من عاشق ونگوگ و دوست دارم بقیه هم با او آشنا بشوند
سلام👋 این پست اولین پستمه و اگه بد بود ببخشید . امیدوارم خوشتون بیاد، و اینکه این پست درمورد آشنایی با ونسان ونگوگ هستش. تئو ونگوگ( برادر ونسان) وینسنت ون گوگ دو برادر کوچکتر (“تئو” که به عنوان دلال آثار هنری کار می کرد و از هنر برادر بزرگترش حمایت می کرد و دیگر برادرش “کور”) و سه خواهر کوچکتر (آنا، الیزابت و ویلمین) داشت
جوانی و تحصیل ونگوگ👨🏼🎨 در سن ۱۵ سالگی، خانواده ونگوگ از نظر مالی دچار مشکل بودند و مجبور شد مدرسه را ترک کند و سر کار برود. او در نمایندگی کورنلیس (یک شرکت دلالان هنری در لاهه) شغلی پیدا کرد. در این زمان، ون گوگ به زبان های فرانسوی، آلمانی و انگلیسی و همچنین هلندی مادری خود مسلط بود. در ژوئن ۱۸۷۳، او به گالری گروپیل در لندن نقل مکان کرد. آنجا عاشق فرهنگ انگلیسی شد. او در اوقات فراغت خود از گالری های هنری بازدید میکرد و همچنین از طرفداران نوشتههای چارلز دیکنز و جورج الیوت شدهمچنین عاشق دختر صاحبخانه اش، یوگنی لویر شد. متاسفانه دختر پیشنهاد ازدواجش را رد کرد و دچار شکست شد. ونگوگ تمام کتابهایش را به جز کتاب مقدس دور انداخت و زندگی خود را وقف خدا کرد. او در محل کار با مردم با عصبانیت برخورد می کرد و به مشتریان می گفت که «هنر بی ارزش» را نخرند و در نتیجه این رفتارش اخراج شد.
زندگی به عنوان یک واعظ وینسنت ونگوگ مدتی در یک مدرسه پسرانه متدیست تدریس میکرد و برای مردم نیز موعظه میخواند. او در خانوادهای مذهبی بزرگ شده بود، اما در همین دوران بود که تصمیم گرفت زندگیاش را به طور جدی وقف کلیسا کند. او میخواست کشیش شود و برای همین خودش را آماده کرد تا در آزمون ورودی مدرسه الهیات آمستردام شرکت کند. یک سال سخت درس خواند، اما در نهایت از شرکت در آزمون زبان لاتین خودداری کرد. او لاتین را «زبان مردهای برای مردم فقیر» میدانست و به همین دلیل اجازه ورود به مدرسه را پیدا نکرد. در زمستان سال ۱۸۷۸، داوطلبانه به منطقهای در جنوب بلژیک رفت تا در میان کارگران یک معدن زغال سنگ کار کند؛ جایی که معمولاً واعظان برای تنبیه به آنجا فرستاده میشدند. او در آنجا به بیماران کمک میکرد، برای مردم موعظه میخواند و از زندگی سخت معدنچیان و خانوادههایشان نقاشی میکشید. به خاطر همین کارها، لقب «مسیح معادن زغالسنگ» را گرفت. با این حال، مسئولان مذهبی از رفتار و سبک زندگی ساده و فداکارانه او خوششان نیامد. آنها قرارداد همکاریاش را تمدید نکردند و ونگوگ مجبور شد به دنبال شغل دیگری برود.
یافتن آرامش در هنر🎨 مثل “کارهای مزرعه” نوشته ژان فرانسوا میله و “دوره طراحی” اثر چارلز بارگ را مطالعه کرد. نقاشی کردن برای ونگوگ راهی بود تا به آرامش روحی برسد. در سال ۱۸۸۵، او نقاشی “سیبزمینیخورها” را آغاز کرد، اثری که بعدها اولین شاهکارش شناخته شد. با این حال، تئو که در آن زمان در پاریس بود، فکر میکرد این سبک نقاشی در میان طرفداران نقاشی های امپرسیونیسم در فرانسه مورد توجه قرار نمیگیرد. با وجود این، ونگوگ تصمیم گرفت به پاریس برود و بیخبر وارد خانه تئو شد. تئو هم در مارس ۱۸۸۶ با روی باز از او در آپارتمان کوچکش استقبال کرد. در پاریس، ونگوگ برای نخستینبار با نقاشی های امپرسیونیسم آشنا شد و از رنگهای درخشان و بازی با نور الهام گرفت. او با هنرمندانی مانند تولوز-لوترک و کامیل پیسارو ارتباط برقرار کرد و همراه آنها به تمرین و یادگیری پرداخت. برای صرفهجویی در هزینه، آنها به جای استخدام مدل، خودشان برای یکدیگر ژست میگرفتند. ونگوگ با شور و اشتیاق فراوان درباره آثار هنری با دیگران گفتگو میکرد و در این جمعها رشد زیادی کرد
کلی ونگوگ در واقع یک دیوانه نبوده! بلکه یک نابغه بود، او یک دید متفاوت نسبت به دنیا داشت. او قبلا توسط مردم مسخره میشد ؛ ولی الان توسط مردم مورد ستایش قرار میگیرد. برخی اعتقاد دارند او خود کشی کرده است، و برخی اعتقاد دارند او توسط یک نفر کشته شده است. او اگر حمایت میشد حتی آن موقع هم نقاش محبوبی میشد ولی این اتفاق نیفتاد. او در کل زندگی اش فقط یک تابلو فروخت!
خیلی خوب بوددد♡♡
مرسییی🩷💗💗💗💗
عالی بودددد😭💓🌊🌊🌊
اگر پست و کاور هم بزاری عالی تر میشه💓
ولی ونسان ونگوگ یه چیز دیگه بوددد هم نقاشی ها و هم خودش.....
مایل به فرند💗
حتما
اون یه نابغه بود که دیده نشد
دقیقا...
به عنوان اولین پست واقعا پرفکت بود 🤌🏽🤌🏽
ادامه بده 🛐💓
ممنون
طوری که نقاشی هاش همه جا پخشه ولی کسی خودشو نمیشناسه😔
مایل به فرند؟ ❤
معلومه حتما فرند میشم
آره من خودم معلم نقاشی با ونگوگ آشنام کرد
معلم نقاشیت🛐