«سلطنت»
صبح شد و مری از خواب بیدار شد. خدمتکاری در اتاقش حاضر شد و لباسی که برای برنامه صبحگاهی پادشاه آماده شده بود، را برای او آورد. مری قبل از اینکه لباس را بپوشد، از اتاق خارج شد تا به آشپزخانه برود و یک لیوان آب بردارد. در همان لحظه که او در اتاقش نبود، خدمتکار دیگری وارد شد تا اتاق را تمیز کند. وقتی لباس را روی مبل دید، چشمهایش از شوق درخشید: «وای خدایا… همیشه آرزوم بوده یکی از این لباسها رو بپوشم!» لحظهای بعد، وسوسه شد و تصمیم گرفت لباس را امتحان کند. لباس را پوشید و مقابل آینه ایستاد تا خود را نگاه کند. اما بعد از چند ثانیه، احساس خفگی شدیدی کرد. سعی کرد لباس را دربیاورد، اما هرچه تلاش میکرد، نمیتوانست و نفسش تنگتر میشد. در همان لحظه، مری به اتاق برگشت و خدمتکار را دید که در حال خفه شدن بود. با وحشت به سمت او رفت، بهش آب داد و تلاش کرد نجاتش دهد، اما فایدهای نداشت. خدمتکار ابتدا خون بالا آورد و لحظاتی بعد جان سپرد. دکتر فوراً به پادشاه اطلاع داد: «این فرد هم با زهر مسموم شده…» سپس مشخص شد که لباس فرستاده شده برای مری، آلوده به زهر بوده است.
مری دوباره از شدت ناراحتی، خشم و عذاب وجدان، به سوی اتاق شاه هنری رفت. با صدایی پر از عصبانیت و اشک گفت: «من دیگه نمیتونم اینجا بمونم! لطفاً هرچه سریعتر نامهای به پدرم بفرستید تا به انگلیس برگردیم!» پادشاه با آرامش پاسخ داد: «متأسفم، مری، ولی من نمیتونم چنین کاری کنم. تو داری از روی احساساتت تصمیم میگیری و من نمیتونم بر اساس احساسات تو عمل کنم.» مری با گریه و شدت گفت: «من احساسی رفتار نمیکنم! فقط سه روزه که به فرانسه اومدم و تا الان دو نفر به خاطر من کشته شدند!» پادشاه آهی کشید و گفت: «مری… مری… تو در حال حاضر ملکه یک تاج و تخت هستی و در آینده خیلی نزدیک، ملکه سه تاج و تخت خواهی شد. یک ملکه هیچ وقت با احساساتش تصمیم نمیگیرد. اون دو نفری که مردند، وظیفهشان را انجام دادند… اونها وظیفشون بود که خودشونو فدای ملکشون کنن. مطمئنم که درک میکنی منظورم چیه.» مری با صدایی پر از خشم و ناامیدی پاسخ داد: «متأسفم، ولی من اصلاً نمیتونم اینو درک کنم، چون اصلاً قابل درک نیست! شما انسانیت ندارید!» پادشاه لبخندی زد و گفت: «من یک پادشاهم عزیزم… طبیعیه که انسانیت نداشته باشم.» مری بدون هیچ حرفی، از اتاق پادشاه خارج شد. او آرام در حیاط قصر قدم میزد که چشمش به کالی افتاد؛ او در گوشهای نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود.
مری به او نزدیک شد و لبخندی زد: «سلام!» کالی: «سلام.» مری کنجکاو شد: «داری چی مینویسی؟» کالی: «خاطراتم؛ وقتی مینویسم آروم میشم.» مری لبخندی زد: «خیلی خوبه که یه کاری داری که آرومت میکنه.» کالی کنجکاو پرسید: «تو وقتی میخوای آروم بشی، چی کار میکنی؟» مری:«هیچ کاری فقط منتظر میمونم تا زمان بگذره.» کالی با چشمهایی پر از دقت پرسید: «بعدش آروم میشی؟» مری: «شاید…» سپس مکث کوتاهی کرد و گفت: «میدونی، کالی… من قرار بود یه خواهر همسن تو داشته باشم. یعنی الان همسن تو بود.» کالی با تعجب پرسید: «چطور یعنی؟ الان کجاست پس؟» مری نگاهی به دوردستها انداخت و گفت: «نمیدونم دقیقاً کجاست، ولی مطمئنم جای خوبی همراه مادرمه .» کالی با نگرانی گفت: «اوه… خیلی متاسفم…خدا بیامرزتش» مری با آرامش پاسخ داد: «نیازی نیست متاسف باشی. همه یه روزی میرن، فقط اون خیلی زود رفت.» کالی با چشمانی متعجب پرسید: «چند سالش بود که از دنیا رفت؟» مری سرش را پایین انداخت و گفت: «همان لحظه که به دنیا آمد به همراه مادرم از دنیا رفتن.» کالی با صدایی آهسته گفت: «وای خدا… واقعاً متاسفم! تو اون موقع فقط ۴ سال داشتی… چطور تونستی همچین چیزی رو تحمل کنی؟» مری لبخندی محو زد و گفت: «خب… راحت نبود، ولی عادت کردم. میبینی که الان اینجام.» کالی لبخند زد و سکوتی آرام میانشان برقرار شد، پر از حس همدلی و فهم مشترک.
ملکه آلیسنت در اتاقش نشسته بود که ناگهان خاطرات گذشته سراغش آمد… {۱۵ سال پیش — شب طوفان در قصر فرانسه: صدای رعد و برق، دیوارهای قصر را میلرزاند و خدمتکاران با هراس در رفتوآمد بودند. ملکه آلیسنت روی بستر زایمان افتاده بود، رنگش پریده و نفسنفس میزد. دکتر با اضطراب گفت: «بچه زنده نمیماند، ملکه من…» آلیسنت با تمام قدرت فریاد زد: «نه! نه! اون باید زنده بمونه!» لحظاتی بعد صدای گریه نوزاد شنیده شد… اما به سرعت ساکت شد. دکتر زیر لب زمزمه کرد: «متأسفم، ملکه… بچه رو از دست دادیم.» آلیسنت جیغی از ته دل کشید. همان لحظه، پیک مخصوص دربار انگلیس با چهرهای پریشان وارد شد: «خبر فوری از قصر انگلیس! ملکه دایانا در حال زایمان است، ولی حالش وخیم است!» شاه و درباریان فوراً به سوی قصر انگلیس حرکت کردند، اما آلیسنت نیمههوشیار تنها به آن خبر گوش میداد. اشک در چشمانش حلقه زد و زیر لب گفت: «دایانا… همیشه از من جلوتر بودی… همیشه هر چیزی که من میخواستم، مال تو بود…» ساعتی بعد، در تاریکی شب، آلیسنت با شنل سیاه از قصرش بیرون زد. اسبش در باد میتاخت و اشک از چشمانش میچکید. افکارش با او در ذهنش میپیچیدند: «خدا یک بچه از من گرفت… ولی یکی دیگر به او داده. اگر عدالت برقرار نمیشود، من آن را برقرار خواهم کرد…» در اتاق زایمان قصر انگلیس، ملکه دایانا خسته و رنگپریده روی تخت افتاده بود. دکتر و پرستار مشغول مراقبت بودند و نوزاد زنده و سالم در گهواره کنار تخت خوابیده بود. آلیسنت آرام وارد شد. دکتر وقتی او را دید، خشکش زد: «ملکه آلیسنت؟ اینجا چه میکنید؟!» آلیسنت با صدایی سرد و آرام پاسخ داد: «اومدم کمک کنم… برای ملکهی عزیزتون.» چند دقیقه بعد، وقتی دکتر از اتاق بیرون رفت، آلیسنت کنار تخت دایانا نشست. دایانا با صدای ضعیف پرسید: «آلیسنت… تویی؟ بچهام… خوبه؟» او لبخندی تلخ زد: «خیلی خوبه… مثل فرشتههاست.» دایانا لبخند کمرنگی زد و چشمهایش نیمهباز بود. آلیسنت آرام بالش زیر سرش را برداشت، دستش میلرزید و زیر لب گفت: «ببخش منو… ولی من باید دخترمو پس بگیرم…» و بالش را روی صورت دایانا گذاشت. صدای تقلا و خفه شدن، و بعد سکوت کامل. آلیسنت نفسنفس زنان نوزاد را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «از امشب، تو دختر منی… کالی.» وقتی دکتر بازگشت، آلیسنت با آرامش گفت: «به همه بگو ملکه و بچه هر دو فوت شدند.» و با نوزاد در آغوش از اتاق خارج شد، تاریکی شب او و دخترش را در خود فرو برد.} ملکه آلیسنت با نفسهای سنگین روی صندلی نشست و با خودش گفت:« اگه مالیا و مری بفهمن کالی خواهرشونه اونو ازم میگیرن . من نمیزارم مری به دخترم نزدیک شه باید یه جوری مانع ازدواج او و پسرم بشم که از این قصر بره» ملکه آلیسنت با عجله یکی از خدمتکاران را به اتاقش فرا خواند و دستور داد: «مری را با بهانهای از قصر دور کن و جانش را بگیر!»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
الیسنت ایشالا بمیری . ( تو داستان ) یه ملکه رو کشتی و بچه اش رو هم بردی .
داستانت عالی بود .
😅
ممنونم✨
ناظرش من بودم
فرصت؟
خوشحالم که خوندید😊✨