آره، خب... اول پاییز شروع شد. دو هفته اول کارم عین آب خوردن گذشته بود. واقعاً میتونم بگم بیشتر وقتمو داشتم با کتی و سارا سر اینکه رالف کی زن میگیره کَلکَل میکردم، یا توماس داشت برای خودش با یه فنجون قهوه چرت میزد. همه میگفتن «عجب کار خوب و آرومیه! حقوقشم که عالیه.» ولی رالف یه روز بهم گفت: «جکسون، این آرامش مال تابستونه. صبر کن هوا که پاییزی بشه و بارونا شروع شن، اونوقت میفهمی قهرمان واقعی بودن یعنی چی.» منم فکر کردم داره برای یه تازهکار مثل من قپی میاد.
۲۳ سپتامبر بود. یهو هوا سرد شد و بارون شروع کرد به کوبیدن به شیشهها. یه جور بارونِ خشن که انگار میخواست شیشهها رو بشکنه. ساعت حدود سه دم صبح بود. من توی اتاق استراحت بودم و داشتم با زور و زحمت سعی میکردم چرت بزنم. کتی و توماس هم توی سالن جلویی بودن و احتمالاً داشتن برای چهارمین بار در اون شیفت چایی میخوردن. یهو... ززززززززززز! آژیر کشید. نه اون آژیر تمرینی سوسول، این یکی فرق داشت. صداش مو رو به تن آدم سیخ میکرد. دقیقاً مثل همون چیزی که توی فیلمهای اکشن نشون میدن. صدای رالف بود که از اینترکام پیچید: «همه بیدار! همه بیدار! یه پل روی رودخونه اصلی شهر سقوط کرده. گزارشها میگن چند تا ماشین گیر افتادن زیر آوار. توماس، کتی، سارا، جکسون! همه آماده شین، سریع!» **سقوط پل؟** قلبم اومد تو دهنم. آخه دو هفته بود که من فقط گربههایی رو که رفته بودن لای در حیاط گیر کرده بودن نجات داده بودم! این اولین ماجراجویی واقعی بود، یه چیزی که میتونست فرق بین زندگی و مرگ باشه. سریع پوتینامو پوشیدم و خودمو پرت کردم بیرون. دیدم سارا داره وسایل پزشکی رو چک میکنه و کتی داره با سرعت لباس امداد تنش میکنه. رالف هم وسط سالن بود و داشت با یه عجلهی ترسناک یه نقشه بزرگ از شهر رو باز میکرد. صورتش عین گچ سفید شده بود. کتی اومد سمتم، دستشو زد به شونهام. «هی تازهکار، نگران نباش. این تازه شروعشه.» «شوخی میکنی کتی؟ سقوط پل؟» «نه عزیزم. رالف راست میگفت. پاییز شروع شد.» و بعدش صدای کتی تو شلوغی و همهمهی بقیهی امدادگرا گم شد. ما هم سریع دویدیم سمت آمبولانسها. بارون وحشتناک میزد. بوی آسفالت خیس و استرس قاطی شده بود. قبل از اینکه سوار شیم، رالف یه نگاه به ما انداخت، همون نگاهی که میگفت: «امشب دیگه شوخی نیست.» «اوکی تیم. توماس، تو با جکسون برو توی آمبولانس A. کتی و سارا هم با B. مسیرتون رو تو نقشه مشخص کردم. سریع برید، باید قبل از اینکه جریان رودخونه خطرناکتر بشه به اونجا برسیم.» وقتی داشتیم سوار میشدیم، یه لحظه نگاه کردم به ساعت دیواری. **۳:۰۸ صبح.** و ما زدیم به دل جادهی خیس و تاریک. صدای آژیر آمبولانس تنها چیزی بود که سکوت وحشتناک شب رو میشکست. حس میکردم دیگه اون جکسون دو هفته پیش نیستم. اون جکسونی که دنبال گربه میگشت، مرده بود. الآن باید تبدیل میشدم به همون «قهرمان واقعی» که رالف ازش حرف میزد. وقتی به نزدیکی رودخونه رسیدیم، حجم بارون طوری زیاد شده بود که به زور میتونستم چراغهای جلوی آمبولانس رو ببینم...
صدای آژیر آمبولانس توی اون بارون وحشتناک یه جورایی محو شده بود. با اینکه توی شهر بودیم، اما انگار توی یه فیلم ترسناک گیر افتاده بودم. توماس کنارم نشسته بود و داشت با یه نگاه خیلی جدی به صفحهی گوشی نگاه میکرد. «جکسون، وضعیت خیلی بده، رفیق.» صدای توماس آروم بود، اما اضطراب ازش میچکید. «گزارش اولیه میگن یه کامیون خیلی سنگین از روی پل رد میشده که پل تاب نیاورده. احتمالاً چند تا ماشین دیگه هم زیرش بودن.» «چند تا ماشین؟ یعنی چند نفر؟» پرسیدم و دستم ناخودآگاه رفت سمت کمربند ابزارم. «بیشتر از اونی که دلمون بخواد بشنویم. جریان آب هم خیلی بالاست. این پل قدیمی رو ساختن به امید اینکه سالها دووم بیاره، ولی خب...» توماس حرفشو نصفه خورد. وقتی به محل حادثه رسیدیم، دنیا یه جورایی وارونه شده بود. نوری که از چراغهای قوه و نورافکنهای امدادی میتابید، توی بارون تبدیل شده بود به یه مِه سفید کدر. پل رفته بود. فقط دو تا تیکه سیمانی بزرگ بود که نصفهشون توی آب سیاه رودخونه فرو رفته بود. بوی بنزین و فلز زنگزده توی هوا بود. وحشتناک بود. کتی و سارا با آمبولانس دوم زودتر رسیده بودن. میتونستم ببینم که سارا با چراغ قوه داره روی لبهی گودال وایساده و با موبایل داره با اورژانس مرکزی حرف میزنه. قیافهش جدیتر از همیشه بود. انگار این صحنه رو توی کتابها خونده بود، اما حالا داشت با پوست و گوشتش حسش میکرد. رالف هم رسیده بود و با یه جلیقهی نارنجی روشن، وسط اون همه آشفتگی، داشت سعی میکرد یه کم نظم ایجاد کنه. رفتم سمتش. «رالف! وضعیت چطوره؟» رالف برگشت سمتم. چشمهاش قرمز بود، معلوم بود نخوابیده. «وضعیت افتضاحه جکسون. دو تا ماشین رو توی آب دیدیم. یکی از اونا انگار یه مینیون خانوادگیه. صدای جیغ نمییاد، یعنی یا همه بیهوش شدن یا...» حرفشو ادامه نداد. لازم نبود. «من و توماس میریم پایین رودخونه رو بگردیم؟» پرسیدم. رالف مکث کرد. «نه، صبر کن. جریان زیاده. اول باید اون تیکه از پل که نزدیک ساحله رو محکم کنیم که بقیه تجهیزات رو بیاریم. کتی، تو و سارا آماده شین برای نجات هر کی که از این سمت گیر کرده. جکسون...» رالف اومد جلو و دستشو گذاشت روی شانهام. این اولین بار بود که این کارو میکرد. «تو با من میای پایین. تو قویتر از اونایی. ولی گوش کن، اگه یه لحظه خطرناک شد، هر چی من گفتم باید انجام بدی. این یه تمرین نیست. ما باید مثل یه تیم واحد عمل کنیم. فهمیدی؟» «فهمیدم، رالف.» لحنم جدی بود، شاید برای اولین بار واقعاً جدی بودم. اون جکسونِ دو هفته پیش م//رده بود. توماس یه دستکش ضخیم بهم داد و همزمان با رالف رفتیم سمت کنارهی گودال. بارون هنوز داشت میبارید و روی صورتم میریخت، اما دیگه حس سرما نمیکردم. تمام تمرکزم روی اون سیاهیِ زیر نور کم بود. بالاخره، با هم طناب رو محکم کردیم و من اولین قدم رو گذاشتم روی خاکی که میدونستم تهش یه فاجعهست... باید با تمام توانم سعی میکردم، چون این تازه شروع «قهرمانان واقعی» بود.
طناب رو محکم بستم دور کمرم و یه نفس عمیق کشیدم. بوی گنداب و آهن زنگزده قاطی شده بود با بوی بارون. رالف اومد کنارم، شونه به شونه وایسادیم. «خب جکسون، قراره بریم یه کم شنا کنیم. فقط مواظب باش پات به چوب و آوار گیر نکنه. اون قایقهای کوچیک رو از آمبولانس B با خودت بیار. ما با کابل مهار میکنیم خودمون رو.» «باشه.» پیاده شدن از اون لبهی گلی که قبلاً خاک محکم بود، خیلی سختتر از چیزی بود که فکر میکردم. انگار زمین از اول هم آماده نبود که ما رو نگه داره. هر قدمی که برمیداشتیم، یه لایه از اون خاک چسبناک میاومد روی پوتینامون. جریان آب، با اینکه هنوز رودخونه سرریز نکرده بود، داشت به سختی ما رو هل میداد سمت وسط. اولین چیزی که با نوک پام حس کردم، یه سطح فلزی بود. نه، یه سقف ماشین! با نورافکن دستی که تو دستم بود، محکم نور انداختم روش. یه مینیون سبز رنگ بود که کاملاً برعکس توی آب گیر کرده بود. سقفش رسیده بود به سطح آب. «رالف! اینجاست!» داد زدم، صدای من توی باد گم شد. رالف خودشو رسوند کنارم. سرشو تکون داد و یه نگاه بدبختانه به ماشین انداخت. «اوکی، باید مطمئن بشیم کسی توی این جهنمه. جکسون، تو برو دور ماشین رو چک کن ببین درا قفلن یا نه. من اینجا طنابها رو تنظیم میکنم.» دوباره سُر خوردم تا رسیدم به قسمت در راننده. دستگیره رو کشیدم... قفل بود. با تمام قدرتم کشیدم، ولی انگار سیمان روش سفت شده بود. «قفلن رالف! درا قفلن!» رالف با عجله اومد کنارم. «بیخیال در، شیشه رو بشکن!» شیشه؟ یه لحظه مغزم از کار افتاد. من کی تا حالا شیشه ماشین شکستم؟ همیشه توی فیلمها بود. ولی حالا وسط یه رودخونهی یخزده، داشتم به شکستن شیشه فکر میکردم. انگار توی یه دنیای دیگه بودم. «با چی بشکنم؟» «اون چکش مخصوصو که همیشه به کمرت بستی!» رالف داد زد. آره، چکش نجات. همون چیزی که فکر میکردم فقط برای زیبایی و پر کردن جیبهاست. بدون هیچ فکری، چکش رو کشیدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم، تمام زورمو جمع کردم و با تمام قدرتی که تو بدنم بود، کوبیدم به گوشهی شیشه. **تقققق!** یه صدای وحشتناک اومد و ترکهای عنکبوتی شکل افتاد روی شیشه. ولی نرفت که. شیشه سکوریت بود. یه بار دیگه، محکمتر. این بار با تمام عصبانیت و ترسم. **بنگگگگ!** یه تیکه بزرگ از شیشه کنده شد و افتاد توی آب. صدای "هیسسس" عجیبی اومد، انگار ماشین داشت نفسشو بیرون میداد. «جکسون، محکم وایسا!» از توی سوراخی که ایجاد کرده بودم، سرمو بردم داخل ماشین. تاریک بود، ولی نورافکنم کمکم کرد. بوی شدید نمد و یه بوی دیگه... بوی خون. یه زن و یه بچه کوچیک پشت صندلی جلو بودن. زن بیهوش بود و بچه رو گرفته بود توی بغلش. ولی یه چیزی عجیب بود؛ اون بچه یه عروسک خرس قهوهای بزرگ رو محکم چسبیده بود به سینهش. صحنهای بود که تا آخر عمرم یادم میمونه. «رالف! یکی اینجاست! یه بچه و یه زن! انگار بیهوشن!» رالف دیگه اون بالا نبود. اونم از شانس ما یه کم پایینتر رفته بود و داشت روی اون یکی ماشین کار میکرد. «سریع جکسون! درو باز کن، سریع!» سعی کردم از همون سوراخ خودمو پرت کنم تو ماشین، ولی بدن زن جلو دست و پا رو میگرفت. انگار داشت آخرین لحظاتشو برای محافظت از بچهش صرف میکرد. دوباره به دستگیره در دست بردم، این بار بدون فکر کردن. شاید به خاطر اون ترس اولیه از کار، این یکی راحتتر باز شد. تق! باز شد. جریان آب یهو ریخت تو ماشین. انگار یه دریچه باز شده بود. همه چی زیر آب رفت. انگار داشتم غرق میشدم. وحشت کردم.
فشار آب بهم میخورد، ولی هر طور بود، دستمو دور کمر اون بچه حلقه کردم و با زور، عروسک خرسی رو از دستش جدا کردم و بردمش توی یقهم. بعدش زن رو گرفتم و با یه لگد به در ماشین، خودمو پرت کردم بیرون. تمام توانم رو جمع کردم و به سمت طناب کشیدم. وقتی خودمو به سطح آب نزدیک کردم، دیدم کتی و سارا با طنابهای نجات خودشون اومدن وسط. «جکسون! چی داری؟» کتی جیغ زد. «بچه... زن... بیهوش...» کلمهها با زور از دهنم بیرون میاومدن. اون لحظه، دیگه حس قهرمان بودن نداشتم. فقط یه حس گنگ از اینکه یه کاری رو درست انجام داده بودم، بهم دست داد. وقتی بالاخره کشیدنم بیرون، افتادم روی اون خاک خیس و بالاآوردم. سارا همزمان داشت اکسیژن رو وصل میکرد به صورت اون زن و توماس هم داشت با اون عروسک خرسی نمزده سروکله میزد. رالف با یه چهرهی خسته اومد کنارم و نشست. هیچ حرفی نزد. فقط دستشو گذاشت روی پشتم و فشار داد. یه فشار سنگین و پر از معنی. «کار خوبی کردی جکسون. کار خیلی خوبی کردی.» اون شب، دیگه هیچکس از اون استراحت و قهوه حرف نزد. اون صدای آژیر، دیگه برای من یه زنگ خطر نبود. تبدیل شده بود به صدای شروع زندگی واقعی. و من، تازه دو هفته بود که استخدام شده بودم...
چند ساعت بعد، آفتاب داشت سعی میکرد از زیر ابرهای خاکستری آسمون شهر رو پیدا کنه. هوا هنوز سرد بود، اما دیگه اون رعد و برق و بارون دیوونهکننده تموم شده بود. ما هنوز اونجا بودیم. محل سقوط پل یه صحنه نمایش دائمی از آوار و فولاد کج شده بود. من کنار آمبولانس نشسته بودم، یه پتو دور خودم پیچیده بودم و یه لیوان قهوه داغ که بیشترش تلخ بود، میخوردم. دستهام میلرزید، نه از سرما، بلکه انگار هنوز شوک اون لحظهی زیر آب بودن توی تنم بود. اون عروسک خرسی، که حالا خشک شده بود و بوی گل و لای میداد، رو کنارم گذاشته بودم. توماس اومد کنارم نشست. یه سکوت طولانی بود. «زنه و بچهش...» بالاخره توماس گفت و قهوهشو یه جرعه نوشید. «حالشون خوبه. زن رو بردن آیسییو، اما انگار فقط ضربه مغزی خفیف بوده. اون کوچولو... خوبه. گفتن ممکنه شوکه باشه، ولی سالمه.» یه نفس عمیق کشیدم. این بهترین خبری بود که میتونستم توی اون جهنم بشنوم. «اون عروسکه چی؟» پرسیدم و به عروسک اشاره کردم. توماس لبخند کوچکی زد. «اون قهرمان واقعی بود. میدونی، زن تو اون لحظه اگه عروسکه رو ول میکرد، شاید دیگه نتونسته بود بچهرو محکم بگیره. اون عروسکه نقش یه تکیهگاه رو داشت. یه جورایی، نجاتش دادن.» این حرف توماس یه چیزی رو توی سرم روشن کرد. ما فکر میکنیم نجات دادن یعنی فقط چرخ دندهها رو درست بچرخونیم و فشار بیاریم. ولی گاهی اوقات، نجات دادن یعنی همون چیزای کوچیک، همون چیزایی که توی زندگی روزمره مسخرهشون میکنیم. مثل یه عروسک خرسی نمور. رالف اومد طرفمون. اینبار دیگه صورتش سفید نبود، یه جور خستگی عمیق روش نشسته بود، اما یه نور کوچیک توی چشمهاش بود. «خب بچهها، امروز روز اولِ پاییز بود. و دیدید که چطور از پسش بر اومدیم. جکسون، تو... عالی بودی. حرف رئیست یادت نره. تو ثابت کردی که بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم، مرد روزهای سخت هستی.» دلم میخواست یه چیزی بگم، یه چیز خفن و قهرمانانه، ولی فقط تونستم بگم: «ممنون رالف.» «حالا، برید خونه بخوابید. چند روز استراحت کنید. ولی آماده باشید، این تازه شروعشه. این شهر همیشه یه چیزی داره که بندازه جلو پاتون.» رالف زد به شونهی من و رفت سمت کتی که داشت وسایل رو جمع میکرد. وقتی سوار آمبولانس شدیم، دیگه صدای آژیر نداشتیم. فقط صدای آروم موتور بود و رادیو که داشت یه آهنگ پاپ قدیمی پخش میکرد. توماس داشت آروم رانندگی میکرد. «فکر کنم باید یه عروسک خرسی برای خودم بخرم.» توماس گفت و خندید. منم خندیدم، یه خندهی واقعی این بار، نه اون خندههای عصبی که اوایل کار میکردم. «یا شایدم یه چکش بهتر. اون یکی کم آورد قشنگ.» به خیابونهای خیس و تمیز نگاه میکردم. بارون شسته بود همه چی رو. انگار این شهر یه نفس عمیق کشیده بود و آماده بود برای شروع دوباره. منم همینطور. دو هفته کار آسون تموم شده بود. حالا دیگه من هم بخشی از این داستان پر از حادثه شده بودم. دیگه جکسون میلر تازهکار نبودم. حالا یه امدادگرم، یه کسی که میدونه زیر نورافکن، گاهی اوقات یه عروسک خرسی میتونه جون یه نفر رو نجات بده. این اولین روزِ من بود. و قرار بود داستانای خیلی بدتری هم بیاد... امیدوارم که آماده باشم.
هفتهی بعد، زندگی یه جور عجیب برگشت به حالت عادی، یه حالت "عادی" جدید که پر بود از بوی ضدعفونیکننده و صدای نالهی قلبهای شکسته. دیگه اون هیجان مرگ و زندگی رو نداشتم، یه جور سنگینی بهم اضافه شده بود؛ انگار یه لایهی محافظ روی پوستم تشکیل شده بود که دیگه هیچ چیز نمیتونست ازش رد بشه. سروان رالف، انگار تازه فهمیده بود من دیگه اون آدم دست و پا چلفتی نیستم. توی بخش استراحت، بهم یه کاپشن قدیمی داد که روش یه پچ کوچیک همهی تیم روش بود. یه پچ که روش یه طرح ساده از یه پل شکسته بود، نه با غرور، بلکه با یه حس احترام خسته. «بپوشش جکسون. این فقط لباس نیست. این یه تیکه از اون شب لعنتیه که ثابت کردی لایق این یونیفرم هستی.» اون شب، توی خونهی کوچیکم، کاپشن رو پوشیدم. سنگین بود. هنوز بوی عجیبی میداد، ترکیبی از دود، گل و لای رودخونه و یه کم هم بوی عرق و ترس. به عروسک خرسی که روی تختم گذاشته بودم نگاه کردم. یه کم رنگش پریده بود، ولی هنوز همونقدر قهوهای بود. چند روز بعد، یه پروندهی جدید اومد. یه تصادف سادهتر، یه تصادف ماشین دیگه توی اتوبان. سادهتر، ولی با این حال، باز هم قلبم تند تند زد. توی آمبولانس A بودیم، من و توماس. موقع رسیدن به صحنه، دیدم کتی و سارا توی آمبولانس B دارن کارشون رو میکنن. صحنه خوب نبود، ولی شکر خدا، کسی توی آب نبود. یه خانواده چهار نفره، توی یه تصادف زنجیرهای گیر کرده بودن. وقتی رسیدم کنار ماشین، حس کردم اون شوک اولیهی پل سقوط کرده، دوباره داره برمیگرده. دستهام داشت میلرزید. اینبار، نه از هیجان، بلکه از ترسِ اشتباه کردن. «جکسون، تمرکز کن!» صدای توماس از توی هدست اومد. «نفس بکش. یادت باشه چی رالف گفت؟ فقط کاری رو بکن که بلدی.» چشمهام رو بستم، یه ثانیه. یاد اون زن توی مینیون افتادم. یاد فشاری که روی شیشه آوردم. یاد اون حس که اگه یه لحظه مکث میکردم، همه چی تموم میشد. باز کردم چشمهامو. اینبار، دیگه دنیا سیاه و سفید نبود. یه صحنهی دردناک بود، ولی قابل مدیریت. مرد راننده بیهوش بود و یه تیکه از داشبورد فرو رفته بود توی سینهش. سخت بود، ولی من رفتم سراغش. دستکشهام رو سفت کردم و شروع کردم به ارزیابی وضعیت. «توماس، سینه قفل شده. نیاز به بریدن داریم. با این اوضاع، نمیتونم بیرون بکشمش.» گفتم، صدام اینبار ثابت بود. «دارم میآم.» وقتی کاتر رو دست گرفتم، یه حس غریبه بهم دست داد. انگار ابزار جراح شده بود توی دستم. با دقت، فقط اون تیکه فلزی رو بریدم که گیر کرده بود. هر فشارم، هر حرکت کاتر، دقیق و حساب شده بود. انگار داشتم یه پازل سهبعدی رو حل میکردم، نه اینکه یه نفر رو از مرگ بکشم بیرون. بعد از چند دقیقه کار طاقتفرسا، تونستیم مرد رو از ماشین خارج کنیم و منتقلش کنیم روی برانکارد. وقتی داشتیم میبردیمش، اون زنِ راننده، با دهنی که پر از خون بود، دستمو گرفت. «بچههام... بچههام کجان؟» صدایی خفه و وحشتناک داشت. فکر کردم خدایا، اگه این یکی هم... ولی بعدش دیدم سارا و کتی دارن با لبخندهای آروم به سمتمون میان. سارا با یه بچه روی دستش که داشت هقهق میکرد اومد و بچه رو چسبوند به مادرش. بچه سالم بود. اون یکی بچهش هم توی بغل کتی بود، فقط یه خراش کوچیک روی پیشونی داشت. زن، با همون وضعیت، با یه نیروی غریزی، بچهشو محکم بغل کرد. به توماس نگاه کردم. اون سرشو به معنی تأیید تکون داد.
رسیدم خونه. ساعت از ده شب گذشته بود و شهر بالاخره ساکت شده بود، ساکتی که به زور بدست اومده بود. در رو بستم و صدای قفل شدن در انگار یه کات قطعی بین دنیای بیرون و این چهار دیواری کوچیک ایجاد کرد. لباسهای خاکی رو پرت کردم گوشهای، لباسهای کار تمیزم رو پوشیدم و رفتم سمت آشپزخونهی همیشه خالی. یه قابلمهی سوپ آماده که چند روز پیش از سرکار آورده بودم مونده بود. گرمش کردم، ریختم توی کاسه و با یه تکه نون خشک خوردم. هیچی مزه نمیداد، ولی باید میخوردم. بدن یه قهرمان خسته هم نیاز به بنزین داره، حتی اگه اون قهرمان فقط یه امدادگر تازهکار باشه که دیشب یه تصادف رو جمع کرده. بعد شام، رفتم نشستم روی اون مبل فنردرازی که انگار سال ۶۰ از کار افتاده بود. داشتم سعی میکردم تمرکز کنم روی یه سریال مزخرف توی تلویزیون، ولی چشمهام پیوستهتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. انگار سیمهامون اتصالی کرده بود. هر بار پل و صدای شکسته شدن شیشه مینیون سبز میاومد تو ذهنم. همینکه داشتم چرت میزدم، گوشی موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. صفحه رو چک کردم. **مامان.** ساعت یازده شب! خدای من. این یعنی یا یه اتفاق فاجعهبار افتاده (که معمولاً اگه اتفاقی بیفته، خود تیم باهام تماس میگیرن)، یا قراره یه سخنرانی چند ساعته در مورد اهمیت شستن جورابها داشته باشم. گوشی رو برداشتم. «الو، سلام مامان.» صدام یه کم گرفته بود. «جکسون! بالاخره صداتو شنیدم. کجایی تو هنوز؟ تو مگه امروز شیفتت تموم نشد؟» صدای مامان همیشه یه جور خاصی بود؛ انگار همزمان هم نگران بود هم داره یه حکم صادر میکنه. «آره مامان، تموم شد. داشتم استراحت میکردم. امروز یه کم سنگین بود...» «سنگین بود، سنگین بود... تو هر روز داری میگی سنگین بود! کی میخوای این خستگی رو کنار بذاری؟ تو دیگه مرد شدی، پسر! دیگه وقتشه که یه خونه درست و حسابی سر و سامون بدی، نه اینکه شبا توی آمبولانس بخوابی.» یه آه کشیدم. میدونستم حالا چی میخواد بگه. «مامان، من الان یه هفتهست فقط سه ساعت خوابیدم. توروخدا بذار یه کم بخوابم.» «نه جکسون! گوش کن ببین چی میگم. من دیگه خسته شدم از اینکه هر روز نگرانم. بالاخره... بالاخره یه دختر خوب پیدا کردم که فقط به درد تو میخوره. فهمیدی؟ این دختر همهچیز تمامه. مهربونه، خونهدار بلده، و از این کارای خطرناک تو هم متنفره!» تمام انرژیام توی یه لحظه تخلیه شد. «مامان! من وقت ازدواج ندارم! مگه نگفتم؟ من همین الان باید برم سر یه صحنهی دیگه، ممکنه فردا صبح یه پل دیگه بریزه! من نمیتونم با یه نفر برنامهریزی کنم که با یه تماس تلفنی بهم بزنه!» «به من ربطی نداره! تو این هفته وقت نداری؟ پس کی وقت داری؟ تو داری پیر میشی! فردا بیا اینجا. خونه خودت. ساعت سه بعد از ظهر. منم اون دختره رو میارم. سر میز شام باهاش آشنا میشی. حرف زور نمیزنم، ولی باید بیای. فهمیدی؟» «مامان، این چه وضعشه؟» اعتراض کردم، ولی صدای قطع شدن گوشی روی صورت من اومد. قطع کرد. مثل یه سیلی محکم توی صورت خستهام. کاپشن رو محکمتر دور خودم پیچیدم. ازدواج؟ آشنایی؟ من الان دارم برای زندگی مردم میجنگم، اونوقت مامانم داره برام قرار شام زنیابی میذاره؟ «لعنتی!» تف کردم روی زمین. رفتم توی اتاق خواب و پتو رو کشیدم روی سرم. شاید اگه یه کم بخوابم، یادم بره فردا باید با یه آدم غریبهای که قراره «فقط به درد من بخوره» روبرو بشم.
ولی میدونستم نمیتونم فرار کنم. مامان من، همیشه قهرمان داستانهای من بوده، حالا میخواست منم توی یه داستان رمانتیک که خودم نخواسته بودم، نقش اول باشم. فردا سه بعد از ظهر. توی این دو روز مرخصی اجباری، باید با یه بحران جدید دست و پنجه نرم میکردم: **مادرانه.** خوابم نمیبرد. نور آبی تلویزیون روی صورت خستهام افتاده بود. کاش همون موقع که توی آب بودم، همون مینیون رو باز میکردم و میرفتم توی خواب ابدیام. حداقل اونجا دیگه هیچکس زنگ نمیزد.
ساعت دقیقاً ۹ صبح بود که در رو هل دادم و رفتم تو. حس غریبی داشتم، انگار داشتم میرفتم خونهی خودم، نه محل کار. کاپشن رو انداختم روی صندلی و رفتم سمت دستگاه قهوهساز. توماس که از قبل اونجا بود، داشت با یه ساندویچ بزرگ ور میرفت. «به! به! قهرمانِ نجاتِ عروسکهای خرسی اومد!» توماس با همون شوخیهای قدیمی و نیشدارش استقبال کرد. «دیگه از صدای آژیر نمیترسی، نه؟ یا هنوزم داری تو خواب با صدای هیسسس شوکه میشی؟» خواستم جوابشو بدم، یه جواب محترمانه که توش یه کم هم مزه بریزم، ولی دهنم خشک شد. قهوهام رو ریختم و یه جرعهی گنده خوردم. تندیش خوردم به مغزم. «بشین بابا توماس. تو هیچی از اون شب نمیدونی.» گفتم و سعی کردم لحنم عادی باشه. «میدونم جکسون. تو همون شب، دو هفته کار کردن رو یاد گرفتی. یه کم بزرگ شدی، همین. حالا بیا ساندویچتو بخور، امروز قراره یه روز عادی باشه...» حرفش تموم نشده بود که رادیوی اضطراری توی اتاق روشن شد. این فرق داشت با صدای آژیر معمولی. این یه جور نویز خشن و فوری بود. صدای کنترل مرکزی از تو بلندگو پرید بیرون: **«... تکرار میکنم، تمامی واحدها! کشتی تجاری "ققنوس" در نزدیکی اسکلهی شماره ۴ دچار حادثه شد. برخورد با لنگرگاه یا احتمالا برخورد با شناور دیگه. وضعیت اضطراری سطح ۳ اعلام میشود. احتمال غرق شدن و گیر افتادن خدمه بالا است. تیمهای نجات دریایی، آماده حرکت فوری باشید! تکرار میکنم، ققنوس در حال غرق شدن است!»** صدای توی اتاق کلاً قطع شد. توماس، ساندویچ نصفهاش رو ول کرد روی میز. چشماش گرد شده بود. رالف عین برق از اتاق فرمان اومد بیرون. صورتش مثل سنگ تراشیده شده بود. دیگه خبری از شوخی یا خستگی نبود. «بسه همه چی! جکسون، توماس، کتی، سارا! همهی تیم اصلی! یه کشتی داره غرق میشه. یه کشتی بزرگ. یعنی کلی آدم توی کانتینرها و انبارها گیر افتادن.» رالف اومد جلوی من وایساد. اون چشمهاش دیگه مهربون نبود، فقط فولاد بود. «این یه تمرین نیست. این یه ماموریت نجات دریایی سنگینه. آب رودخونه الان سرد و کثیفه. میدونم که همهتون توی تمرینهای دریایی شرکت کردید، ولی این فرق داره. این یه کشتی تجاریه، نه یه قایق نجات. ممکنه کانتینرها روی سرتون آوار بشن. ممکنه برق داشته باشیم. هر کی پاش به سیم گیر کنه، کارش تمومه.» رالف بهمون نگاه کرد، عین یه ژنرال که داره سربازاشو میفرسته جنگ. «من میدونم تو امشب اون صحنه رو دیدی جکسون. اما الان دیگه وقت بالا آوردن نیست. اون شب، تو یه نفر رو از یه ماشین نجات دادی. امروز، باید یه کشتی رو نجات بدیم. هر چی توی اون شب یاد گرفتی، هر ترسی که داشتی رو، قفل کن توی یه قوطی در بسته و بذارش کنار.» رالف یه قدم عقب رفت و دستش رو به سمت خروجی برد. «وسایلتون رو بردارید! جلیقههای نجات مخصوص، طنابهای مهار، تجهیزات بریدن رو بردارید. ما باید تا ۲۰ دقیقه دیگه کنار اسکله باشیم. حرکت کنید!» توماس سریع عینکش رو زد و رفت سمت کمد تجهیزات. ولی اینبار، هیچکدوممون حرفی نزدیم. دیگه نیازی به مسخرهبازی نبود. اون صدای «هیسسس» توی سرم برگشت، ولی اینبار، جکسون میلر میدونست که باید چیکار کنه. اینبار، اون صدای زنگ شروع زندگی واقعی نبود؛ این صدای موتور بود که داشت ما رو میبرد به سمت یه کابوس واقعیتر. منم رفتم سمت کمد. حس کردم کاپشن رالف روی تنم سنگینی میکنه. یه کم بزرگ بود، ولی حس امنیت میداد. **کشتی ققنوس.** اسمش رو تکرار کردم. باید یه کاری میکردم که این اسم، فقط به معنی یه خبر بد توی رادیو تموم نشه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت
عالییی بود
مرسییی
ببین من بین شخصیتا از رالف خوشم اومده تو یه درصد اگه به فکر🪦 بیوفتی من می دونمو ________😖🥺
نکنیا🥲
بالاخره امدادگرن امکان دارن بمی_
دیگه خودت میدونی بقیشو😂
فقط می تونم این واکنش ها رو داشته باشم😖😠😠😠😠😣😤😤😤😤😤
آره دیگه😂 هیچی مشخص نیست..
عالی بود واقعا
مرسییی
حواهش