تو خونه با آسمان و امین و پدر و مادر اونا و پدر و مادر من یک مهمانی خانوادگی بود دبرنا بازی می کردیم اسم و فامیل بازی می کردیم و فیلم های قدیمی از خاطراتمون می دیدیم مادرم آمنه گفت: نظرتون چیه بریم بیرون؟ من یکهو گفتم:آره فکر خیلی خوبیه مادر گفت:سوگل با تو نبودم با پدر و مادر آسمان و امین بودم! مادرم گفت: من نمی دونم هر کاری که دوست دارد من گفتم:اما........ مادرم گفت:اما و ولی برای من نیار من و بزرگ در ها می ریم و شما ۳ تا اینجا می می مونید قابل فهم هست؟ خیلی آروم و ناراحت گفتم:چشم مادر.
پدر و مادرا رفتن و تا از در حیاط بیرون رفتند امین گفت:بیاین قایم باشک بازی کنیم! آسمان گفت:بازی......بازی.....قایم قایم. آسمان سه سالشه منم گفتم:فکر خوبیه و شروع کردیم نوبت من بود که چشم بذارم تا ۲۰ شمردم و گفتم: آسمان و امین من اومدم رفتم و کلی دنبالشون گشتم ولی پیداشون نکردم داد زدم:آسمان، این من تسلیمم بیاید بیرون اما جوابی نشنیدم ایندفعه بلند در داد زدم:آسمان، امین بیاید و مسخره بازی نکنید!دیگه شورش رو در آوردین بسه دیگه بیاین بیرون فکر می کنین خیلی با مزه شدین؟) اما بازم جوابی نیومد حسابی عصبانی بودم که یکهو تلفن زنگ خورد
برداشتم و گفتم: الو کیه ؟ الو ....... الو........ ولی فقط صدای وزوز و خشخش میومد صدای ضعیف مادرم میومد داشت می گفت:ف...ف...فرار....فرار کنید.....از.....از......خ....خخخخ......ووو...نننن....ه با ترس تلفن رو قطع کردم و سریع نشستم روی مبل یکهو تلوزیون صدایی داد و برقا رفت
رفتم طبقه بالا و دیدم آسمان و این خیلی گیج و با چشم هام خیره به تلوزیون زل زدن یکهو چشمم افتاد به تلوزیون که برفکی شده بود اما وقتی برقا رفته بود تلوزیون بالا چجوری کار می کرد به امین و آسمان با ترس گفتم:چی رو نگاه می کنید چرا خیره شدید اونا با صدای عجیبی جواب دادن:هیچی تلوزیون برنامش خیلی قشنگه سوگل با تو هم ببین صدای در میومد رفتم در رو باز مردم و یهو برقا اومد مادرم هم سالم بود با عجله دویدم طبقه بالا و دیدم امین و آسمان دارن با توپ بازی می کنن گفتم مگه شما تلوزیون نمی دیدید امین گفت ما که توی پشت بوم قایم شده بودیم چی می گی سوگل احتمالا توهم زدی از اون به بعد این خاطره رو نگه داشتم تا بروز به یک شخص مطمئن بگم که اون تویی
نظرات بازدیدکنندگان (0)