این داستان الهامی از هری پاتر هست ، در واقع داستان به پنج نفر بر میگرده که توی هیچکدوم از گروه های هاگوارتز انتخاب نشدن
سلام بچه ها اگر میشه از داستانم همایت کنید اولین بارم هست که داستان مینویسم امیدوارم واقعاااا خوشتون بیاد بوس به کلتون❣️
پنجگانهی خنثی فصل اول: زمزمهی کلاه صحنه ۱: انتظار در هال تالار بزرگ هاگوارتز در نور هزاران شمع شناور غرق شده بود؛ نوری گرم که بر صورتهای هیجانزده و نگران دانشآموزان جدید تابیده میشد. پروفسور مینروا مکگوناگال، مدیر مدرسه، با قامتی استوار پشت میز بلند اساتید ایستاده بود. چهرهاش—همیشه جدی و باوقار—حالا سایهای از خستگی ناشی از یک تابستان طولانی را حمل میکرد. او به آرامی شروع به خواندن اسامی کرد. گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو، اسلیترین... هر بار کلاه زمزمهای سر میداد و دانشآموزی با شادی به سوی میز مناسب میدوید. در میان صف دانشآموزان سال اول، پنج نفر به شکلی ناهماهنگ ایستاده بودند. آنها نه از ترسِ خانه نگران بودند، نه از شورِ پیوستن به یک جمع. اضطرابشان از جنسی دیگر بود؛ حس یک ناهنجاری در ساختار منظم جادوگری. اِلیستر کِین، با موهایی تیره که همیشه کمی آشفته به نظر میرسید، مدام خطوط کف دستش را زیر نظر داشت. او یک ریونکلاوی ذاتی بود که از دیدن قوانین برای شکستن آنها لذت میبرد. در کنار او، ارتور گِرِنت قرار داشت. ارتور درشتهیکلتر از بقیه بود، با نگاهی که میتوانست یک آتش کوچک را شعلهور کند. او شجاع بود، بیش از حد شجاع، و این ویژگی در هر خانهای میتوانست به راحتی طغیان کند. سِرافاینا مون آرامترین بود. نگاهش ثابت به جلو بود، اما در واقعیت، ذهن او در حال فیلتر کردن امواج احساسی و فکرهای ناگفتهی صدها نفر در تالار بود. او چیزی را میدید که دیگران نمیدیدند. لیرا وَنس با رفتاری نسبتاً هافلپافی در ظاهر، اما با نوعی سرسختی غیرمعمول در فک فشرده، منتظر بود. وفاداریاش مثل یک سپر بود، اما او هنوز نمیدانست باید به چه کسی یا چه چیزی وفادار باشد. و در آخر، گابریل گِیو. گابریل ظاهری آرام داشت، اما در چشمانش، جاهطلبیای وجود داشت که به جای شهرت، دنبال نفوذ و قدرت برای انجام «کارهای درست» بود.
صحنه ۲: کلاه گروه بندی و سکوت تاریخساز مکگوناگال اسم اِلیستر کِین را خواند. اِلیستر با گامهای محکم به سمت چهارپایه رفت. کلاه روی موهای تیرهاش قرار گرفت. سکوت تالار سنگین بود. دقیقه اول گذشت. سپس دقیقه دوم. کلاه شروع به تکان خوردن کرد، گویی در حال نبرد داخلی با خودش است. "ریونکلاو..." زمزمهای از کلاه به گوش رسید، اما بلافاصله قویتر شد: "نه! اینجا برای دانشِ تو خیلی محدود است، کِین. اما آیا جنونِ جستجوی تو، تو را به سمت اسلیترین نمیبرد؟" اِلیستر که از داخل کلاه میتوانست این نزاع را حس کند، در ذهن خود فریاد زد: *من به هیچکدام تعلق ندارم!* مکگوناگال ابرو در هم کشید. بعد از یک سکوت طولانی که برای اولین بار، نگرانی را در چهرهاش نمایان کرد، کلاه با صدایی خسته اعلام کرد: "ریونکلاو!" تالار با تشویقی مختصر اما مردد استقبال کرد. همین نزاع برای ارتور تکرار شد، و او با اعلام گریفیندور از زیر کلاه بیرون آمد، اما چشمانش جستجوگر بود. اما وقتی نوبت به گابریل گیو رسید، لحظهای رخ داد که در تاریخ هاگوارتز تکرار نشده بود. کلاه روی سرش نشست، و تالار منتظر ماند. شمعها ثابت ماندند. مکگوناگال جلوتر آمد، اما صدای کلاه نیامد. "خب، گیو؟" مکگوناگال با صدایی آهسته پرسید. کلاه تکان نخورد. انگار کاملاً خاموش شده بود. نه اسلیترین، نه هافلپاف، هیچکدام. برای اولین بار، کلاه گروه بندی نتوانست یک نفر را دستهبندی کند. پس از او، سِرافاینا و لیرا هم با همین سرنوشت—خانههایی که به سختی به آنها نسبت داده شدند اما هیچکدام هویت اصلیشان نبود—مراسم را به پایان رساندند.
صحنه ۳: تصمیم شورای اساتید در پایان مراسم، پنج دانشآموز در گوشهای از تالار ایستاده بودند، جدا از گروه خودشان. آنها به عنوان "دانشآموزان ناپایدار" شناخته میشدند. مکگوناگال آنها را به دفتر خود فراخواند. "این وضعیت... بیسابقه است. کلاه هرگز در انتخاب مردد نمانده. به نظر میرسد شما پنج نفر، ویژگیهایی دارید که در چهار دسته اصلی ما نمیگنجند." سِرافاینا (با لحنی آرام اما نافذ): "ما فکر میکنیم این به خاطر این است که ما پنج نفر، حقیقت را دنبال میکنیم، نه ایدئولوژی یک خانه." لیرا: "ما به یکدیگر تعلق داریم، نه به دیوارهای سنگی."
صحنه ۳: تصمیم شورای اساتید در پایان مراسم، پنج دانشآموز در گوشهای از تالار ایستاده بودند، جدا از گروه خودشان. آنها به عنوان "دانشآموزان ناپایدار" شناخته میشدند. مکگوناگال آنها را به دفتر خود فراخواند. "این وضعیت... بیسابقه است. کلاه هرگز در انتخاب مردد نمانده. به نظر میرسد شما پنج نفر، ویژگیهایی دارید که در چهار دسته اصلی ما نمیگنجند." سِرافاینا (با لحنی آرام اما نافذ): "ما فکر میکنیم این به خاطر این است که ما پنج نفر، حقیقت را دنبال میکنیم، نه ایدئولوژی یک خانه." لیرا: "ما به یکدیگر تعلق داریم، نه به دیوارهای سنگی." مکگوناگال تأمل کرد. "برای مدتی، شما در اتاقی در طبقه سوم مستقر خواهید شد، تا اساتید بتوانند تحقیقاتی انجام دهند. اما بدانید، این مدرسه بدون ساختار نمیتواند اداره شود." اِلیستر: "ما میدانیم، پروفسور. به همین دلیل ما خودمان ساختارمان را خواهیم ساخت."
صحنه ۴: پیمان در تالار پشتیبان آن شب، پنج نفر به اتاق موقت خود رفتند—اتاقی کوچک و خالی که بوی نم و فراموشی میداد. آنها احساس میکردند که به یک زندان کوچک منتقل شدهاند. گِیو (با نگاهی قاطع): "ما منتظر تصمیم مکگوناگال نخواهیم ماند. اگر کلاه نتوانست ما را گروهبندی کند، ما خودمان گروهی خواهیم بود که برای کشف حقایق این قلعه ساخته شده است. نام ما باید این باشد: پنجگانهی خنثی." ارتور: "اما پناهگاه ما کجاست؟ اینجا نمیتوانیم کار کنیم." سِرافاینا: "قلعه پر از راز است. من میتوانم یک جریان انرژی قدیمی را حس کنم... یک ورودی پنهان که در نقشه جادوگری وجود ندارد، جایی که دانشآموزان قبل از تأسیس خانهها، برای مطالعه گردهم میآمدند. یک تالار پشتیبان." آن شب، با استفاده از یک طلسم انحرافی ساده که اِلیستر از یک کتاب ممنوعه قدیمی به یاد داشت، و راهنمایی شهودی سِرافاینا، آنها در پشت یک پردهی محو در راهروی طبقه هفتم، یک دیوار سنگی را پیدا کردند که با یک حرکت خاص، به داخل باز شد. نور کم و مرموزی از فضای داخلی به بیرون تابید. این یک اتاق بزرگ و دایرهای بود، پر از میزهای چوبی که هزاران سال سکوت را در خود نگه داشته بودند. پنج دوست وارد شدند. گِیو (در مرکز اتاق ایستاد): "از این لحظه به بعد، ما نه ریونکلاو هستیم، نه گریفیندور، نه هافلپاف و نه اسلیترین. ما پنجگانهی خنثی هستیم. ماموریت ما: کشف بزرگترین رازهایی است که هاگوارتز پنهان کرده است. ما به حقیقت ایمان داریم." و در زیر نور کم اتاق جدیدشان، سوگند خوردند که با هم بمانند و این حقیقت را کشف کنند که چرا کلاه گروه بندی برای اولین بار در تاریخ، از دست پنج نفر آنها درمانده شد.
ممنون که تا اینجاش رو خوندین فصل دوم رو سعی میکنم جذاب تر بنویسم
نظرات بازدیدکنندگان (0)