…………..
وقتی به روشهای مختلف بهت ثابت کردهاند که ناخواسته هستی، کم کم همهچیز مزهاش را از دست میدهد. غافلگیریها دیگر جذاب نیستند، فیلمهای ترسناک دیگر ترسناک نیستند، خندهها دیگر از ته دل نیستند، کیکها دیگر شیرین نیستند و تولدها دیگر خاص نیستند. به شخصی بدل میشوی که آنها “بی احساس” مینامند، درحالی که وجودت چنان پر از احساسات سرکوب شده است که دیگر حتی توان نداری هیچ احساسی را از خودت نشان دهی. فقط گاهی جلوی آینه وقتی به خودت نگاه میکنی و چیزی را میبینی که به آن تبدیل شدهای، گلویت میگیرد و میخواهی جیغ بزنی. اما حتی آنجا هم نمیتوانی.
نه، تو هیچوقت بی احساس نبودی. تو را مجبور کردند اینطوری باشی. تو را مجبور کردند چیزی باشی که هیچوقت نمیخواستی باشی. تو را مجبور کردند باور کنی وبالی بیش نیستی. وقتی به دیگران نگاه میکنی، که چه شاد بهنظر میرسند، نمیتوانی این فکر را از سرت بیرون کنی که چرا من نه؟ گاها مچ خودت را موقع آرزوهایی وحشتناک برای دوستان نزدیکت میگیری و حتی پس از آن، عذاب وجدان رهایت نمیکند.
به تفریحات قدیمیات علاقهای نداری، ورزش نمیکنی، بزرگترین رویایت بهنظر راکد میرسد، نمیتوانی درس بخوانی. همهچیز انگار راکد است. انگار هیچچیز را حس نمیکنی، فقط وانمود میکنی که حسش میکنی. انگار اگر وانمود کنی، بالاخره روزی دوباره چیزی را حس خواهی کرد. اما حقیقت این است که، هرگز تمام نخواهد شد. این چرخه تا ابد بین افراد فلکزدهای مانند من و تو ادامه پیدا میکند تا وقتی که تمام احساساتت را از دست بدهی. تا وقتی که همهچیز را از دست بدهی. و آنجاست که دیگر “تو”یی برای تعمیر نمیماند.
و تو نمیتوانی جلویش را بگیری. نمیتوانی متوقفش کنی. یک روز، سراغ تو هم میآید و هرچقدر هم باور داشته باشی که دستش به تو نخواهد رسید، به من اعتماد کن، روشهای خودش را دارد. روشهای وحشتناک. از ترسها، علایق، و غمهای تو استفاده میکند تا به تو دست یابد و تنها کسی میتواند با آن مقابله کند که تا به حال هیچ احساس عمیقی تجربه نکرده باشد. ولی تو، دوست من، چنان پر از احساسات عمیق گذشته هستی که به راحتی به تو نفوذ خواهد کرد و وقتی نفوذ کند، هیچ راهی برای بیرون کردنش نیست.
این چیز مانند طاعون در وجودت رخنه میکند و آنقدر پخش میشود که دیگر هیچچیز جز خشم حس نکنی. خشم. خشم بیپایان. خشمی که نمیتوانی ابراز کنی. خشمی که ممکن است خود را به شیوههای گوناگون نشان دهد. اول متوجهش نخواهی شد. این طاعون خودش را جای تو جا میزند و تویی که خودت را نمیشناسی، به سادگی رام این حقه میشوی. طاعون آرام پخش میشود. چنان آرام که میتواند سالها طول بکشد تا وجودت را در بر گیرد، اما چنانچه وارد ذهن و روحت شود، اجتنابناپذیر است.
کم کم شروع میکنی به حس کردن نشانهها. نشانههایی از اینکه داری خودت را از دست میدهی. از اینکه بیش از پیش خود را نمیشناسی. دیگر از بستنی موردعلاقهات خوشت نمیآید، وقتی با دوستانت هستی، حس میکنی واقعا نمیتوانی آنها را “دوست” بنامی، وقتی دوست قدیمیات را پس از سالها میبینی، نمیتوانی گریه کنی زیرا بهقدری احساساتت را سرکوب کردهای که او را بخشی از روزگار گذشته میدانی و نمیتوانی او را در زمان حال و آینده ببینی، به عبارت دیگر، شروع کردهای به فراموش کردن چیزهایی که روزی دوستشان داشتی. وقتی رویایت محقق میشود، آن را پس میزنی، چون دیگر آن را رویای امروزت نمیدانی. وقتی جوکی میشنوی، خندیدن را مانند وظیفهای واجب میدانی که باید انجام بدهی، اما دیگر بیاراده خندهات نمیگیرد. باید زورش کنی. وقتی غافلگیرت میکنند، خودت را به بدبختی آماده میکنی تا شوکه و ذوقزده رفتار کنی، چون واقعا نمیتوانی بیاراده ذوق کنی. ذهنت همواره در تکاپو است که چه واکنش مصنوعی و بیش از حد ذوقزدهای نشان بدهی تا مبادا به تو برچسب “بیذوق” بزنند. وقتی چیزی را به تو تبریک میگویند، همیشه به یک صورت جوابشان را میدهی و با لحنی بیش از حد ذوقزده از دیگران بابت هدیههایشان تشکر میکنی. دیگر آن روحیه و نوری که داشتی را نداری. تو دیگر خودت نیستی.
و در نهایت، دیگر نمیتوانی چیزی را از عمق وجود دوست داشته باشی یا تولدت را روز خاص خودت بدانی، و آنجاست که میفهمی. میفهمی طاعون تو را بلعیده است. اما دیگر نمیتوانی فرار کنی. همهچیز تمام شده است. تو دیگر هیچچیز جز یک پیکر نیستی. پیکری که به زور میخواهد خودش را به روح بدل کند. - شاینا
یاد ناتوان افتادم
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که حسش کردم
حق بود خیلی خوشم اومد البته چند تا ایده دارم درموردش 😅
بهم بگوو
چشم
حق...هعی
وای قشنگ بود؟
عالییییییییییی