سلام سلامم خب چندوقت پیش مدرسه مارو یه اردو برد ساری دوست داشتم ولاگش رو بذارم همین دیگه بریم ببینیم
خب اول که با قطار راه افتادیم حدودا ۷ شب اینطورا حرکت بود و بله ۳ نصف شب رسیدیم اونجا اردوگاهمونم خیلی توی شهر نبود کنار دریا بود سر همین یه مدتم با اتوبوس رفتیم که ماشالا همه داشتن چرت میزدن، ساعت ۴ نصف شب رسیدیم و حدس بزنید چی بلههه درسته چون تهران گرم بود تقریبا هیچکدوم لباس درست حسابی نپوشیده بودیم در لحظه اونجا هم مه و سرمای وحشتناک به معنی واقعی کلمه داشتیم میلرزیدیم (عکس اردوگاه رو مشاهده میکنید)
خداروشکر اتاقا بخاری داشتن و گرم بود من و ۳ تا از همکلاسیام هم تو یه اتاق بودیم البته با اینکه اتاقا ۴ نفره بود خیلیا چون میخواستن پیش هم باشن رو مبل و زمین میخوابیدن و ۶ ۷ تایی تو یه اتاق بودن ولی خب بگذریم صبحش ولی گرم شد ماهم بخاری هارو خاموش کردیم اون روز خیلی کار خاصی نکردیم تا شب محوطه گردی و بازی و کلی هم رفتیم لب دریا البته خلاصه بد نبود شام هم بردنمون بیرون یه رستورانی
رستورانه فضاش انصافا خوشگللل بود ولی نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش ندارم پس فعلا از یه منظره دیگه از اردوگاه لذت ببرید، خلاصه رفتیم اونجا غذاشم معمولی بود ولی تا بیارن خیلی معطلمون کردن و کلیی کلافه شدیم حالا اینو داشته باشید وقتی برگشتیم اردوگاه یسری من و دوتا از دوستام رفتیم تو محوطه راه بریم نفر اخر موند تو اتاق بعد یه مدت اومده بود بیرون دنبال ما بگرده، تو همون فاصله ماهم برگشتیم اتاق دیدیم نیست فکرکردیم گم شده و خودمون و مسئولمونو سکته دادیم رسما هنوز از شوک گم شدن اون خارج نشده بودیم دیدیم کف اتاق صدا میده و مجددا سکته کردیم که کاشف به عمل اومد لوله اب بوده وسط این اوضاع اومدیم بخوابیم دیدیم بخاریایی که صبح خاموش کردیم روشن نمیشن و هوا سرردههه اون شب خیلی شب عجیبی بود واقعا تازه من خلاصه کردم ولی هنوزم که بهش فکرمیکنم غیرواقعی به نظر میاد واسم ناگفته نماند که مسئولمونم دیوونه کردیم انقد زنگ زدیم بهش و اخر شب کاملا میخواست پرتمون کنه بیرون، ازونورم چندنفر داشتن سر اتاقا دعوا میکردن و باید اونارم جمع میکرد و اره دیگه
حالا به ماجراهای دیشب اینم اضافه کنم یکم حالم بد شد و به جای اینکه مثل ادم بگیرم بخوابم تا تموم شه مجبور شدم تا ۴ صبح رو کاناپه نشسته و چرت بزنم فرداش بردنمون یه کارخونه کشتی سازی که بازدید کنیم و انصافا خیلیی باحال بود توی یه کشتی درحال تعمیر هم رفتیم دیدیمش و مسئول اونجا هم دونه دونه برامون توضیح داد دقیقا چیکارا میکنن عکسشم که میبینید اینجا بعدشم رفتیم یه بندر تجاری که اونم خیلی قشنگ بود شبشم با یه تعدادی از بچه ها تو یه اتاق جمع شدیم و کلی سروصدا کردیم و اون روز خیلی خوب بود واقعا
اون شب ما ۴ تایی نشستیم به فیلم دیدن تا ۲ و ۳ شب و بساط تخمه و چیپس و اینام به راه بود و اصلا عالی (البته که موقع خواب تقاص باز کردن چیپس و بیسکویت رو تخت رو پس دادیم) فرداشم بند و بساطمونو جمع کردیم و ظهر رفتیم جنگل که فضای قشنگی داشت بلال هم خوردیمم و یه مغازه هم رفتیم تا سوغاتی بخریم و بالاخره رفتیم راه آهن تا با شادی و غم و خستگی برگردیم خونمون و به طرز عجیبی برعکس رفتنی که تقریبا کل شبو بیدار بودیم این سری هممون از ۱۰ شب اینا گرفتیم خوابیدیم تا ۴ صبح که داشتیم میرسیدیم بله درست فهمیدید ما بازهم کله سحر داشتیم به مقصد میرسیدیم همین دیگه اینم از اردوی نمیدونم خوب یا بد ما
حالا که اشتباهی دستم خورد ازین منظره هم لذت ببرید حیف نشه
عالی بود
چه اردوی جالبی خوشبحالتون🩷