به نظرت باکو با اینکه پیش هم باشیم مشکلی نداره؟» آیرس از سوال ناگهانی آمیگدال جا خورد و گفت «مطمئن نیستم....اما سعی نکن ازش فرار کنی...شاید باهاش مشکل داشته باشم اما اون پدر واقعیه توعه باید بهش گوش کنی»
آمیگدال سر تکان داد و گفت «من همیشه فکر میکردم بابام یه قهرمان بدون شنله....نه کسی که بخاطر من زندگی کس دیگری را خراب کند...احساس بدی دارد» ایرس به نیم رخ آمیگدال نگاه کرد و سپس به جاده چشم دوخت و گفت «موقعیت رو برای خودت سخت نکن....مشکلات من مشکلات تو نیست و لازم نیست همیشه مسئولیت پذیر باشی...تو فقط دختر کوچولوی این داستانی پس به معصوم بودن ادامه بده» آمیگدال به چهره آیرس نگاه کرد و گفت « تا کی به این کارت ادامه میدی؟» آیرس آبرو بالا انداخت و گفت«این کار؟...منظورت چیه؟» آمیگدا از اخم کمرنگی کرد و به بازوی ایرس زد و گفت«هی...منظورم مخفی کردن ماجرای مهد کودک و مدرسه هامونه» آیرس نفس عمیقی کشید و گفت«خب گمونم چیزی برای مخفی بودن وجود ندارد....شاید قد کشیده باشیم اما بزرگتر ها هنوز بیشتر از ما همه چیز را میفهمند...مطمئنم تایسون و تیاندی زودتر از اینکه ما بخواهیم به قضیه اعتراف کنیم همه چیزو به باکو خبر دادن» آمیگدال اخمش پر رنگ شد و گفت «پس برای همین از صمیمیت بین ما شوکه نشدن؟...همه در باشگاه طوری رفتار میکردند انگار میدانستند که ما از قبل همدیگر را ملاقات کردیم....البته بجز دوران بعد از فارغالتحصیلی»
آیرس آهی کشید و در حالی که دنده ماشین را عوض میکرد گفت «هنوزم سر اون ماجرا ازم ناراحتی؟...خدای من تو خیلی کینه ای هستی درسته؟ این ویژگی را از باکو به ارث نبردی پس حتما متعلق به رزین است» خندید و به دماغ آمیگدال زد. امیگدال که کمی دلخور شده بود دستانش را مقابل سینه اش گره کرد و گفت«اره هنوزم ناراحتم...خوبه یادم انداختی» ایرس کمی خندید و سپس ماشین را مقابل یکی از ساختمان های کارا متوقف کرد و گفت«چند لحظه صبر کن...زود برمیگردم» سپس از ماشین پیاده شد و به داخل ساختمان رفت. آمیگدال که هنوز اخم داشت بیشتر به صندلی تکیه داد و غر زد.«هنوزم نمیفهمم چرا غیبش زد!...انگار مثل آب بخار شده بود....واقعا لازم بود همه اطلاعات شخصی اش را پاک کند؟» در حالی به خودش غر میزد موبایلش را بیرون آورد و متوجه یک اعلان از گروه دخترانه شان شد و روی پیامک کلیک کرد.
پیام از سمت نیاز بود که یک ویدیو از یک کـ.ـازینو کارا را نشان میداد....یک میز قـ.مار با دو بازیکن اصلی و پول های زیاد و کارت های پخش شده روی میز....آمیگدال لب جوید و در جواب پیام نوشت {این ویدیو برای کیه؟} نوا که سریع تر از بقیه دخترا آنلاین شده بود نوشت {خودت چی فکر میکنی؟...رفیق بچگیاته🤭} آمیگدال که چشمانش گرد شده بود سریع نوشت {یعنی علاوه بر مسابقه رالی تو قـ.مارم شرکت میکنه؟...باورم نمیشه!} در همین حال بهار آنلاین شد و نوشت{تایگر چند بار در مورشد گفته بود اما هیچ وقت ایرس را از نزدیک ندیده بودم...فکر نمیکردم تا این حد در دنیای زیر زمـ.ینی فعالیت کند...آمیگدال حالا میخوای چیکار کنی؟😟} نوا سریع تایپ کرد {بهار اینقدر بزرگش نکن....آیرس رئیس مافـ.یا نیست فقط سرگرمیاش یه لول بالا تر از تایگر و نیکولایه} در همین حال نیاز هم آنلاین شد و در جواب همه نوشت {من به همه شما احـ.مقا گفته بودم که این پسرا یه ریگی به کفششونه!....نباید کورکورانه اعتماد میکردید} نوا با لحن شوخ همیشگی در جواب نیاز نوشت {باشه قبول میکنم که دوسـ.ت پسـ.رهای ما ریگی به کفششون باشه اما حداقل مثل مال جنابعالی چوب خشک نیستن} بهار با تردید نوشت{دخترا دعوا نکنید...ما هنوز در موردشون جدی نیستیم درسته؟😕}نیاز با لحنی که از پیامش هم مشخص بود گفت{هرچی}آمیگدال که تمام مدت به صفحه موبایلش خیره شده بود تونست بنویسه {دخترا....شما از کی با پسرا آشنا شدین؟...من تنها کسی بودم که از این جریان خبر نداشت؟} نیاز گروه را ترک کرد و نوا با دستپاچگی نوشت{اینطوری که فکر میکنی نیست...همه اینا بخاطر آیرس بود} بهار هم بعد از نوا کند نوشت{امیگدال متاسفم که فرصت خوبی برای توضیح همه چیز نبود...قول میدم بهت توضیح میدیم فقط بزار کمی اوضاع آروم بشه} آمیگدال با دیدن پیام آخر حتی مشکوک تر شد. {بهار منظورت چیه؟...اوضاع را آرام کنید؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟} نوا که دسته گل به آب دادن بهار را دیده بود نوشت {بهار بهتره جایی مخفی بشی که پیدات نکنم....وگرنه کارت تمومه!}
نظرات بازدیدکنندگان (0)