اومدم با پارت جدید رمانم ناظر بی محتوا نیست که بار قبلی رد کردی
ده دقیقه بعد، وقتی غذام رو تموم کردم یه ردای خونگی بلند پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم مامانم رفته سرویس بهداشتی و عمههام دارن کار میکنن؛
صدای غـ.ـیبت کردنشون رو میشنیدم که میگفتن: _ تو نمیدونی چرا این کیونگ مین همهش توی اتاق نشسته؟ + خب ببین، حتما ناراحته خب همین چند دقیقه پیش فهمیده پدرش مُرده _ آخه اون خیلی برونگرا بود + خیلی هم نه، یه جورایی میانگرای سمت برونگرا _ حالا هرچی ولی بازم داره مثلا الکی واسه ما نوجوون بازی در میاره که مثلا خیلی مثل اون مادرش بلده یه کرهای افسرده باشه + آره حتی وقتی در رو براش باز کردم گریه نکرد بعد من فکر کردم بغض داره ولی نشون نمیده بخاطر همین براش گریه کردم حتی اون موقع باز هم گریه نکرد دختره ی قلب سنگی _ آره خیلی رو مخه + الان هم که حتما داره تو اتاق واسه خودش با گوشی بازی میکنه _ آره + خب پس من برم واسه پذیرایی _وایسا منم بیام + باشه عجله کن و بعد هر دو از آشپز خونه بیرون رفتن و من رو ندیدن.
سینی رو گذاشتم روی کابینت و بعد از یخچال یه پودر ماچا لَتِه با یه لیوان شیر و یه قاشق چایخوری برداشتم و رفتم اتاق. وقتی داشتم از طول پذیرایی رد میشدم، یکی بهم گفت: « چرا همهش توی اتاقی عزیزم؟» صدای عمه ی کوچیکم دایانا بود؛ همونی که توی آشپزخونه بهم گفت قلب سنگی. گفتم: « چون یکم سرما خوردم و حالم بده» + پس چرا دارو نمیخوری؟ تو باید رعایت کنی. _ دارو هام توی اتاق هستن و میخوام برم بخورم. + پس ماجرای اون قوطی و لیوان شیر چیه؟ _ به خودم مربوطه !
بعدش به اتاقم رفتم و دوباره در رو قفل کردم. دوباره روی صندلی نشستم و وسایل رو روی میز تحریرم گذاشتم و شروع کردم به درست کردن ماچا لَتِه؛ پودر ماچا لَتِه رو توی لیوان شیر ریختم و شروع کردم به هم زدن با قاشق چایخوری و خوب مواد رو مخلوط کردم و از اونجایی که یه نِی پشت قاشق چایخوری چسبیده بود بعد از اینکه پودر و شیر خوب مخلوط شد با نِی خوردم.
وقتی بالاخره نوشیدنیم رو تمومش کردم رفتم و دفترچه یادداشتم رو برداشتم و لیست تکالیفی که باید انجام بدم رو نگاه کردم: ☆ریاضی: انجام تمرین کتابکار ریاضی صفحه 74 سوال 153 ☆ادبیات: یک دور نوشتن از لغات درس 6 ادبیات ☆تاریخ: نوشتن تاریخ شروع حمله آلمان نازی به یهودیان ☆موسیقی: تمرین یک آهنگ بیکلام با گیتار ظاهرا تکالیف زیادی داشتم پس شروع کردم به انجام تکالیفم؛ اول از لغات درس 6 ادبیات یک دور نوشتم. بعد رفتم سراغ تمرین های کتابکار ریاضی سوال 153؛ تقریبا آسون بود. حالا نوشتن تاریخ شروع حمله آلمان نازی به یهودیان؛ تقریبا از سال 1943 تا 1945. و در آخر تمرین یک آهنگ بیکلام با گیتارم. داشتم فکر میکردم بهتره خودم یک آهنگ بیکلام بنویسم پس شروع کردم به نوشتن ملودی.
وقتی ملودی رو تموم کردم و گیتارم رو از روی قفسهام برداشتم چشمام به یه عکس از من با پدرم افتاد؛ حدودا 11 سالم بود توی یه روز برفی. وقتی که با گیتارم یه آهنگ جدید نوشتم، پدرم به عنوان جایزه من رو برد توی تئاتر شهر و با اجازه مدیر تئاتر من رو برد روی صحنه که آهنگم رو اجرا کنم. همه آهنگ رو پسندیده بودن. حس خیلی خوبی بود. کاش میشد برگردم اون موقع. بالاخره ملودی که نوشتم رو تمرین کردم. واقعا ملودی غمگینی بود. ...
خب دوستان تا پارت بعدی بدرود امیدوارم لذت برده باشید ناظر بی محتوا نیست
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بالاخره پارتتتتتلقعحسنلسلمسنلسلنسلنسلتس🎀
فرصتتت🤏🏻✨
عالی بودددد زیباااا 🎀✨
مث تو