کاور زیبامون 📘❄️
روزی روزگاری گوجو از خواب بلند شد و مادرش به او گفت : فرزندم ، میخواهیم از اوقات فراغت خودمان استفاده کنیم وسایلت را جمع کن تا برویم گوجو هم قبول کرد و وسایل خودش را جمع کرد
گوجو داشت به جایی کوهستانی و سرد میرفت و مطمئن بود در آنجا برف میبارد ، اما وقتی مسیر را دید ، هیچ برفی نبود ، گوجو بسیار ناراحت شد چون قرار بود برف بازی کند اما برفی در آنجا نبود
وقتی گوجو به آن ویلا رسید ، از خداوند خواست تا در آنجا برف ببارد و در آنجا برف بازی کند چند ساعت گذشت و شب که ناگهان گوجو دید دارد برف میبارد ، او بسیار خوشحال شد و قرار شد فردا صبح به برف بازی برود
صبح شد و گوجو از خواب بلند شد ، ناشتایی خورد و رفت به برف بازی و وقتی پنجره اتاق را باز کرد با چنین صحنه ای مواجه شد 👆🏻
گوجو به حیاط رفت و بسیار خوشحال شد چون برف بسیار زیادی آمده بود و کلی برف بازی کرد
گوجو وقتی به درخت حیاط نگاه کرد با چنین صحنه ای مواجه شد ، درخت قندیل بسته بود !!
گوجو به همراه خانواده خود بسیار بازی کرد و همچنین یک آدم برفی به اسم ، صغرا ساخت ، صغرا قرار بود یک مبارز باشد اما نشد
و عکس هایی که گوجو توانست از آسمان و زمین کسب کند
زیبا بودد✨
چه ولاگ قشنگیییی✨✨
قندیل خیلی وقته ندیده بودم🌚