پارت دوم ❤🔥
هردو سکوت کردند.. سرخ شدند و به پایین نگاه کردن روزها گذشتند و رابطهی آنها آرام آرام تغییر کرد. لیا، که اول با نفرت و غرور با او صحبت میکرد، کمکم شروع به نشان دادن لحظاتی از آسیبپذیریاش کرد. لیا (یک شب که کایان مشغول مراقبت از او بود): «چرا… چرا به من مهربانی میکنی؟ ما دشمنیم…» کایان (نرمتر از همیشه): «چون… نمیتوانم بیتفاوت باشم. حتی اگر بخواهم.»
شبها که میگذشت و لیا کنار آتش کوچک اتاق مینشست، کایان اغلب سکوت میکرد و فقط نگاهش میکرد. نگاههایشان پر از حرفهایی بود که هیچ کدام جرات گفتنش را نداشتند، اما هر روز نزدیکتر میشدند یک روز، وقتی لیا روی تخت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود، کایان بیاختیار گفت: کایان: «میدانم که نمیخواهی این را بپذیری… اما… تو… تو برای من مهم شدی.» لیا (با چشمهایی که از تعجب کمی درخشید): «تو… چه میگویی؟» کایان (بیحرکت، اما جدی): «من نمیتوانم نادیدهات بگیرم. حتی وقتی دشمن هستیم… حتی وقتی تو زندانی من هستی…»
لیا لبخندی تلخ و پر از غرور زد، اما در دلش چیزی شکسته شد، چیزی که مدتها مقاومت کرده بود. لیا: «پس یعنی… تو… مرا دوست داری؟» کایان (ساکت برای لحظهای و سپس با صدایی آرام): «بله… حتی اگر این ع.شق ممنوع باشد
شب تاریک بود و باد سردی از کوههای اطراف قلعه میوزید. لیا و کایان در گوشهی مخفی خانه نشسته بودند، هر دو خسته، اما دلشان پر از امید بود. آنها هفتهها با هم گذرانده بودند، عاش.ق شده بودند، اما میدانستند که دشمنان همیشه نزدیکند ناگهان صدای خشن و عصبی از دروازه رسید. رین، دوست کایان، که متوجه حضور لیا شده بود، وارد شد. چشمهایش پر از عصبانیت و ترس بود
رین: «کایان! تو دیوانهای؟! چه کار کردی؟!» کایان (با آرامش ولی جدی): «رین… آرام باش. من فقط…» رین (قطعش کرد): «آرام باش؟! دختر ملکهی ساحرهها اینجاست! همهی قلمرو خون..آش.ا..مها دنبال شما هستند!» لیا از پشت کایان بیرون آمد، با ترس و کمی عصبانیت گفت: لیا: «پس تو… به همه میگویی؟!» رین (با تندی): «نمیتوانستم تحمل کنم! این خطر برای همهمان مر.گ.بار است!»
کایان نفس عمیقی کشید و به لیا نگاه کرد. او میدانست که زمان فرار رسیده است.میدانست این اخرین نگاه به چشمان او است کایان: «لیا… باید فرار کنی. من تو را بیرون میبرم آریا (با چشمهایی پر از اشک): «نه… نمیتوانم تو را تنها بگذارم!» کایان (با صدایی لرزان ولی محکم): «باید! اگر من بمانم، تو نابود خواهی شد ..و با نابودی تو نمیتوانم کنار بیایم اما اگر بروی… شاید زنده بمانی… و ما دوباره همدیگر را ببینیم.» با تردید و درد، لیا به دست او چنگ زد، اما کایان با یک نگاه عمیق گفت: کایان: «الان وقت عشق نیست، وقت زندگی است!»
کایان به سرعت مسیر فرار را به آریا نشان داد. او با جادوی خودش و مهارتهایش، او را از مخفیگاه خارج کرد، اما خودش در همان لحظه گرفتار نگهبانان و سربازان شد. صدای فریادها و زرهها از پشت سر میآمد. کایان با مقاومت شدید، زمان کافی برای فرار آریا خرید، اما نهایتاً توسط پادشاه خونآشامها احاطه شد. پادشاه، با نگاه سرد و بیرحم، نزدیک آمد: پادشاه: «کایان… تو دشمن خانهات شدی. خیانت کردی.» کایان (با لبخند تلخ): «این تنها راه بود… تنها راهی که میتوانستم او را نجات دهم.» پادشاه (بیرحم): «خیانتکار، سزاوار مرگ هستی!»
در همان لحظه، کایان جان خود را در راه عشقش و نجات لیا از دست داد. در همین حال، لیا از دور شاهد صحنه بود، اشک در چشمانش جمع شده بود و قلبش شکست. اما در همان درد، فهمید که او زنده است، چون عشق واقعی همیشه با قیمت بالا همراه است. لیا، تنها و سرشار از غم، به مسیر مخفی پیش رفت تا از قلمرو خو.ن.آش.ا.مها فرار کند. هر قدمش با یاد کایان پر شد، با یاد نگاههایش و با یاد عشقی که هیچ دیوار و زنجیری نمیتوانست آن را شکست دهد. نمیدانست قرار است بدون او چکار کند
اضافی..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ببخشید بعضی جا ها بجای اسم لیا نوشتم اریا .. اشتباه تایپی بوده
چه قلم خوبی داری...
مرسی!
خواهش میکنم 🫶🎀
چه دارک تموم شد 😢...