♡یک نوشته کوتاه از من که امیدوارم خوب باشه♡
🌷:بوی عود هنوز در هوا معلق است؛ گویی خاطره ای کهنه است که از میان تمام اشیای حاضر در آنجا میگذرد و اثر خودش را به یادگار رها میکند.
🌷:میگویند بعضی نگاه ها، بدون اینکه خبری بدهند، تاجی نامرئی بر سر دلت میگذارند. و در همین لحظه ها بود که میان آن همه هیاهو، دو جفت چشم یه یکدیگر رسیدند؛ یکی روشن چون سپیده ای که هنوز از خواب برنخاسته، دیگری تاریک و عمیق،همچون شبی که رازهایش را به هیچ ستاره ای نمیگوید.
🌷:درخشش نگاه اول،مانند برق شمشیری صیقل خورده بود؛تیز،باشکوه و خیره کننده. اما نگاه دوم،آرام میسوخت؛ شبیه آتشی بود که از ترس شعله ور شدن بیشتر، خودش را با کمک باد آرام میکند.
🌷:واژه ها در آن هنگام، میان آن ستون های بلند و پرده های حریر، جرئت حضور نداشتند. اما حتی لرزش آن مردمک های زیبا یا پلک های نرم، سخن دل را افشا میکنند.
🌷:ولیکن قصر ها، به قانون های سرد خودشان وفادارند. روزی رسید که چلچراغ ها باشکوه تر از همیشه میدرخشیدند؛ اما در جایی دور از آن همه زرقوبرق، نوری آرام آرام رو به خاموشی میرفت... چنان لطیف و بیصدا، که حتی خودش هم بزور متوجهش بود...
🌷:از آن پس، آن چشم های دلنشین،هنوز زیبایی خود را داشتند؛ هنوز دلفریب بودند، اما اگر کمی به عمقشان ورود میکردید، میفهمیدید که خلائی شکل گرفته؛ خلائی پر از دلشکستگی.
🌷:سال ها گذشت و قصر همچنان استوار است. آینه ها هنوز نور چهره را بازتاب میدهند، حوض هنوز لبریز از آب است، و باغ ها هنوز در بهار، شکوفه میدهند. اما در ژرفای یکی از نگاه های قصر، دیگر درخششی وجود ندارد... "آن نگاه از دست رفته است..."
چقدر قشنگ!😃
ولی آخرش چرا انقدر غم انگیز بودد😢
مرسییی😭💘 اره متاسفانه sad end نوشته بودم🥲