تک رمان :) ارت رو خودتون بدونین!
در حالی که بارون از لابه لای ابرهای دودی مایل به سیاه پایین میومد. استرس این دنیای رو داشت ،استرسی که آیا کسی از آمدنش به زمین خوشحال است یا نه؟!دست خودش نبود از بالا وقتی به دنیای اطراف نگاه مینداخت ،جهان غمگین و ناراحتی به چشم میدید.همچنین مثل برگ درخت رها شده به زمین نزدیک شد تا آمد روی مغازه شیشه های بخار شده شیروانی بشینه ناگهان طوفان خشمگین این نور خورشید به او حاصل شد و از افتادن او جلوگیری کرد شاید آینده او تغییر کرده بود کسی چه داند. قطره چشماش را بست قل خورد و قل خورد تا محکم به جایی نرم برخورد کرد . قطره باران چشم هایش را باز کرد فهمید به چتر خاکستری ارت خورده است(ارت رو خودتون بدونین)
ارت هم بی خبر از اطراف خود با رفیقش یوکی در حال حرف زدن بود. قطره باران نفسی تازه کرد انگار آرامی او به هوا انگیزه ساکت و آرام گرفتن داده بود هوا آفتابی آفتابی شد ،قطره گوشش را از چتر بیرون زد تا گفت و گوی اون دوتا نوجوان را بشنود. ارت در حالی که موهای به رنگ شب اش را را بازی میکرد روبه یوکی گفت:« یوکی دوست دارم هرچ سریعتر او رو ببینم مانند غنچه آیی شدم که منتظره یک قطره آب هست تا تشنگیش را سیراب کند.) یوکی با آرامش دست سرد ارت رو گرفت دست گرم یوکی جان تازه آیی به جان ارت انداخت. به چشم های دوستش نگاه آیی کرد خوب میدونستم که آرت از این دنیا فارغ و دل و چشمم پی مجنون ایست که چند روز است باهاش آشنا شده بود با آرامش دست به موهای او کشید گفت:«عشق در این جهان مثل ساحل هست خیلی زود جمع میشود ولی کم کم به دریا نزدیک میشود و به او میپیوندد ولی تو باید از او مطمئن و بعد به او دل بسباری .»ارت بلاخره لبخند زد انگار فهمید بود که حق با یوکیست . یوکی اضافه کرد:« اگر عشق که در سینه آت داری نادرست باشد و تو را مانند چشم زخمی ببیند و کم کم تو را بعد تمام شدن زخمش خواهد انداخت دور .» ارت که دیگر جوابش قلب او حرفش مانند مسکنی پذیرفت و آرام شد . دست یوکی را آرام فشرد و سریع تکان داد و به قدم زدن ادامه دادن . هیچ کدوم
قادر به حرف زدن نبودن و به صحنه زیبای خیابان روبه رو نگاه ای میانداختن قدم میزدم و لذت میبردن در دکع بستنی فروشی ایستادن و هر دو سریع در انتخاب بستنی به جر و بحث افتاده بودن . قطره باران به خنده افتاد آنها مانند کودکانی بودن که میخواستند همه چی رو مال خود کنند، بهترین کار آنها رفاقت او دونفر بود. بعد از چند دقیقه قطره باران فهمید که وقت رفتن است . ارت و یوکی با خنده از دکع بیرون زدن و به راهشان ادامه دادن ولی دیگر کسی باهاشون نبود آن قطره بارانی بود که از اون ها خداحافظی و به عشق آنها به رنگین کمان دل انگیزی تبدیل شده بود . قطره فهمید بود که هنوز در این دنیا عشق وجود دارد.
اینم از تک پارت یا رمان:) این کوییز رو بخاطر این زدم بخاطر دو تا حرف 1_ بخاطر اینکه بفهمیم دوستی تو این دنیا نیازه و همینجور که یوکی گفت باید به عشق نگاه دقیق تری بندازیم . چون متاسفانه الان همه زودی دلبسته و غمگین میشن که از سر دقت نکردم برای انتخاب است 2_از زبون باران که فکر میکرد این دنیا خیلی بده ولی به مرور زمان با او دوست فهمید دنیا هنوز قشنگی خودش رو داره:) این اولین تک پارتی من بود اگه ایرادی داشت بهم بگین و لذت ببرین:) اگه دوست داشته باشین دوباره تک پارتی میزارم. وایب عکس ها پایان : در یک روز بارانی»
سلام من دارم یک سه گانه مینویسم نیاز دارم یک نفر شخصیت های زن رو از صفر بساز اگر دوست داشتید پیام بدین جزئیات رو براتون بفرستم
حتما در موردش فکر میکنم بهتون میگم
عالیییییی😭
و به شدت قابل درک و حس کردن بود...🌊🐋
توصیفاتت پرستیدنی🛐
واقعنی؟
خیلی ازت متشکرم انگیزه گرفتم ازت:)