قسمت چهارم...
*** در روز بعد پس از صبحانه درون سالن ورزشی تمرین می کرد تا قوای بدنی خود را بالا ببرد. درون سالن تعداد انگشت شماری به جز او مشغول بودند. نگهبان های همراه نزدیک به در به صف ایستاده بودند. می توانست صدای پچ پچ مخفیانه آنان را، هنگامی که راجب مسئله ای صحبت می کردند بشنود. صدایشان آنقدر ضعیف بود که مانند وز وز زنبور در گوشش شنیده می شد. پس از کمی برای استراحت بر روی نیمکتی تنها نشست و از بطری آب سر کشید. در همان حال که نگاهش به آن نگهبانان و اطرافش بود سعی در منظم کردن نفس هایش داشت. همچنان به آن نگهبانان مشغول صحبت نگاه می کرد. همان نگهبانی که مسئولیت او را داشت، هنگام صحبت از گوشه چشمی نگاهی به او کرد و پس از پوزخندی به مکالمه با همکارانش ادامه داد. مابقی همکارانش بعد از صحبت او خنده ای کوتاه سر دادند. با گمان آنکه صحبتشان مربوط به او است بطری را کنار گذاشت و با ابرویی درهم رفته از اخم به سمت آنان قدم برداشت. مستقیم رو به روی آنان درحالی که چند سانت فاصله داشت ایستاد. دست به سینه نگاهش را بر روی چهره تک تک آنان که حالا با آمدن او ساکت شده بودند، چرخاند. رک و گستاخانه پرسید. _میشه بدونم راجب چی دارید نیم ساعت پچ پچ می کنید؟.
نگهبان ها نگاهی میان یکدیگر رد و بدل کردند. نگهبانی که همراه او بود، قدمی به جلو گذاشت و فاصله را شکست. به گونه ای نزدیک بودند که سایه مرد کاملا بر روی او افتاده بود. کاملا خونسرد به نگاه کشنده و سرد او چشم دوخته و منتظر پاسخش بود. نگهبان با کلافگی او را چرخاند و به جلو هل داد و گفت: _برو این چیزی نیست که به تو ربطی داشته باشه، دوباره خودت تو دردسر ننداز بچه. کلافه پوفی کشید و به سمت او برگشت. _راجب من که نداشتید غیبت می کردید؟. نگهبان چشمانش چرخاند و درحالی که با دست به رفتن او اشاره می کرد گفت: _برو دختر دردسر درست نکن اخه چرا باید راجب تو حرف بزنیم؟ ع.ق.ل تو ک.ل.ه ات داری؟.
عصبی دستش م.ش.ت کرد و روی برگرداند تا بره و همان لحظه نگهبان خیالش بابت رفتن او راحت شده بود که با حرکتی سریع و حساب شده برگشت و خود را بر روی کول او انداخت و درحالی که پاهایش دور ک.م.ر و دستانش دور گ.ر.د.ن او محکم گره زده بود، به او چسبید. نگهبان با م.ش.ت هایی به پای او می زد سعی در جدا کردن او از خود داشت. مابقی نگهبانان ا.س.ل.ح.ه ها را دور خود انداختند و برای جدا کردن آن دو عجله کردند. مابقی نگهبانان هرکدام سعی در گرفتن قسمت هایی از او را داشتند تا او را جدا کنند؛ اما مانند چسب از او جدا نمی شد. نگهبان با غرولند به تلاش همچنان ادامه می داد. _ولم کن دختر ر.و.ا.ن.ی.
یکی از نگهبانان با چشم به یکی دیگر اشاره کرد که آیا شوکر برقی استفاده کند یا خیر. پس از گرفتن تائید با حرکت چشم و ابروی او، به آرامی شوکر را از بغل لباس نظامی اش خارج کرد. پس از شمارش ۱ تا ۳ با حرکتی سریع برای زدن شوکر به دختر حرکت کرد؛ اما در حرکتی غیر منتظره تغییر جهت داد و با نگهبانی که درگیر شده بود تغییر مکان داد و شوکر به پهلوی نگهبان خورد. نگهبان از درد جریان برق فریاد زد و بدنش سست شد و همراه با دختر بر روی زمین افتاد. دو نفر از نگهبانان فوری دو دست دختر را گرفتند و او را کنار کشیدند، سپس دو نفر دیگر به نگهبانی که دچار شوک الکتریکی شده بود کمک کردند و او را به بیرون هدایت کردند. نگهبانان دختر را تقلا کنان به سمت اتاق سفید بردند.
این اتفاق از چشم ایوایلو پنهان نماند و به دستور او، آپوستول برای چک کردن او رفت. دختر در گوشه ای درحالی که دست هایش در کت استریت (لباس سرهمی)مانند لباس بیماران روانی برتن کرده بود، بسته و گوشه ای کز کرده بود. همچنان اخم در چهره اش مانند نقابی حک شده بود. آپوستول از دیدن او از طریق دریچه کوچک روی در، در آن وضعیت دلش خنک شده بود؛ چرا که از نظرش او اکنون تاوان مسخره کردن او را می داد. تنها رنگ های متفاوت درون اتاق رنگ چشمان وحشی دختر و موهای قهوه ای اش بود. آپوستول با صدایی که رگه هایی از خوشحالی در آن شنیده می شد طعنه زد. _اتاق vip رو دوست داری؟ البته بخاطر سبک مینیمالیست رنگی غیر از سفید نداره.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی💖
اختراعات فوق العاده تمدن مایا(بررسی)
اسم اعضای بی تی اس به کره ای چطوری نوشته میشه(بررسی)
کتابایی که ارزش خوندن رو دارن(بررسی)
میشه اگه ناظر هستین تستای منو منتشر کنین🥺🙏🏻