از کودکی آموختم انسانها نمیمانند. نه آنکه نظرشان دربارهی من تغییر کند؛ نه، بلکه از همان لحظهی نخست قصد ماندن نداشتند. قرار نبود بمانند. پس دل نبستم. در همین حال باور داشتم کسانی که برای ماندن آمدهاند، تا زمانی که بم🥀یرند، در کنارت حضور خواهند داشت. و به راحتی درست را از غلط و ماندنی را از رفتنی تشخیص میدادم. آنهایی که میدانستم میمانند، خانوادهام بودند. به هیچکدام از دوستانم وابسته نشدم. چرا که میرفتند. آری... میرفتند و من از قبل میدانستم.
ولی این حس مرا آزار میداد. اینکه هیچ دوستی ندارم که به او عشق بورزم؛ هیچ دوستی ندارم که "صمیمی" باشد. و هیچ دوستی ندارم که از ماندنش مطمئن باشم. چندی بعد کسی را پیدا کردم. شخصی که به عنوان "دوست صمیمی" میخواستمش. و او هم همین را گفت. گفت مرا میپذیرد. بسیار خوشحال بودم. این شخص همان شخص "ماندنی" بود که دنبالش میگشتم.
روزها رفتند و رفتند تا به هفتهها برسند. هفتهها به ماهها تبدیل شدند و ماهها به سالها. ولی سالها همانند روزهای نخست نبودند. احساساتش تغییر میکرد. چندی طولانی گذشته بود از آن زمانی که مرا بهترین دوستش خطاب کرد. دگر زمان صحبت با او احساس مزاحمت میکنم. شاید دگر دوست صمیمیاش نیستم. شاید تبدیل به آدمی حوصلهسربر شدهام.
ولی من تشخیص داده بودم که از ماندنیهای زندگیام است. آیا تشخیصم اشتباه بود؟ امکان ندارد. من اشتباه نمیکنم. پس حالا چه کنم؟ آیا او ماندنی است یا رفتنی؟ آیا باید به او دل ببندم یا نه؟ آری... بلاتکلیفی مرا میکشد. بلاتکلیفی سر آنکه باید وابسته شوم یا نه؟
دومین لایک و کامنت
خیلی عالی و احساساتی بود آفرین 🥺
مچکرمم
لایقشی نیاز به تشکر نداری و واقعا خیلی زحمت کشیدی
وای عزیزم😭
*بود
اولین لایک و کامنت❤🔥
خیلی قشنگ بوپ
مرسییی