«در حیاط خانه ی پیرزن، اسکارِ باوقار و ویولتِ بازیگوش، عاشقانه ای را شروع کردند که قوانینش را خودشان مینوشتند: قوانینی از جنس پنجه های نرم، نگاههای درگیر و گلدانهای شکسته. قصه ای که ثابت میکرد عشق، گاه در پشمالوترین و بیتربیتترین شکلش هم میدرخشد.»
(صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پنجه های نرم، بوی خاک خیس و دیوارهای سفیدِ کمی ترک خورده. دوربین از بالا میآید به حیاط یک خانه ی قدیمی.) "فصل شکستن گلدانها" اسکار روی دیوار شرقی نشسته بود، مثل یک مجسمه ی پشمیِ مرمرین. موهای بهرنگ دود، سبیلهایش مثل آنتنهای حساس. حرکتی نداشت. فقط چشمان کهرباییاش روی نقطهای ثابت بود: ویولت. ویولت، آن طرف حیاط، مشغول بود. نه به شکار مگس، نه به تماشای پروانه. مشغولِ آزمایش گرانش. پنجه اش را با دقت روی لبه ی گلدان سفالیِ شمعدانی پیرزن گذاشت و... یک. دو. سه. گلدان با سر و صدایی رضایتبخش به آجرهای کف حیاط برخورد کرد و خرد شد. ویولت چشمان بادامیاش را گرد کرد و یک «میرآو»ی ریز و راضی از گلویش بیرون آمد. اسکار یک گوشش (فقط یکی) را تکان داد. حرکتی مملو از قضاوت. اما دماش، آن موی بلند و ابریشمی، ناخودآگاه به آرامی به چپ و راست تاب خورد. خطر. پیرزن، که «بیبی» صدایش میکردند، با جارویی چوبی از در آشپزخانه بیرون ریخت. «وای از سر و روزگارم! باز این دیوِ سفید رگآبی!» ویولت، پیش از آنکه سایه ی جارو رویش بیفتد، یک جهش نرم و حسابشده انجام داد. از روی بوته ی نعناع پرید،
پنجه هایش را به تنه ی درخت انار گرفت و خود را به روی شاخه ای رساند که دقیقاً بالای سر اسکار بود. اسکار حتی نفسش را حبس نکرد. همچنان بیحرکت، ولی حالا گرمایی از بالای سرش میآمد. گرمای یک موجود شرور و پشمی. ویولت از روی شاخه خم شد تا بینیاش به نوک گوش اسکار برسد. «میاوووو.» (با نوایی که معنایش بود: «خیلی جدی نگیر. فقط گلدان بود.») اسکار سرش را یک وجب آن طرفتر کشید. اما آن دمِ ابریشمی حالا تابهایش بلندتر شده بود. بیبی غرغروان مشغول جمعکردن سفالهای شکسته بود که نگاهش به اسکار افتاد. «تو هم که مثل ساکتها هستی، ها؟ همه ی مصیبتها از همون ساکتهاست.» دوربین از اسکار و ویولت روی شاخه فاصله میگیرد و کل حیاط را در قاب میگیرد: گلدان شکسته، پیرزن، درخت انار پُر از میوه های ترک خورده، و دو گربه ای که دنیایشان از این چهار دیوار شروع میشود اما انگار تمامی ندارد.
سکوت سنگینی بعد از رفتن بیبی بر حیاط حکمفرما شد. فقط صدای خشخش برگهای خشک زیر وزش ملایم باد شنیده میشد. ویولت هنوز روی شاخه بود، ولی حالا از حالت قوز کرده درآمده و به پهلو دراز کشیده بود، یکی از پنجههای جلویش را آویزان کرده و با بیخیالی به اُسکار نگاه میکرد. اُسکار سرانجام از جای خود تکان خورد. به آرامی، با وقاری که گویی هر حرکتش از پیش طراحی شده، روی دیوار چرخید تا رو به ویولت شود. چشمان کهرباییاش بیهیچ دریغ، مستقیم به چشمان سبز و نیمبستهٔ ویولت دوخته شد. نگاهش پرسشی بود، اما پرسشی که جوابش را خودش میدانست. ویولت شکمش را نشان داد و غلتید. «مِییوو؟» (معنای احتمالی: «خب؟ چی شده؟ حرف داری؟») اُسکار پاسخی نداد. به جای آن، از روی دیوار به پایین پرید. فرودش بیصدا بود، مثل سایهای که روی زمین میلغزد. به سمت تکههای باقیماندهٔ گلدان رفت، پنجهاش را به آرامی روی یک تکه سفال صاف گذاشت و آن را زیر بینی گرفت. بوی خاک تازه و ریشهٔ له شدهٔ شمعدانی را استشمام کرد. بعد، سرش را بلند کرد و نگاهی به ویولت انداخت. نگاهی که میگفت: «ببین چه کاری کردی.» ویولت با یک جهش نرم از روی شاخه پایین آمد و کنار اُسکار ایستاد. سرش را کج کرد و به تکه سفال نگاه کرد، انگار برای اولین بار آن را میبیند. سپس، بدون هشدار، پنجهاش را دراز کرد و تکه سفال را از زیر پنجهٔ اُسکار قاپید و با یک حرکت سریع، آن را به سمت دیوار پرتاب کرد. سفال با صدای «تینگ» ملایمی به آجر برخورد کرد و ترک برداشت. ویولت برگشت و مستقیماً به چشمهای اُسکار خیره شد. چشمانش حالا کاملاً باز و پر از نور شیطنت بود. یک «میو»ی کوتاه و ریز داد؛ چالشی در سکوت. این بار، اُسکار بود که حرکت کرد. به سرعت، اما نه با خشم. مثل بادی که ناگهان میوزد، به سمت ویولت جهید. ویولت عقب پرید، اما اُسکار دنبالش کرد. دور حیاط، دور درخت انار، از روی نیمکت چوبی شکسته،
دنبال هم دویدند. نه با خشم شکارچی و شکار، بلکه با ریتمی پیچیده، مثل رقصی که قواعدش را در حال اجرا ابداع میکنند. پنجهها جمع بود، اما حرکات سریع و دقیق. در نهایت، اُسکار گوشهٔ ویولت را گیر انداخت، جایی که دیوارها به هم میرسیدند. ویولت به پشت چرخید و چهار دست و پا به هوا افتاد، اما اینبار حالت تدافعی به خود نگرفت. فقط دراز کشید و نگاهش را به اُسکار دوخت، سینهاش با نفسهای تند بالا و پایین میرفت. اُسکار بالای سرش ایستاد. برای لحظهای، فقط به او نگاه کرد. سپس، به آرامی، سرش را خم کرد و بینیاش را به گونهٔ پشمی ویولت مالید. حرکت سریع و ظریفی بود. یک مالش کوتاه. یک به رسمیت شناختن. ویولت پلک زد. بعد، با پنجهای نرم، صورت اُسکار را هل داد. صدای در آشپزخانه باز شد. بیبی برگشته بود، اینبار با یک کاسه. بوی ماهی پخته در هوا پیچید. هر دو گربه در یک آن سرشان را به سمت صدا چرخاندند. غریزه بر هر چیز دیگری غلبه کرد. اما پیش از آن که به سمت کاسه بدوند، اُسکار یک نگاه دیگر به ویولت انداخت. نگاهی که اینبار نه قضاوت که رضایت خفیفی در آن بود. ویولت گوشهایش را به عقب کشید و سریع به سمت بیبی دوید، اما در میانهٔ راه چرخید و برای اُسکار دمش را تکان داد. و اینگونه، اولین فصل از آشنایی آنها در حیاط بیبی به پایان رسید؛ میان بوی ماهی، خاطرهٔ گلدان شکسته و شروع رقصی که قواعدش را خودشان مینوشتند: رقص عشقی با چنگالهای جمع شده و پنجههای نرم.
چون اسمم ویولته✨
اول از همه خسته نباشی. ایده ناب، نگارش تمیز، توصیفات بهجا، شخصیتسازی کامل. بعنوان ریدر، کاملا تونستم اون حس و حال و فضایی رو که میخواستی نشون بدی و در ذهن خودت داشتی رو حس کنم. حتی حالت چهره یا اندامی که ممکنه گربه بگیره هم قابل تصور بود که نشون از مهارت بیبدیل شما در استفاده بهاندازه و صحیح از توصیفات داره. شیوهی نوشتار و قلمت هم روان، فصیح و مناسب فضا بود. طرفدار قلمت شدم، چنین استعدادی اونم اینجا؟ الحق که لایق توجه بیشتره. مشتاقانه، منتظر آثار بعدیتون هم هستم.🪷✨
عالی و فرحبخششش😭😭🛐🛐🛐
عالییی ✨💗
اولین لایک و کامنت...
پین?¿