داستان هانگ یون شیآن و ژو کِییو یک افسانه چینی است که توجه خیلی کمی دارد و من میخواهم این داستان افسانه ای را برای شما به اشتراک بگذارم🦋
هانگ یونشیان در یک مهمانی بین زنان مقامات دربار دعوت شده بود او به پزشکی علاقه خاصی داشت بخاطر همین بعداز مهمانی همراه با خدمتکارش به نام زیسو دنبال گیاهان دارویی عمارت میگشتند، درهمین حوالی یک مرد زخمی را دیدند که مجروح و احتیاج به مداوا داشت او همراه با خدمتکارش این شخص را مداوا کردند و سریع فرار کردند این مرد برادر پادشاه سلسله مینگ ژو کِییو بود. در همین حوالی یک دختر به نام وانگ میلین که برادرزاده ملکه مادر مینگ بود عاشق این شاهزاده بود. بعداز گذشت مدت ها هانگ یونشیان همراه خدمتکارش که از درمان کردن یک بیمار برمیگشتن راهزنان به آنها حمله کردند..
و شاهزاده کییو جانشان را نجات داد و در همین موقع این شاهزاده از این دختر خاستگاری کرد. آنها پس از این دیدار تقریبا هر روز همدیگر را میدیدند نه شاهزاده میدانست این دختر قرار است پزشک شود و نه یونشیان میدانست ایشان شاهزاده بود،آنها هر روز همدیگر را ملاقت میکردند،بیرون میرفتند و برای ازدواج برنامه ریزی میکردند.. تا اینکه به اتفاق وقتی برادرزاده ملکه مادر یا همان میلین متوجه رفتار غیرعادی این شاهزاده شد و پس از شنیدن این ماجرا به عمه اش گفت که اقدامی انجام دهید که باعث بشود این دختر از بیجینگ(پکن امروزی)خارج شوند پدر یونشیان که از نگهبانان قصر بودند به دستور ملکه میخواستند از پایتخت خارج شوند که وقتی سوار قایق شدند و قایق شروع به حرکت کرد کییو و یونشیان اسم همدیگر را میخواندند که ژو کییو تحمل جدایی نشد و روی قایق پرید و خود را شاهزاده ژو کییو معرفی کرد . یونشیان شوکه شد بخاطر همین حرفی نزد و تصمیمگرفت دیگر کییو را نبیند.
اما کییو خیلی تلاش کرد که باهاش حرف بزند. انها دوباره به پایتخت برگشتند. با بازگشت یونشیان به پایتخت اتفاقات زیادی افتاد.. مادر ژو کییو و ملکه مادر و میلین برادرزاده ملکه مادر دسیسه های زیادی علیهه یونشیان انجام دادند. یکی از دسیسه ها این بود وقتی او همراه با خدمتکارش که بیشتر شبیهه خواهرش بود زیسو مشغول قدم زدن بودند که یک مهاجم به دستور ملکه مادر قصد جان یونشیان را داشت،زیسو برای نجات جان بانویش کشته شد و یونشیان در آب پرت شد،بعداز آن پدر و مادربزگش از پایتخت به زادگاه نقل مکان کردند.. کییو از شنیدن خبر کشتن محبوبش یونشیان خون بالا آورد و مدتی مریض شد.. یونشیان توسط آب ها به سمت جنوب پایتخت برده شده و آنجا توسط یک دکتر دلقک و زنی مهربان نجات یافت مدتی آنجا ماند و توسط این پزشک دلقک به پزشکی ماهر در مینگ تبدیل شد،بعداز ترک آن مکان به سمت پایتخت حرکت کرد ،کییو از دیدار دوبارهی محبوبش سرحالتر شد، آنها تصمیم قطعی برای ازدواج گرفتند که وانگ میلین تصمیم شرورانه گرفت.
پدر یونشیان خائن اعلام شد و یونشیان به زندان انداخته شد و به کییو شرط بستند تا با وانگ میلین ازدواج نکند یونشیان اعدام خواهد شد. کییو به ناچار برای نجات جان محبوبش گول خائنها را خورد و با وانگ میلین ازدواج کرد و یونشیان آزاد شد بدون خبردار شدن از ماجرا،آخرین حرفهای هانگ یونشیان به ژو کییو که مراقب باشد و به او ایمان دارد و او را دوست دارد. ژو کییو گفت:بله باید به من ایمان داشته باشی و مراقب خودت باش... بعداز گذشت هفته ها یونشیان ماجرا را فهمید در روز عروسی به طور ناشناس وارد جشن شد و با گریه به سمت دریا رفت و به خود نگاه کرد که عکس کییو را در داخل آب دید و خواست او را بگیرد که در آب افتاد. او افسردگی شدیدی گرفت اما خدمتکار جدیدش به نام روشیانگ که به عنوان دوستش بود بهش گفت که باید فراموشش کنی و خیلی به او امیدوار نباشد.
روز ها گذشت علاقه یونشیان به ژو کییو کمتر و کمتر میشد اما کییو به هیچکس جز یونشیان اهمیت نمیداد اتفاقات زیادی برای یونشیان افتاد از جمله گروگان شدن او توسط مغول ها همراه با امپراطور و .... با بازگشت مجدد یونشیان به پایتخت و فرار از دست مغولان دیگر هیچ علاقه ای به کییو نداشت و به اجبار با کییو ازدواج کرد،کییو تمام تلاشش را میکرد که یونشیان از او راضی شود اما یونشیان هربار او را ناامید میکرد و باعث شد او را در داخل عمارت حبس کند، تا اینکه شنید یونشیان باردار شد و همچیز تغییر کرد،علاقه ای که بین آنها نابود شده به شکل کمرنگی ظاهر شد.
اما وانگ میلین با شنیدن این خبر سمی را برای یونشیان آماده کرد،علاقه یونشیان و ژو کیو روز به روز به حالت گذشته برگشت اما یک روز که کییو با عجله وارد عمارت یونشیان شد اشتباهی سمی که دقیقا در آن روز به عنوان دارو فرستاده شده بود را نوشید و پس از نوشیدن آن ژو کییو مُرد،بعداز آن یونشیا دچار شُک شدیدی شد که باعث سقط جنین شد،یونشیان بعد از آن اتفاق مخفیانه از پایتخت فرار کرد و تصمیم گرفت مطبی برای خود بسازد و تنهایی زندگی کند.
ولی خداییش خیلی به این دوتا توجه نشد حتی تو گوگل دربارشون سرچ کردم چیزی درموردشون نوشته نشده از چت جی پی تی پرسیدم گفت درموردشون نشنیدم😭😭😭😭
سریالشوو دیدمم چقدر هم باهاش گریه میکردمم 😭
عالیی بودد خسته نباشیی 🛐✨😭🎀
میشه لطفا پستی که پین کردم رو حمایت کنیی ؟
بله حتما🥰
یادش بخیر من چقدر با این گریه کردم
سریالشو دیدم😭 خیلی خوبههه خسته نباشی