خوش اومدید به این پست🎀
پیرهن صورتی دختری که از کلاس اول تا هشتم با من دوست بود را در نزدیک یک میوه فروشی شاد و خندان با یک دختر به نام سارا دیدم سارا که از کلاس هفتم به مدرسه ی ما آمده بود هی میان ما اختلاف می انداخت دیروز من و پیرهن صورتی باهم دعوا کردیم هی احساس می کردم پیرهن صورتی دارد به سمت سارا کشیده میشود سارا یک سیاهچاله است و پیرهن صورتی یک ستاره که دارد به سوی سیاهچاله کشیده میشود
من جلو آمدم سارا و پیرهن صورتی زود تا من را دیدند فرار کردند من هم دنبال آن ها آمدم ولی آن ها زود غیب شدند و من هم با ناراحتی به سوی خانه برگشتم خود را در زیر زمین حبس و گریه کردم تا از حال رفتم مادرم که آمده بود در زمین من را دید و زنگ به اورژانس زد و من را به بیمارستان منتقل کردند خودرا در بیمارستان دیدم ترسیدم که یک پرستار آمد و به من گفت آرام باش ولی من خیلی ترسیده بودم مادرم آمد و گفت که من را از حال رفته در زیر زمین پیدا کرده است و از من پرسید که چرا در زیر زمین از حال رفتم و من گفتم پیرهن صورتی را در نزدیک میوه فروشی با سارا دیدم او گفت اینکه چیز مهمی نیست ولی برای من پیرهن صورتی خیلی مهم بود
وقتی از بیمارستان مرخص شدم دوان دوان به خانه پیرهن صورتی رفتم او در را باز کرد و تا من را دید در را بست من گفنم چرا دیگر از من خوشت نمی آید چرا دیگر با سارا میگردی او با گریه گفت چون سارا از تو مهربان تر است و دیگر برو و صدایت را نشنوم
بعد از حرف پیرهن صورتی به خانه برگشتم دیگر جرعت نداشتم که او و سارا را نگاه کنم همیشه با حسرت از کنار آن دو رد میشدم بدون اینکه در صورت آن ها نگاهی بیندازم دیگر کسی را نداشتم و دختری تنها بودم که با غم دست و پنجه نرم میکند.
🙏🏻
؟-
درکت میکنم