این داستان رو خودم نوشتم و برام خیلی مهمه(دلیلش رو توی نتیجه میگم) توجه: هرگونه کپی برداری از این پست، حتی با اجازه و ذکر منبع، پیگرد قانونی، گزارش و شکایت را به دنبال دارد. لطفا این اخطار را جدی بگیرید.
خورشید در حال غروب بود و آسمان ترکیبی از رنگ های قرمز و نارنجی و صورتی را به خود گرفته بود. هوا آنقدر سرد بود، که هیچ موجود زنده ای در آن اطراف پرسه نمیزد. به غیر از او، شیرین، که در کولاک و برف مانده بود و هیچ راه فراری نداشت. در میان برف ها هیچ چیز مشاهده نمیشد. فقط سفیدی مطلق بود. انگار که در یک کابوس بی پایان گرفتار شده باشد. سرمای شدید به استخوان های نفوذ کرده و پاهایش را سست و بی جان کرده بود. دیگر توان ادامه دادن نداشت.
دلش میخواست همه چیز همانجا تمام شود؛اما او نمیتوانست بمیرد، نه اینگونه. به هر حال او شخصیت اصلی داستان زندگی اش بود. در آن لحظه حس میکرد دیگر هیچ چیز برایش معنی ندارد. همهی خاطرات خوب، بد، تلخ و شیرین از جلوی چشمانش میگذشت. و سپس در لحظه ای دیگر همه چیز تیره و تار شد و او بر روی برف های سرد و نرم افتاد. بی حرکت و ناتوان. البته، درست زمانی که فکر میکرد داستان زندگی اش به پایان رسیده، صدای قدم های نرم ولی در عین حال محکم به گوش رسید. قدم ها نزدیک تر شدند، منظم، حساب شده و بی تردید. کسی در این مکان وجود داشت؛ در همین جایی که به نظر میرسید ، سال ها کسی پا در آن نگذاشته. جاوید، که مردی جوان بود، از دل کولاک بیرون آمد و جلوی پیکر بی جان و سرد شیرین زانو زد. نفس هایش را چک کرد. کم عمق اما هنوز سرشار از زندگی. بدون کلمه ای صحبت و ذره ای تردید، او را بلند کرد. اندامش سبک تر از چیزی بود که انتظار داشت. گویی سرما چیزی بسیار بیشتر از گرما را از او گرفته بود.
باد سرد همچنان زوزه میکشید مرد جوان لحظه ای متوقف نشد ، انگار آن مکان را به خوبی میشناخت. هر قدمش محکم بود و نگاهش فقط به رو به رو. در فاصله ای نه چندان دور، ساختمان بزرگی نمایان شد. عمارتی که در سفیدی بی پایان، تنها سرپناه بود. وقتی درِ بزرگ عمارت پشت سرشان بسته شد، صدای طوفان آرام گرفت، به گونه ای که انگار جهان بیرون دیگر اهمیتی نداشت. جاوید شیرین را بهآرامی روی مبل کنار شومینه خواباند و پتو را روی او کشید. گرما کمکم در فضا پخش شد، اما شیرین هنوز بیحرکت بود.
او کمی عقبتر ایستاد و با ترکیبی از کنجکاوی، ترحم و محبت به چهرهی رنگپریدهی دختر نگاه کرد. چهره اش پر از علامت سوال بود شیرین، آرام آرام چشمهایش را باز کرد. نور کم و ملایم اتاق، کمی چشمانش را اذیت میکرد. صدای آرام و پیوستهای به گوشش رسید؛ صدای سوختن چوب های درون شومینه و صدای تیک تاک ساعت. چند ثانیه طول کشید تا شیرین متوجه شود که در جایی گرم و محفوظ است. بوی چوب سوخته و دود ملایم شومینه به مشامش رسید.
نفس کشیدن برایش راحتتر شده بود. بدنش دیگر آن سردی مرگبار را احساس نمیکرد، گرما به آرامی در اندامش پخش میشد. چند بار پلک زد تا چشمانش به نور عادت کند. یه دیوار های اطرافش، که با قاب عکس های چوبی و دیوارکوب های زیبا تزیین شده بود، نگاه کرد. برف و طوفان خودش را به شیشه های خانه میکوبید. همان لحظه، جاوید نزدیک شد و آرام پرسید: «چرا اینجا بودی؟»
شیرین کمی مکث کرد، نفس عمیقی کشید و با صدایی آرام اما صریح گفت: «خواستم خودم را توی یک مکان خطرناک گیر بندازم… تا این امید رو به دست بیارم که زندگی عادیم اونقدرا هم بد نیست.» جاوید سرش را کمی تکان داد و لبخندی زد که نه شادی بود، نه تمسخر؛ فقط درک. «میفهمم…» و بعد، هر دو برای مدتی سکوت کردند. سکوتی آرامشبخش که اجازه میداد هر دو نفس بکشند و هر چیزی را که لازم بود، هضم کنند. شیرین دوباره سرش را روی مبل گذاشت، چشمهایش را بست، اما این بار با حس آرامش بیشتر. بیرون، برف همچنان میبارید، اما دیگر او را نمیترساند.
عالللیی بود. واقعا آفرین که انقد خوب نویسندگی میکنی و همچین دستاورد بزرگی به دست آوردی👌🌹
عالیییییییبوددددددددد😭😭😭🎀🎀خیلی قلم نازنازی داری
ممنون عزیزم🫶🏻🌷🫠
🫂🥹🫠
بد موقع منتشر شد
دقیقا🫠