سلام سلام
در باز شد دو پسر وارد شدن پسر اول قد نسبتا بلندی داشت موهای نارنجی شلخته و پریشان و چشمای قهوه ای بود، لبخند گرم و صمیمی داشت لباساش هم مانند لین بود پسر دوم کمی کوتاه تر از اولی بود چشمای خاکستری رنگ با موهای مشکی تیره که کمی به آبی تیره میزد با لباس مانند بقیه
هردو به سمت ما آمدن، پسر لبخند به لب با لحن هیجانی گفت : سلام به همگی! من ویلیام سان ریج هستم از دنیای چهارم!. پسر دوم گفت : و من هم آرلن آین هارت هستم ،از دنیای دوم لحنش همزمان گرم و سرد و بشدت رسمی بود ویلیام روی صندلی شماره چهار میشینه و میان آیرین و میلا ، روی صندلی اسم فیرویی حک شده بود. آرلن روی صندلی دوم بین لین و میلا نشست روی صندلی اسم زامی حک شده بود. از لحاظ ظاهری میلا و ویلیام شباهت های زیادی داشتن واسه همین یه لحظه فکر کردم شاید باهم نسبتی دارن. ولی به جاش پرسیدم :قضیه این دنیا ها چیه؟ همه داشتیم خودمونو معرفی میکردین ،میلا بعد از معرفی خودش با حالت صبورانه ای رو به من برگشت و گفت : همونطور که یکم پیش برات گفتم هفت دنیا وجود داره، هرکدوم ما از یه دنیایم. لیا : معنی این اسمایی که روی صندلیهای حک شده چیه؟ میلا :منم نمیدونم
چند ثانیه در سکوت گذشت همون لحظه آما وارد اتاق شد حالتش نسبت به قبل مرتب تر بود و هر اتفاقی که افتاده بود انگار درست شده بود اون با متانت گفت : از اینکه امروز همگی به خاطر ما اینجا منتظر موندین ممنونم. لین با چهره ای گرفته زیر لب غر زد : انگار نه انگار چاره دیگه ای داشتیم. آما گلوشو صاف کرد و گفت : خب تا الان براتون داستان پیدایش 7 جهان و شخص ایلدن اعظم رو تعریف کردیم، حالا وقتشه بگیم اومدید اینجا و قضیه از چه خبر، چرا او کمی مکث کرد سپس ادامه داد : جناب شخص ایلدن بعد از به وجود آوردن 7 دنیا، دنیای کوچک تری به اسم کنستانتین ساخت که مانند یه جور چسب برای دنیا ها عمل می کرد، و مردمش باعت اعتدال و هماهنگی دنیاها میشد، هرچند هزار سال بعد، یه کنستانتینی نسبتا جاهل یه ایده ای رو مطرح کرد که چرا ما دنيا ها رو برای خودمون بر نداریم و فرمانروایی نکنیم. میلا زیر لب گفت : فکر نمیکنم اونقدرام جاهل بوده باشه.
همین حرف کنستانتینی ها رو به دو بخش مخالفین و موافقین تقسیم کرد ،و باعث جنگ داخلی عظیمی شد که جمعیت کنستانتینی ها رو نزدیک به انقراض برد، برای پایا- میلا با حالتی که انگار حوصله اش سر رفته بود دستش را بالا آورد و گفت : ببخشید، ولی این قضیه کنستانتینی ها و خلاصه همه این چیزها به ما چه ربطی داره؟ آما با حوصله گفت : برای تموم کردن جنگ ایلدن از هر 7 دنیا یه انسان انتخاب کرد، اسمایی که رو صندلی هاتون حک شده اسم های همون افراد از هر دنیا هستن. آرلن دستش را بالا برد و گفت : امم، ببخشید، ولی این جا هفت صندلی هست، و صندلی شماره هفت نه اسم و نه شماره ای داره،جنگ جوی جهان هفتم کی بوده؟ آما : در طول نبرد هیچ کس جنگ جوی جهان هفتم رو ندید و افراد به شدت کمی میشناسنش که ما اطلاعاتی از آنها نداریم. آما کمی مکث کرد و ادامه داد :شما ها نسل های این جنگ جویان هستید، پس از پایان جنگ همه به دنیاها و زندگی قبلیشون برگشتن ،شما نسل اون جنگ جو ها هستید،.... کمی قبل براتون از سیلورا
موجوداتی که شکل فیزیکی احساسات منفی هستن گفتم، جهان هفتم که مسئول نگهداری سیلوراست درحال نابودیه ، دنیاش داره مملو از سیلور میشه اگه دنیای هفتم نبود بشه باقی دنیا ها هم بعد یه مدت سرشار از سیلور میشن و همه چیز بهم میریزه ، و قبل تر از اون نسل جنگ جوی جهان هفتم به سیلورا آلوده شده و رو به مرگه، شما باید برید و درمانش کنید. آیرین : چرا خودتون اینکار رو نمیکنید ؟به فرض مثال بمیره مگه چی میشه؟ شما اینکه آلوده شده رو از کجا میدونید؟ آما : کنستانتینی ها بیشتر از یک روز نمی تونن تو یک دنیا بمونن، نسل جنگ جو ها باید زنده بمونه، معلوم نیست کی دوباره جنگ شه یا جمعیت سیلورا بیشتر شه یا اتفاقات بدتر، کنستانتینی ها نیازمند یه تکیه گاه هستن، و دلیل دوم، اون شخص هم سن شماهاست 16 سالشه و باید وارث داشته باشه تا نسلش ادامه پیدا کنه پس باید طول عمرش بیشتر بشه، من از شما شش نسل میخوام که به دنیای هفتم برید، نسل جنگ جوی دنیای هفتم رو پیدا و درمان کنید و تا حد امکان جمعیت سیلورا رو کم کنید.! هنوز باورم نمیشد اما چیزی که منو بیشتر متعجب کرد ویلیام بود قبل از امدن اما اخرین معرفی ، معرفی ایرین و ویلیام بود
قبل از معرفی ویلیام با چهره ای شوکه و بغض الود ولی کمی شکاک به ایرین خیره شده یود و صورت ایرین رو برنداز میکرد وقتی ویلیام از ایرین خواست خودشو معرفی کنه شکاکی صورتش محو شد و بغض الودی اش بیشتر . اوایل حرفای اما چهره ویلیام بهت زده بود انگار که سطل اب یخی را رویش خالی کرده باشند. ولی در اواخر حرفاها ویلیام ارام ازم اشک میریخت و چند دقیقه یه بار ایرین رو نگاه میکرد . فکر نمیکنم ایرین قبلا ویلیام رو دیده باشه البته از نگاه های ایرین به ویلیام میتونم بگم بع احتمال زیاد نه صد در صد ولی ویلیام انگار اشنایی کاملی با ایرین داشت و بعد سال ها میددش . تصمیم گرفتم علت گریه ویلیام رو بعدا ازش بپرسم
هورااااااااااا پارتتتتتتتتتتت😭🥹
مرا شادمان ساختی بانو😁
اسپویل میکنم تو داستان لیا اینا هم ویلیام دارم
شباهت 😂
رو آرلن کارواش زدم🐸🎀
به به
عالی بود❤خسته نباشی
ممنوننن✨✨
عالی بود خسته نباشی💕
اول¿
مرسییییی✨✨