قسمت بیست و سوم فصل دوم...
به آرامی دستانش به نشانه تسلیم بالا برد و نگاهی به مامورانی انداخت که از پشت به او نزدیک می شدند؛ سپس نگاهش به مامورانی دوخت که رو به روی او، آماده باش ایستاده بودند. خیابان بخاطر او بسته شده بود و مردم از درون ماشین های خود از دور یا در پیاده رو ها، صحنه را کنجکاوانه تماشا می کردند. همچنان با تیزبینی موقعیتش را سنجید و تمامی احتمالا را برای حرکتی ناگهانی بررسی کرد. اکنون تنها دو راه داشت؛ یا باید با موتور برای فرار به درون مرکز خرید می رفت و آشوب برپا می شد، یا آنکه به پارک می رفت و در طرف دیگر خارج می شد. اکنون وقت عمل بود، نه درنگ. یکی از ماموران پشت سر او دستبند را آماده در دستش چرخاند و قدمی به سمت او برداشت.
هوای سرد در آن سکوت به رقص در آمده بود؛ در تضاد کامل با موتور گرم و روشنِ آماده. در حرکتی کاملأ ناگهانی و سریع فرمان های موتور را چسبید و تخته گاز، موتور را به غرش وادار کرد. بدون درنگ موتور را به سمت پارک هدایت کرد و با تمام توان تاخت، گونه ای که از او فقط جای خالی ای باقی ماند. یکی از ماموران پلیس با عجله و دستپاچگی ای درحال کنترل خود را به ماشین رساند تا او را تعقیب کند. مابقی مبهوت به دنبال موتور دویدند بلکه او را بگیرند و شلیک کردند؛ اما بی فایده بود. در طرف دیگر مرد موتور را مانند اسبی سرکش هدایت می کرد و در کنار جمعیت رد می شد. یکی ماموران که سوار بر ماشین در خیابان، در فضای کنار پارک او را دنبال می کرد به واحد های دیگر گزارش داد، تا به کمک بیایند یا راه موتور را ببندند.
موتور در طرف دیگر پارک خارج شد و در خیابان به حرکت خود ادامه داد. ماشین پلیس چندان با او فاصله نداشت و با سبقت گرفتن از ماشین ها در تلاش برای رسیدن به او بود. مرد کمی به جلو برای شتاب بیشتر موتور متمایل شد و سرعت را بیشتر کرد. با نزدیک شدن به چهارراه، تغییر رنگ تابلو راهنمائی رانندگی را از سبز به قرمز نادیده گرفت و مصمم برای عبور به حرکت ادامه داد. یک کامیون درحال آمدن بر سر راه او بود. فرمان موتور محکم تر گرفت و در حرکتی نفس گیر موتور را مانند اسباب بازی ای، هنگام حرکت به روی زمین همراه با خود دراز کرد و زیر فضای خالی بین تایر های کامیون رد شد. دوباره موتور را سراپا کرد و با غرش گوشخراش در خیابان از چشم ماشین پلیس محو شد. ماموری که درون ماشین بود در پشت چراغ قرمز ایستاد و با ناباوری آن نمایش نایاب را مشاهده می کرد. موتور جلوتر به بزرگراه هدایت شد و با همان سرعت از میان ماشین و کامیون ها رد شد، درحالی که انعکاس نور بر روی شیشه کلاهش در حرکت و درخشش بودند و ماشین پلیسی که گوشه ای بیرون از جاده ایستاده بود، نادیده گرفت.
درست مانند شبحی آشوبگر که گویا اصلا وجود نداشت، کار خود را انجام داده و ناپدید شده بود. مرد درست پس از رسیدن به گاراژ قدیمی ای، با وارد کردن موتور در گاراژ را فوری بست و پس از در آوردن کلاه کاسکت، نفسی راحت کشید. قلبش هنوز از هیجان لحظه ای که از زیر کامیون رد شده بود می تپید و گلویش خشک شده بود. بی شک حتی خود حرفه ای ها نیز گاهی آدرنالین بالائی پس از همچین کاری در رگ هایشان به جریان می افتاد. موتور هنوز در زیر نور ضعیف زرد رنگ لامپ سقف درحال نفس کشیدن بود. با حرکتی ساده سوئیچ را جرخاند و موتور را خاموش کرد. با حرکتی حرفه ای ماسک پارچه ای را در آورد و همراه با کلاه بر روی موتور قرار داد. پس از طی کردن پله های چوبی قدیمی که در زیر پایش با هر حرکتی جیر جیر می کردند وارد خانه شد و به سمت آشپزخانه رفت تا با یک نوشیدنی گلوی خشک شده اش را نرم کند.
در حرکتی عامیانه در یخچال را باز کرد و یک قوطی انرژی زای الکلی بیرون آورد. با حرکتی سریع مانند کشیدن ضامن یک نارنجک سر قوطی را باز کرد و با جرعه ای طولانی از آن سر کشید. به سمت کاناپه چند نفره توی هال رفت و بدن خسته اش را بر روی آن لش کرد. چشمانش را برای لحظه ای بست. پس از چند دقیقه صدای زنگ در بلند شد. کلافه بلند شد و به سمت در رفت. به محض باز کردن در با مردی جوان رو به رو شد که بسته درخواستی اش را آورده بود. از جلوی در کنار رفت تا وارد شود، سپس در را پس از ورود او بست.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)