داستان در واقع مثل محتویات خاطرات دفترچه خاطرات یک دختر نوجوونه
تا حالا شده داخل یه مرحله از زندگیتون از همه چیز خسته بشین؟ از زندگی ، از اهداف ، آدم ها و خیلی چیزای دیگه ..... من هم اون روز همینطور بودم بین یک دو راهی « مرگ و زندگی» هیچ دلیل درست پ حسابی برا مردن نداشتم ولی برای زندگی هم دلیلی نبود ولی در نهایت اونکار رو نکردم .... چرا؟ خب....داستانش طولانیه قدری که باید از اولش تعریف بشه
بیست و سوم سپتامبر: امروز اولین روز مدرسه بود مدرسه ای که چند سال جون کندم تا داخلش ثبت نام بشم خب....خوشحال بودم ولی میدونین چی جالب بود؟ میترسیدم .....از اینکه مبادا تنها بمونم با بدتر به کسی اعتماد کنم و از پشت خنجر بخورم .... آخه میدونین همیشه کل زندگیم همین بوده همیشه تهش همه بهم خنجر زدن!
از همون بچگی تخیلاتم قوی بود قدری که مدام با یکی حرف میزدم با کی؟ خب.....هزاران آدمی که خودم برای خودم درست کرده بودم! افرادی که دنیا و حواس و فکر و خیال و همه چیزشون بودم!!! شاید....چون همیشه فقط کمی توجه میخواستم؟ بگذریم ! قدری قوی بود که باعث میشد بقیه بهم بگن« دیوانه!!!» ولی خب....اگه شما هم فکر میکنین کارای من دیوونگیه باید بگم مشکل از شماست ، نه من!!! از کجا معلوم که خودتون خیلی سالمین؟
و ....همین تشنگی ام به توجه باعث میشد که کارای عجیب بکنم تصمیمات عجیب بگیرم و دروغ بگم!!! من بهترین دروغ جوی نسل خودمم! وقتی داخل پیش دبستانی قدری تنها و نامرئی بودم که معلم موقع حضور و غیاب هم اسمم رو جا میانداخت این ایده به سرم زد« چی میشه اگه آدمی بشم که همه مجبور به توجه بهش بشن و کلا نامریی نباشم؟ چی میشه اگه حالا که اونا منو اینجوری نمیبینن کاری کنم که تا ابد ازم چشم بر ندارن!»
خب..... این پارت اول بود امیدوارم خوشتون اومده باشه 😂
با بی خیالی ولی خب همه کاملا ناخواسته میزدن به سرم من کاره اشتباهی نکردم ولی کاملا ناخواسته میزنن تو سرم و این تو مدرسه خیلی پیش میاد
اره..... همیشه آدمای زیادی هستن داخل همه ی مدرسه ها که همینن
من اولا کلاس اول و دوم درونگرا بودم و با وجود عصبانی بودنم فقط اخم میکردم و قهر میکردم و ساکت میشدم از آدمای برونگرا خوشم نیومد دوست داشتم برونگرا باشم از زندگیم بدم میومد با وجود بچه بودنم رو دستم با شیشه خط میانداختم شاید مسخره باشه
بعد از ی مدت با خودم گفتم بزار خودم باشم آخه اون موقع انگار شخصیت خودمو میخواستم برا همه کافی باشم ولی بعدا فهمیدم که به درک!بعد موقع عصبانیم داد میزدم نظرمو میگفتم دیگه درونگرا نبودم سلیطه بودم 🤡 خلاصه فقط با خودم گفتم خودت باش اون موقع بخش تاریک زندگیم بود
خیلی برات خوشحالم که تونستی خودت باشی
ممنونم ♥
داستانت با اینکه با قلم ساده بود ولی به طرز عجیبی دلنشین بود
شاید بخاطر اینکه هر انچه از دل بیاید به دل بنشیند (:
ممنون 🥰🥰
این دختره انگار خود من در یک بعد دیگر هست
تفاوت اون و من اینکه من تلاش نکردم همون طور که نامرئی بودم تصمیم گرفتم ناپدید بشم و اون تصمیم گرفت توجه ها رو روی خودش بیاره
ووو خیلی داستانت قشنگ بود ادامه اش رو هم بزار کنجکاوم بدونم چی میشه (:
خیلی قشنگ بود🥰
پارت های بعدی رو هم اگه میشه زودتر بذاری؟🥺
ممنون😘
حتما
اگه تایید بشه زود
حتما😎😁
من الان دقیقا تو همین دوره از نوجوانیم... 😔 😔
البته اگر یادم نره😂
خیلی دوست دارم بیشتر و گسترده تر بفهمم در این مورد، بعدا میتونیم یه سر توی پیوی صحبت کنیم؟
ارع من که اوکیم
درسته ساده بود، اما خیلی لذت بردم... به طرز عجیبی...
حتما پارت های بعدی رو بزار.
و اینکه برای دیده شدن باید کاریزما رو ببری بالا.
به عنوان کسی که قبلا مثل تو بوده (البته دروغ نمیگفتم) و با بالا بردن فن بیان و کاریزماش، به یکی از مهم ترین افراد دبستانش تبدیل شده اینو میگم. و البته در متوسطه اول هم بد نبودم تا الان.
خیلی ممنون 😅🩵
میشه بیای پیوی بگی چیکار کردی؟؟ لطفا