بسم الله الرحمن الرحیم
روبه رویم نشسته است. با چشمانی که از هیجان می درخشند، به امواج پرتلاطم اطرافمان نگاه میکند. گویی هر لحظه قصد دارد تا از روی قایق به درون دریا بپرد. و همین مرا می ترساند. برخلاف او که با تمام وجودش از منظره اطرافش لذت میبرد، من لحظه ای به اطراف خود توجهی ندارم. تنها به او نگاه میکنم و دستانم را در هوا به انتظار نجات دادن او از غرق شدن نگه داشته ام. حرکاتش کلافه ام کرده است. همچون کودکی سر به هوا می ماند که هیچ چیز جز رسیدن به خواسته اش او را آرام نمیکند. بی مقدمه میگوید: چرا نمیزاری تو آب شیرجه بزنم؟ چشمانم از حدقه بیرون میزنند. میگویم: غرق میشی. تازه اون تو پر از جانور وحشیه. - ولی اینجوری هیچوقت نمیفهمم داخل دریا چه خبره. - فهمیدنش چه فایده ای برات داره؟ به لبه قایق میچسبد و سرش را به سطح دریا نزدیک میکند. بی اختیار شانه اش را میگیرم تا درون آب نیفتد. صدایش به گوشم میرسد: شاید اون تو یه مروارید باشه که فقط برای منه. اگه هرگز بهش نرسم، اونوقت باید همیشه تو همین نقطه بمونم. نگاه عاقل اندر سفیهی به او میکنم و میگویم: اگه دنبال گنجی میتونی تو زمین هم پیداش کنی. - ولی مروارید با گنج فرق میکنه. - همشون با ارزشن. - نه. چیزایی با ارزشن که برای تو با ارزش باشن. نه برای بقیه.
سکوت میکنم. زیرا پاسخی برایش ندارم. و نمیخواهم هم پاسخی بدهم. من نباید از چارچوب افکارم که همچون کلبه ای سخت برای خود ساخته ام بیرون بیایم. به چهره اش نگاه میکنم. درخشش چشمانش کمتر شده است. اما برایم مهم نیست. بهتر از آن است که به درون دریا برود و هرگز برنگردد. اندکی که میگذرد، دوباره صدایش جان میگیرد: چطوره پارو بزنیم؟ - نه نه. ممکنه گم بشیم. - پس چه طوری تا اینجا اومدیم؟ - تا اینجاش راحت بوده. از اینجا به بعدش سخته. به اطراف نگاهی میکند. گویی به دنبال منبعی ترسناک که در میان کلامم یافته است میگردد. میگوید: ولی اینجا فرقی با اولش نداره. - اینجا امکان طوفان بیشتره. - ولی وقتی طوفان بیاد باید هم جهتش پیش بریم. نه اینکه اینجا وایستیم. اینجوری خطرناک تره. - هی! تمومش کن. همینجا میمونیم. درخشش چشمانش حتی کمتر از قبل میشود. نمیدانم درست میبینم یا نه. اما چند خال سفید درمیان موهای سیاه رنگش پیدا میشود. با صدایی که از ته چاه می آید میگوید: پس کی حرکت میکنیم؟
لحنم را آرام تر میکنم و میگویم: هروقت یه کشتی یا قایق محکم تر بیاد و ما رو از اینجا ببره. - خب اگه نیاد چی؟ - انقدر ناامید نباش. - ناامیدی دقیقا کاریه که داریم انجام میدیم. چشمانم را لحظه ای تنگ میکنم و سپس چشم از او برمیدارم. نمیدانم دلیل این رفتارهایش چیست. مگر بچه دوساله است که میخواهد این طرف و آن طرف برود؟ چه چیزی امن تر از سکون؟ مدت ها میگذرد. اما هنوز قایقی از کنارمان عبور نکرده است. نگران شده ام. شاید راه را اشتباه آمده ام. هنگامی که نگرانی ای که همچون خوره به جانم افتاده است به او میگویم، به من نگاهی میکند و میگوید: شاید اینجا فقط برای ماست. قرار نیست هرجایی که بقیه هستن، جایی برای ما هم باشه. به او نگاه میکنم. زانوهایش را بغل کرده است. دیگر به امواج پرتلاطم دریا خیره نمیشود. حتی دیگر از جایش بلند هم نمیشود. تردید دارم تا از او علت تغییر رفتارش را بپرسم. اما او گویی که ذهنم را خوانده باشد، بدون به زبان آوردن پرسشی از سوی من، پاسخ میدهد: احساس میکنم گم شدیم. اخمی میکنم و میگویم: ولی ما هنوز همون جای قبلی مون هستیم. - برای همین میگم که گم شدیم.
- چرا؟ - چون راهمون رو گم کردیم. چون هیچوقت حرکت نمیکنیم. چون برای همیشه همینجا میمونیم. برای همین گم شدیم. هم اون جزیره رو گم کردیم هم اون مروارید داخل دریا. حرف هایش بوی غم میدهد. غمی که قلبم توان دریافتش را ندارد. اکنون که با دقت بیشتری به او نگاه میکنم، پیر شده است. موهایش کاملا سفید شده اند. چشمانش دیگر درخششی ندارد و خمیده و لاغر تر شده است. با ناراحتی میگویم: چرا انقدر تغییر کردی؟ - چون هیچوقت تغییر نکردیم. گویی ستاره ای داغ درون ذهنم پدیدار میشود که میخواهد هر لحظه منفجر شود. حرفهایش برایم سنگین است. میپرسم: منظورت چیه؟ از درون جیبش، آینه ای بیرون می آورد و جلوی صورتم میگیرد. با دیدن چهره ام در آن، گویی آن ستاره داغ دیگر منفجر شده است و تمام محتویاتش، درون وجودم با سرعتی باورنکردنی به جریان می افتد. آن چهره.... من خود او بودم. او... من بود.
آینه را که پایین میآورد، به درون چشمانم زل میزند. با چشمانی که از حیرت نمیدانند چگونه از جایشان بیرون نیایند میگویم: تو... - من توام. من خود توام. من وجودتم. به اطرافم نگاه میکنم. اکنون گویی دریا برایم مکانی غریب شده است. حتی دیگر نمیدانم کجا هستم. چرا همه چیز در پیش چشمانم تغییر کرده است. درحالی که هیچ چیز تغییر نکرده است؟ صدایش به گوشم میرسد. یا شاید باید بگویم... صدایم به گوشم می رسد. - من قرار بود به اینجا بیام تا مرواریدم رو پیدا کنم. غرق بشم و نجات پیدا کنم. طوفان رو ببینم و قدر خورشید رو بدونم. قرار بود تو آب شنا کنم. قرار بود انقدر جلو برم تا عقب رو رها کنم. ولی موندم. موندم چون فکر میکردم حرکت کردن ترسناکه. موندم چون فکر میکردم اگه طوفان بیاد میمیرم. ولی نشد به یاد بیارم که من هرگز نمیمیرم. من فقط از جهانی به جهان دیگه سفر میکنم. من فقط یه دنیای جدید از نگاه پیدا میکنم. اشک هایم اکنون از آن دریا بیشتر میشوند. - من پیر شدم چون هرگز جوانی نکردم. نه اون جوانی که همه فکرش رو میکنن. جوانی یعنی جوانه. و من هیچوقت حتی جوانه هم نزدم. چون میترسیدم از دل خاک بیرون بیام و بیرون خاک ترسناک باشه. درحالی که خورشید بیرون خاک بود و من، داخل خاک به دنبال نور میگشتم. به خودم که می آیم، دریا خشک شده است. اکنون من و او درون قایقی روی دشتی پر از خاک مرده قرار داریم. برای اولین بار بر جایم می ایستم. صدایی که موسیقی حسرت را مینوازد به گوشم میرسد: حالا ایستادی؟ حالا که وقت رفتنه؟ به او خیره میشوم. اکنون که ایستاده است درک میکنم چقدر پیر شده است. - چرا دریا خشک شد؟ - چون هیچوقت ازش استفاده نکردی. اینجا همه چیز برعکس ذهنیت توست. اینجا باید استفاده کنی تا بیشتر بشه. نه اینکه رها کنی تا هرگز کم نشه. حالا هم تموم شده. چون فرصتمون تموم شده. - پس... یعنی تا وقتی زمانمون تموم نمیشد، میموند؟ - آره. هم دریا میموند و هم ما. حتی اگه طوفان میومد یا داخل دریا غرق میشدیم. در هرصورت ما باز هم میموندیم چون هنوز فرصت داشتیم. - و حالا...؟
به درون چشمانش خیره میشود. و من اکنون میتوانم جهانی خالی از ستاره را درون آن ببینم. من با او چه کردم؟ من با خود چه کردم؟ فقط چون میترسیدم؟ اما اکنون از هرزمان دیگری ترسناک تر است. دیر فهمیدم. دیر فهمیدم که حرکت کردن درون طوفان بهتر از حرکت نکردن است. دیر فهمیدم که مقابله با ترس، بهتر از برای همیشه ترسیدن است. دیر فهمیدم مروارید من برای دیگران نیست. دیر فهمیدم که دریا وسیله ای بود تا من به مرواریدم برسم. نه جایی ترسناک که ممکن است هرلحظه مرا غرق کند. دیر فهمیدم که من انسانم و انسان، باید زندگی کند و زندگی، جریانی پیوسته است. نه نقطه ای ساکن. به او خیره میشوم. وجودم که لایق یک جهان ستاره بود، اما من از او یک سیاهچاله ساختم. بدون حتی نقطه ای نور. - حالا باید بریم. بدون حتی یک مروارید. بدون حتی یک ستاره.
مثل همیشه معرکه بود🥲
ممنون:)✨
انتظاری نداشتم ولی واقعا خیلی خوب بود دمت گرم 😭🥲
ممنون✨
خیلی قشنگ بود🥲
مرسی
خیلی عالی بود
قلمت واقعا بی نظیره
خیلی ممنون
مروارید😭
زیبا بود
ممنون
خواهش 😘
خیلی زیبا و قشنگ بود❤
قلمت عالیه👌
ادامه بده حتما❤
ممنونم