ژانر:ترسناک،هیجان،رمانتیک،ماجراجویی
به اینه نگاه کردم که دیدم همون دختر جنه به من اشاره میکنه و میگه:یا جونت یا ویلا..انتخاب با خودته!
با ترس و تعجب دوباره به اینه نگاه کردم اما نبود...چشمام داشت از کاسه در میومد ...رفتم جلوی اینه وایستادم که همون دختره رو پشت خودم دیدم...داشت به اینه اشاره میکرد برگشتم سمتش نبود...یا تعجب اب دهنمو قورت دادمو به اینه نگاه کردم...یه دفعه یه نوشته با خون غلیظ خود به خود پدیدار شد ...با ترس شروع به خوندن کردم:
یا جونت یا ویلا!انتخاب خودته!با لرز دوباره به اینه نگاه کردم...نبود که نبود....سر درد گرفته بودم ...رفتم پایینو یه مسکن خوردم داشتم داشتم برمیگشتم که یه صدایی گفت: پیس پیس! با ترس برگشتمو از تعجب سرجام خشکم زد اون یه....
اون یه گربه ی زشت با چشمای تماما سفید بود..وحشت کرده بودم...سمت اتاقم فرار کردم اما حرف اخرشو شنیدم که گفت:
رفتم پشت در نشستمو به اون ویلا فکر کردم..من حتما باید واردش میشدم
صبح با کمری خشک و گردن گرفته شده بلند شدم..من تصمیممو گرفته بودم..باید هر جور میشد به اون ویلا نفوذ میکردم..رفتم دستشویی و به اینه نگاه کردم...پشت سرم بود یه بلخند پیروزی و قاطی با لبخند شیطانی رو لباش بود....
منم یه پوزخند زدمو از همون اینه گفتم:
من میرمو رازتو کشف میکنم...قشنگ میشد ترسو تو چشماش خوند با تعجب نگاش کردمو در یه لحظه غیب شد...وااااا!چیشد ؟رفتم پایینو به بابا گفتم:بابا من میخوام برم مسافرت.اونم جواب داد :به سلامت کجا؟با خونسردی گفتم:ویلا...مامانم با شنیدن اسم ویلا سریع به حرف اومد و با دستپاچگی و لبخند الکی گفت:واااا!عزیزم این همه جا..اون متروکه چی داره میخوای بری؟بابام با لحن عصبی گفت:حق نداری پاتو بزاری تو ویلا!فهمیدی...گفتم چرا؟گفت :همین که گفتم.بعد رو به مامان گفت:پاشو از خونه گذاشت بیرون از چشم تو میبینم..خداحافظ..منم به طرف اتاقم رفتم
رو به اینه نشتمو تو فکر بودم که یهو عروسک کوکیم شروع به کوک شدن کرد و بعد گفت:......
امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه ????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی بود منتظر بعدی هستم???
عالئیییی خیلی ترسیدم زود تر ۴ رو بذار ???????