صدای سابیدن فلز به پارچه تنها چیزی بود که تو این اردوگاه میتونستی بشنوی. مثل همیشه داشتم شمش//یرم، همون «باد خاموش» خودمون، رو تمیز میکردم. تیغهش یه جورایی شبیه آسمون بود؛ یه سالی هست که فقط همین آسمون خاکستری رو دیدم. من میا یوآن هستم؛ تازه ۱۷ سالمه ولی انگار یه عمره که جنگیدم. اون روز که ۱۶ سالم بود، داشتم کتاب میخوندم که اون عو_ضیها (اهریمنها) ریختن تو دهکدهمون. پدر و مادرم منو فرستادن جبهه و دیگه ندیدمشون... یک سال گذشته و من فقط یاد گرفتم چطور بجنگم. داشتم با حوصله زنگزدگیهای ریز رو میساییدم که یهو یه سایه افتاد روم. **فرمانده جونگ بود.** قیافهش داد میزد چقدر خسته است؛ عین آدمایی که یه عمره نخوابیدن. فکر کردم حتماً یه ماموریت جدید و کوف♡تی بهم میده. ولی یه نفس عمیق کشید و گفت: «یوآن، چند روز مرخصی.» یه لحظه دستم خشک شد رو شمش□یر. مرخصی؟ من کلمه «مرخصی» رو یادم رفته بود! یک سال تمام، هر لحظهام بوی دود و خو○ن بود. اون با یه لحن مهربان که اصلاً بهش نمیومد، گفت: «برو یه کم نفس بکش. حقته. دو روز دیگه برگرد سر پُست.» شمش♧یر تو دستم سنگین شد. مرخصی؟ تو این یک سال تنها چیزی که داشتم هدفم بود: جن♤گیدن و زنده موندن. حالا که جن☆گ موقتاً تعطیل شده بود، من... **من دیگه کی بودم؟**
سرم رو انداختم پایین، چون دیدن اون همه مهربونی از جونگ، یه جورایی حالمو بد میکرد. «باشه فرمانده.» فقط همین تونستم بگم. لحنم احتمالاً خیلی بد بود، ولی واقعاً دلم نمیخواست برم. وقتی یه سال فقط یاد گرفتی با چا$قو و شمش♧یر حرف بزنی، دیگه نمیدونی چطور باید با آدمای عادی حرف بزنی. رفتم تو اتاقک کوچیکم. وسایلمو جمع کردم. یه دست لباس تمیز که از یه ماموریت قبلی از یه شهر بزرگ پیدا کرده بودم، برداشتم. اون لباسهای چرمی و خو¤¤نی رو پرت کردم یه گوشه. جلوی آینه قدی کوچیک و کدر ایستادم. اون دختری که تو آینه بود، با چشمای گودافتاده و یه عالمه جای زخم ریز، با اون دختری که قبل از حمله اهریمنها کتاب میخوند، فرق داشت. یه پوزخند تلخ زدم و با خودم زیر لب حرف زدم: «خوش باشم؟ خوشی چیه آخه؟» ولی یهو یه فکر اومد تو سرم. دهکدهی **آلن**. همونجایی که میگفتن هنوز دور از مرز جن◇گه. دلم هوای یه جای آروم رو کرد، جایی که بوی خاک بارون خورده بده، نه بوی سوختگی. گفتم: «خیلی خب، میا. دو روز وقت داری بری حال کنی، بعدش برمیگردی به کش//تار. ولی تا اون موقع، میرم ببینم دهکده آلن هنوز آدم داره یا نه.» ساک کوچیکم رو بستم. پولامون (همون سکههایی که از غنایم برمیداشتیم) رو ریختم تو جیبم. یه لحظه مکث کردم. این مرخصی بیشتر شبیه فرار بود تا استراحت. از اردوگاه زدم بیرون. هوا داشت تاریک میشد. تو راه رفتن، صدای قدمهام روی سنگریزهها، برام آشنا بود؛ صدای قدمهای یه سرباز، نه یه دختر فراری. داشتم از دروازه اصلی رد میشدم که یهو یه سایه بزرگ جلو پام سبز شد. «کجا داری میری یوآن؟» این بار صدای یکی دیگه بود. صدای زنی خشن و سرد. **سروان نایلا**، همون کسی که از قیافهام هم خوشش نمیومد.
یه چشم غُرهای هم نثار نایلا کردم. دلم میخواست بهش بگم «به تو چه؟»، ولی خب، اون سروان بود و من فقط یه سربازِ مرخصیدار. شانههامو انداختم بالا و یه لبخند مصنوعی زدم: «فرمانده جونگ بهم گفت دو روز برم خوش بگذرونم. دلت بسوزه، سروان!» نایلا فقط اخم کرد و یه جوری نگام کرد که انگار دارم یه چیزی رو میدزدم. بیخیالش شدم و راهمو کشیدم. دیگه برام مهم نبود اون چی فکر میکنه. سرمو انداختم پایین و شروع کردم به قدم زدن. هرچی از اردوگاه دورتر میشدم، یه جورایی احساس سبکی میکردم. انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته بودن. کل شب راه رفتم. وقتی خورشید داشت کمکم خودشو نشون میداد، از دور یه چیزی دیدم. یه سری خونههای کوچیک و رنگیرنگی که دور یه میدون بزرگ جمع شده بودن. «دهکده آلن...» زیر لب زمزمه کردم. قلبم یه جوری شد. یه چند وقتی بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم. ولی اول از همه... «باید برم پیش پدر و مادرم.» یه قبرستون کوچیک اونجا بود. امیدوار بودم هنوز سنگهاشون سر جاش باشه. وقتی وارد شهر شدم، یهو فهمیدم یه خبرایی هست. یه عالمه آدم دور هم جمع شده بودن و داشتن داد و بیداد میکردن. صداشون خیلی بلند بود. یه چند دقیقهای وایسادم و گوش دادم ببینم چی میگن. «...دزد! ...اختلا/سگر! ...باید استعفا بده!» «مثل اینکه از دست شهردارشون عصبانین.» یه پوزخند زدم. «تو هر دهکده و شهری یه سری دزد و حر....خور پیدا میشه.» ولی ته دلم یه حسی بهم میگفت یه چیز دیگه هم هست. یه چیزی بیشتر از یه دزدی ساده. تصمیم گرفتم اول یه سری به قبرستون بزنم، بعدش ببینم چه خبره.
راه افتادم سمت قبرستون. یه سکوت عجیبی داشت که توی اردوگاه هیچوقت نبود. سنگها همه همونجا بودن. اسمای آشنا. یه کم کنار سنگ پدر و مادر اصلیم وایسادم. حس کردم گناهکارم که اینجا نیستم. ولی خب، یه وظیفهای داشتم که باید انجام میدادم. یه نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم: «حالا وقت غم خوردن نیست، میا. برو جلو.» از گورستون که اومدم بیرون، مستقیم رفتم سمت خونه قدیمیمون. در رو که باز کردم، بوی نون تازه و یه چیزی شبیه خورش اومد. این بو... این بوی خونه بود. بابام رو دیدم که نشسته بود روی صندلی چوبی کنار بخاری. وای خدای من، پیر شده بود. خیلی پیرتر از اون چیزی که تو ذهنم بود. موهاش کلاً سفید شده بود و پوست صورتش پر از چروک. انگار یه سالی که من بیرون داشتم میجنگیدم، برای اون ده سال گذشته بود. بدون اینکه یه کلمه حرف بزنم، دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. اولش یه کم جا خورد، ولی بعدش دستاش دورم حلقه شد. «بابا، دلم واست یه ذره شده بود.» صدام گرفت. بابام سرمو نوازش کرد و با همون صدای لرزون همیشگی گفت: «منم همینطور دخترم، خیلی دلم برات تنگ شده بود. همیشه دعا میکردم.» از بغلش اومدم بیرون و با چشم دنبال مامانم گشتم. «مامان کجاست؟» بابام لبخند زد، یه لبخند واقعی که مدتها بود ندیده بودم. «داره غذا درست میکنه. یه بوی خوب راه انداخته، نگو که گرسنهات شده.» همین لحظه بود که مامانم از آشپزخونه اومد بیرون. با یه سینی پر از نون و یه کاسه خورشت تو دستش. دیدمش... همونقدر گرم و مهربون. منو که دید، سینی رو پرت کرد روی میز و اومد سمتم. «میاااا!» این یکی رو دیگه نتونستم کنترل کنم. محکم بغلش کردم و بوی موهاشو نفس کشیدم. «وای مامان، خیلی دلم بغلتو میخواست.» مامانم موهامو نوازش کرد و با صدای آروم گفت: «میدونم عزیزم، میدونم. ولی خبر خوب داری برات.» یه کم ازم فاصله گرفت و با چشمهای پر از اشک خندید. «برادرت یک سالشه.» یهو خشکم زد. «چی؟ نگو که... منم برادر دار شدم؟» شوکه شده بودم. تو این یه سال چه اتفاقاتی افتاده بود؟ مامانم با یه لبخند شیرین سرشو تکون داد. «معلومه که شدی، خانوم بزرگ.» بعدش، مامانم رفت تو اتاق و یه پارچه سفید پیچیده شده رو آورد. وقتی آروم بازش کرد، یه کوچولو دماغ صورتی و چشمای بستهی کوچیک دیدم. یه موجود کوچولو که انگار از یه دنیای دیگه اومده بود. سریع بغلش کردم، با احتیاط که مبادا چیزی بشه. انگار یه حس جدیدی تو سینهام جوونه میزد. مامانم گفت: «اسمش جوناسه.» *** جوناس... یه برادر کوچیک. این یه نعمت بزرگ بود، ولی همهش سؤال بود تو ذهنم. چطور پدر و مادر این همه مدت تونستن بدون من زندگی کنن و من حتی خبر نداشتم؟ انگار یه خانواده جدید برام ساخته شده بود. نگاهی به پدرم انداختم که داشت با ذوق به جوناس نگاه میکرد. بعد به مامانم. انگار اینجا یه زندگی دیگه در جریان بود که من توش غایب بودم. «جوناس...» به آرومی اسمشو تکرار کردم. این بچه چه شکلیه؟ بیدار میشه؟ ناخودآگاه یاد اون اعتراضات بیرون افتادم. اون مردم چه مشکلی داشتن؟ الان وقت این نبود که بخوام با شهردار درگیر بشم، ولی یه جوری دلم نمیخواست از این خونه برم بیرون. این گرمای خانواده رو نمیتونستم تو هیچ نبردی پیدا کنم. سرمو برگردوندم به مامانم و با یه لحن جدیتر از همیشه پرسیدم: «مامان، بیرون چرا این همه صدا بود؟ مردم داشتن سر شهردار داد میزدن. قضیه چیه؟»
مامانم یه آه کوچیک کشید و دوباره شروع کرد به دادن غذا به جوناس کوچولو. نگاهش یه کم غمگین شد، ولی تلاش کرد قیافهاش رو جمع کنه. «آره عزیزم، شهردار این دهکده... یه آدم عو//ضیه. فقط به فکر جیب خودشه. این روزا گندمها رو هم با قیمت مفت از کشاورزا میخره، بعدش با قیمت گزاف میفروشه به جای دیگهای. مردم هم دلشون پره، حقشونه اعتراض کنن.» بابام با عصبانیت گفت: «اگه این وضع ادامه پیدا کنه، این دهکده هم از بین میره. ما که پیر شدیم، ولی این جوناس و بچههایی که قراره تو این ده بزرگ بشن...» حرفش رو خورد. از پشت میز بلند شدم. دل سیر که شدم، دیگه اون دختر جنگی اردوگاه نبودم، یه دختر بودم که دلش برای خانوادهاش تنگ شده بود. بهشون نگاه کردم، به پدری که هر روز داره پیرتر میشه و مادری که این همه سال حواسش به من و جوناس بوده. یه بغض سنگین توی گلوم جمع شد. «بابا، مامان...» صدام کمی میلرزید. «من میدونم که شما پدر و مادر اصلی من نیستید. نمیدونم بابام و مامان واقعیام چطوری کشته شدن، یا دست کی بودن، ولی... ولی شما از همون روز اول که منو پیدا کردین، تا حالا مثل کوه پشتم بودین. واقعاً... واقعاً ممنونم که یه خانواده واقعی بهم دادین.» اشک توی چشمام جمع شد. این حرفها رو هیچوقت نتونسته بودم تو اردوگاه بزنم، چون اونجا فقط باید قوی بود. مامانم اومد سمتم و دستم رو گرفت. «ما تو رو از اون روزی که تو طوفان پیدا کردیم، عین دختر خودمون بزرگ کردیم، میا. تو دختر منی. این حرفا چیه؟» بابام هم اومد و شونهام رو گرفت. «ما افتخار میکنیم که تو رو داریم. تو سربازی، ولی این یعنی که یه قهرمانی. قهرمان دهکدهی ما.» یه کم احساس آرامش کردم، ولی اون حس بد بیرون شهر هنوز ول کن نبود. مردم داشتن برای نونشون میجنگیدن. گفتم: «اگه شهردار اینقدر فاسده، پس حقشه که مردم بریزن بیرون. ولی تا وقتی من اینجا هستم... اگه کاری از دست من بربیاد، انجام میدم. نه به عنوان یه سرباز، به عنوان دختر دهکده آلن. فقط باید زود برم، چون فقط دو روز مرخصی دارم و جونگ حواسش به همه چیز هست.» سریع رفتم تو اتاق کوچیک قدیمیام. با یه چشم به جوناس نگاهی انداختم که داشت تو گهوارهاش میخوابید. این برادر کوچیک، یه دلیل جدید برای جن/گی/دن به من داده بود. باید این آرامش رو حفظ میکردم. «باید ببینم اون شهردار عو/ضی چی کار کرده.» تصمیم گرفتم برم تو شهر بگردم. نه برای جن/گی◇دن، فقط برای فهمیدن وضعیت. لباسهای نظامی رو از زیر تخت بیرون کشیدم و یه شم/ش/یر کوچیک هم از تو یه سوراخ زیر کفپوش برداشتم. اگه اوضاع خراب باشه، باید آماده باشم که این آرامش رو حفظ کنم.
از گرمای خونه دلکندن سخت بود، ولی نمیتونستم همینجا بمونم. مامان و بابا داشتن با جوناس ور میرفتن، و صدای گریهاش یه لحظه قطع نمیشد. خیلی دوستشون داشتم، ولی اون حس نیاز به حرکت و اقدام، باز تو پام میپیچید. «من میرم بیرون یه کم هوا بخورم.» گفتم و سریع لباسای معمولیترم رو پوشیدم. دیگه نمیخواستم با لباس نظامی کسی فکر کنه اومدم سرکوبشون کنم. اولین جا رفتم کلیسا. یه جای دنج و قدیمی بود که همیشه توش آرامش پیدا میکردم. زانو زدم و فقط سکوت کردم. دعا کردم، نه برای خودم، بلکه برای بابا و مامان واقعیام، برای جوناس که سالم بزرگ بشه، و برای اون مردمی که بیرون داشتن جیغ میزدن. خیلی طول نکشید؛ اونجا پناهگاه خوبی بود، ولی قرار نبود مدت زیادی بمونم. از کلیسا که زدم بیرون، یه حس سنگینی داشتم. این آرامش مصنوعی بود. برگشتم خونه. «یه چرت کوچیک میزنم، شاید حالم بهتر شه.» روی همون تخت قدیمیام ولو شدم و چشمهام رو بستم. دو ساعت خوابیدم، ولی وقتی بیدار شدم، اون کوفتگی ج/نگ هنوز از تنم بیرون نرفته بود. جوناس آروم شده بود و داشت شیر میخورد. از اتاق زدم بیرون و تو حیاط چرخیدم. یه لحظه دیدم چقدر خستهکنندهست! «وای... چقدر حوصلم سر رفته! واقعاً چقدر جن/گی/دن خوب بود!» زیر لب غر زدم. توی میدون نبرد، هر لحظه یه معنایی داشت، یه هدفی بود. اینجا فقط انتظار بود. مامانم با تعجب بهم نگاه کرد. «چیشده میا؟ چرا اینقدر بیقراری؟» «هیچی مامان، عادت ندارم یه جا بند بشم. میرم یه کتاب بخونم شاید سرم گرم بشه.» رفتم سمت کتابخونه قدیمی ده. یه عالمه کتابهای خاکگرفته که بیشترشون کشاورزی و تاریخ محلی بود. چندتا کتاب رو کشیدم بیرون. یکی در مورد اصلاح بذر بود، یکی دیگه هم تاریخچه ساخت سد قدیمی ده. نشستم گوشه دنج کتابخونه و شروع کردم به خوندن. اولش تمرکز نداشتم. کلمات تو مغزم نمیرفت. ولی کم کم، غرق شدم تو داستان این آدمها. چطوری سختی کشیدن، چطوری با همین منابع کم زندگی کردن. فهمیدم که مشکل این مردم جدید نیست؛ این شهردار فقط داره از یه مشکل قدیمی سوءاستفاده میکنه. یه ساعت بعد، کتاب رو بستم. «خب، حداقل یه کم اطلاعات به دست آوردم.» دوباره برگشتم تو ده. چرخیدم و چرخیدم. این بار بیشتر دقت میکردم به حرف مردم. یه پیرمردی داشت با پسرش غر میزد سر قیمت گندم. «حالم داره از این چرخیدن بهم میخوره. نه ج/نگ، نه درگیری، فقط چرخیدن و تماشا کردن.» با خودم گفتم. «میا، تو یه سربازی. تو برای این کارها ساخته نشدی.» یهو یاد یه چیزی افتادم. اون اع/ترا/ضهای بیرون شهر. چرا مردم فقط جیغ میزنن؟ باید یه راهکار عملی پیدا میکردم. مگه شهردار اینقدر احمق بود که جلوی چشم همه این کارها رو بکنه؟ حتماً یه دستهایی پشتش هست. به سمت اداره ده رفتم. یه ساختمون سنگی نسبتاً بزرگ که همیشه چندتا محافظ دم درش وایساده بودن. «اگه بخوام بفهمم چه خبره، باید یه ذره شیطنت کنم. این دفعه دیگه استراحت بسه.» از دور به ساختمون نگاه کردم. نگهبانها خستهاند، مثل خود مردم ده.
همینطور که داشتم به نگهبانهای اداره ده زل میزدم و نقشهی عملیات شبانه رو تو ذهنم میچیدم، یهو یه دست سنگین خور روی شانهام نشست. یه حس غریزی بهم گفت که خطرناکه، با یه حرکت سریع چرخیدم و آمادهی دفاع شدم. «کی بود؟!» چشمهام گرد شده بود. اما کسی که اونجا بود، یه نگهبان خشن نبود. نجّار پیر ده بود؛ همون که همیشه داشت کنار درختها کار میکرد. دستش رو به نشونهی عذرخواهی بالا برد. «ببخشید میا جان، ترسیدی؟ پیر شدم دیگه حواسم نیست... داشتم دنبال یه تیکه چوب میگشتم.» صدای خشدارش رو شنیدم. قیافهام جمع شد. «اوه، ببخشید عمو... من... یه کم حواسم پرت بود.» اونقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی نزدیکم شده. «نه، من باید ببخشم. ببخشید که ترسیدمتون.» اون پیرمرد یه لبخند مهربون زد و رفت دنبال کارش. من همونجا موندم و فهمیدم که دیگه وقت بازی نیست. اگه الان لو برم که دارم جاسوسی میکنم، مرخصیام کنسل میشه و شاید خانوادهام هم به دردسر بیفتن. اون حس سرخوشی که دنبال شیطنت داشتم، یهو فروکش کرد. سریع برگشتم خونه. باید استراحت میکردم. فردا صبح زود حرکت میکردم. شب رو با فکر کردن به جوناس و اون پیرمرده خوابیدم. انگار اون چند ساعت بیحوصلگی و جستجو، یه جورایی انرژیام رو تخلیه کرده بود. صبح زود که بیدار شدم، خورشید تازه داشت سرک میکشید. یه صبحونهی سبک خوردم، با مامان و بابا که با دقت من رو زیر نظر داشتن. انگار میدونستن که این خداحافظی فرق داره. بلند شدم و چمدون کوچیکم رو برداشتم. «خب بابا، مامان... وقت رفتنه.» صدام لرزید. مامانم اومد و بغلم کرد، اشکاش همینطور میریخت. «زود برگرد میا. ما بهت احتیاج داریم.» «نه مامان، من نمیتونم بمونم.» انگار اون صدای فرمانده جونگ توی گوشم میپیچید. «دو روز بیشتر ندارم. اگه بمونم، اونجا هرج و مرج میشه و من تنبیه میشم. اگه منو بخوان، یعنی کار مهمی هست.» بابام اومد و یه چا/قوی قدیمی حکاکی شده که مال پدر خودش بود رو داد دستم. «این رو داشته باش. نگهش دار تا برگردی. تو همیشه دل این خونهای.» آخرین نفری که مونده بود، جوناس کوچولو بود. رفتم کنار گهوارهاش و با نوک انگشتم گونهاش رو لمس کردم. چشمهاش نیمهباز بود. «خداحافظ جوناس کوچولو. قول میدم زود برگردم و برات یه اسباببازی خوب از شهر بیارم. بزرگ شو و آقاباشی.» اومدم تو حیاط. یه نگاه آخر به خونه انداختم، انگار داشتم خداحافظی ابدی میکردم. بعد راه افتادم. قدمهام سریع بود، اما سنگین. هر چی از ده دورتر میشدم، حس میکردم یه تیکه از قلبم رو جا گذاشتم. از آلن دور شدم، میرفتم به سمت اردوگاه. راه طولانی بود و در این سکوت، ذهنم پر بود از نقشههایی که برای برگشتن باید میکشیدم. اون شهردار فاسد، اون مع/ترض/ها، و اون تعهدی که به جونگ داشتم... این دو روز مرخصی خیلی زود تموم شده بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت
ج چ : فکر کنم بازم مرخصی بگیره برگرده آلن 🙃
مطمئنی؟
نه دیگه فکر کردم 😅
😂😂
آلن اسم ادمه من رو یکی از شخصیتهای گذاشتمش ن.ا.م.رد 😱😭
عه😂 اسم دهکده ای منم هست😂
وای عالیه من این رو کامل میخونم خیلی قشنگیه میخوام ببینم میا آخرش چی میشه
واقعا میخونی؟
اره