☆•☆•☆•☆
ای عشق! تویی آن رازِ نهفته در تار و پود هستی، آن نجوا که از حنجره سکوت برمیخیزد و جان را به معراج میبرد. تو نه تنها یک احساسی، بلکه خود جوهر خلقت هستی؛ حضوری سیال که در رگهای زمان جاری است.
و من، در پی کشف این حقیقت محض، چشم بر زیباییهایی دوختم که خداوند در این دنیای خاکی، به امانت نهاده است. یکی از آن تجلیات، لیلیوم آبی بود؛ گلی که انگار از عصاره آسمان پس از باران سرشته شده است.
آه، آن آبی ژرف! نه آبی سرد زمستان، بلکه آبی آرام دریاچهای که در اعماق خود، رازهای هزاران سال سکوت را پنهان کرده است. این رنگ، همان رنگ نگاه توست؛ نگاهی که در آن، طوفانها فروکش کرده و تنها آسمان صاف تعهد باقی مانده است. هر گلبرگ لیلیوم، پرچمی است که بر فراز قلعه ایمان من به تو برافراشته شده است. اما شورانگیزتر از رنگش، عطر محو و اسرارآمیز اوست. عطری که نه فریاد میزند و نه خود را به زور بر مشام تحمیل میکند، بلکه همچون زمزمهای لطیف، از مرزهای ادراک عبور کرده و مستقیماً به مرکز روح نفوذ میکند. این عطر، همان خاطرات ناگفته عشق ماست؛ شیرین است، اما تلخی دلتنگی را نیز در پس دارد؛ تازه است، اما بوی کهنگی جاودانگی میدهد.
عشق من، تو همانند این لیلیوم هستی. گاهی در هیاهوی روزمره گم میشوم، اما به محض آنکه نسیمی از یاد تو میوزد، عطر حضورت در فضا میپیچد و قلب خستهام را دوباره احیا میکند. تو شکوفایی درونی منی؛ آن شکوفهای که در اوج تاریکی و سرما، با تمام قدرت، خود را به سوی نور میکشد. ما با هم، دو ساقه از یک ریشه مشترکیم؛ ریشهای که در خاک زمین دوانده شده، اما سر به سوی کهکشانها کشیده است. زیبایی ما، در همین تضاد است: خاکی بودن جسم در برابر آسمانی بودن روح. و تو، ای لیلیوم آبی زندگیام، تجسم کامل این پیوند مقدس هستی؛ نمادی از وفاداری آبی و نجابت ابدی. بگذار تا این عطر، سند جاودانگی ما باشد؛ سندی که نه باد میبرد و نه باران میشوید. عشق، همین است: حضوری آرام، رنگی عمیق، و عطری که تا ابد در خاطره جهان باقی میماند.
زیبا بود:)