سلام بچه ها امیدوارم خوب باشین. نمیدونم چرا ناظر جان هرچی داستانم رو میزارم رد میکنه. این داستان تک پارتی هست و غم انگیره. امیدوارم دوست داشته باشین.( بعدی)
اسمش جیمین هست. موهاش زرد_نارنجی هست و چشماش طلاییه. 17 سالشه.شیطون و فضول و دست پا چلفتی هست . خیلی غذا میخوره ولی چاق نمیشه. بیشتر لباس های گشاد میپوشه.
یه پسر به اسم شیگی هست. 18 سالشه.موهای قهوه ای و چشمای ابی ای داره. ارومه و همه ی دخترا عاشقش هستن.بیشتر لباس های گرم میپوشه. نظم هم خیلی براش مهمه( برعکس جیمین )
این دو دانشجو در خوابگاهی هماتاقی میشوند؛ شیگی بینهایت منظم و جیمین هرجومرج مطلق! ولی راز کوچکی بینشان پناه گرفته: جیمین شبها به صورت ناشناس داستان مینویسد و شیگی طرفدار جیمین هست… بدون اینکه بداند نویسندهی محبوبش هماتاقیش است. و یه چیزی رو نگفتم. جیمین بیماری قلبی داره. خب بعدی داستان شروع میشه.
صدای باز شدن در، سکوت اتاق خوابگاه رو شکست. شیگی، با دقت چمدون مشکیرنگش رو روی تخت مرتبشدهش گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق، برخلاف تصور قبلیش، اصلا مرتب نبود. لباسها روی صندلی انباشته شده بودن، کتابها و وسایل روی میز پراکنده بودن و یه بوی خاصی - ترکیبی از غذا و یه چیز نامشخص دیگه - توی هوا پیچیده بود. در همون لحظه، در دوباره باز شد و پسری با موهای زرد-نارنجی و چشمهای طلایی، با عجله وارد اتاق شد. دستش پر از چیپس و پفک بود و با دیدن شیگی، یه لحظه مکث کرد. «اوه... تو هماتاقامی؟» جیمین با دهان پر از چیپس پرسید. «معذرت میخوام، یکم شلوغه. هنوز فرصت نکردم جمع و جور کنم!» شیگی ابرویی بالا انداخت و با لحنی آرام جواب داد: «مشکلی نیست. من شیگی هستم.» جیمین با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «جیمین. از آشناییت خوشبختم... البته اگه بتونی با این هرج و مرج کنار بیای!» و یه مشت دیگه چیپس توی دهنش فرو برد. شیگی به آرامی لبخند زد. این پسر با اون نظم و ترتیب زندگیش خیلی متفاوت بود، اما یه چیزی توی چشماش بود که کنجکاویش رو برانگیخت. «سعی میکنم.» جیمین در حالی که مشغول جستجو در بین وسایلش بود، زیر لب گفت: «خب... امیدوارم زیاد سخت نگیری. من یه کم... دست و پا چلفتیام.» و بلافاصله با پاش به یه کتاب خورد و تعادلش رو از دست داد، اما به طرز عجیبی خودش رو گرفت. شیگی نتونست جلوی خندهش رو بگیره. «به نظر میرسه اینو ثابت کردی.» جیمین با خجالت سرخ شد و زیر لب غر زد: «خیلی بیمزه بودی!» اما ته دلش از اینکه شیگی خندیده بود، خوشحال شده بود. به نظر میرسید این هماتاقی جدید، ممکنه اونقدرها هم بد نباشه. جیمین یهو دفتر داستانش رو دید. باز و در معرض دید بود. زود برش داشت و گذاشت زیر بالشتش. نمیخواست کسی بدونه داستان داخلش هست. جیمین : هووففف… شیگی که مشغول مرتب کردن وسایلش بود، نگاهی گذرا به جیمین انداخت. متوجه شد که جیمین با عجله یه دفتر رو برداشت و زیر بالشتش قایم کرد. اون حرکت ناگهانی و قیافهی جیمین، کنجکاویش رو بیشتر کرد. جیمین با یه نفس عمیق و یه هوف بلند، روی تخت ولو کرد و سعی کرد عادی به نظر برسه. شیگی با لحنی معمولی پرسید: «چیزی شده؟» جیمین با بیمیلی جواب داد: «نه... هیچی. فقط یه دفتر خاطرهست. چیز مهمی نیست.» شیگی با دقت به جیمین نگاه کرد. اون پسر با تمام شیطنت و دست و پا چلفتی بودنش، یه حساسیتی داشت که شیگی به خوبی متوجهش شده بود. «دفتر خاطره؟ خب... پس لازم نیست نگران باشی. من کنجکاو نیستم.» جیمین با تردید به شیگی نگاه کرد. «واقعا؟» شیگی لبخندی زد و گفت: «قول میدم. من به حریم خصوصی افراد احترام میذارم.» جیمین یه کم که آروم شد، زیر لب گفت: «هووفف... خب... شاید یه کم داستان توش باشه. ولی... داستانهای معمولی.» شیگی با بیتفاوتی جواب داد: «خیلی خب. هر چی که دوست داری بنویس.» و دوباره به مرتب کردن وسایلش پرداخت. اما ته دلش، کنجکاویش بیشتر از قبل شده بود. اون دفتر، قطعا یه راز مهم رو پنهان میکرد. و شیگی، عاشق کشف رازها بود.
جیمین : تو واقعا حوصله داری وسایلت رو مرتب کنی؟ من که اصلا نمیتونم. کاش مثل تو بودم… شیگی دست از مرتب کردن وسایلش کشید و به جیمین نگاه کرد. جیمین با قیافهای آویزان روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. «چرا نمیتونی؟» شیگی با لحنی آرام پرسید. «مرتب بودن، یه عادت خوبه. باعث میشه احساس بهتری داشته باشی.» جیمین آهی کشید و گفت: «من یه جورایی... مغناطیس هرج و مرجام! هر چی رو جمع کنم، یه لحظه بعد دوباره پخش میشه. اصلا نمیتونم تمرکز کنم.» شیگی لبخندی زد. «همه یه جورایی نقصهایی دارن. مهم اینه که بتونی باهاشون کنار بیای.» جیمین با لحنی شیطنتآمیز گفت: «تو چی؟ تو که انگار از کارخونه با نظم و ترتیب بیرون اومدی! هیچ نقصی نداری؟» شیگی کمی فکر کرد و بعد با خجالت گفت: «من... یه کم سختگیرم. و گاهی اوقات... زیادی جدی.» جیمین با چشمهای درخشان گفت: «آها! پس تو هم یه چیزی هستی! خیالم راحت شد!» شیگی خندید. «خب... حداقل من وسایلم رو گم نمیکنم.» جیمین با لحنی غمگین گفت: «کاش مثل تو بودم... کاش میتونستم یه کم منظمتر باشم.» شیگی به جیمین نزدیکتر شد و با لحنی مهربان گفت: «تو خودت همونطوری که هستی، خوبی. لازم نیست مثل من باشی. فقط سعی کن یه کم به خودت کمک کنی. مثلاً... هر روز یه قسمت کوچیک از اتاق رو مرتب کن.» جیمین با تردید گفت: «باشه... سعی میکنم.» شیگی لبخندی زد. «مطمئنم میتونی. اگه خواستی، من کمکت میکنم.» جیمین: ممنون.. جیمین زیر لب: البته این کار برای قلبم خیلی سنگین میشه…
شیگی که مشغول جمع کردن کتابهایش بود، صدای زیر لب جیمین را شنید، اما چیزی نپرسید. میدانست جیمین پسر مرموزی است و رازهای زیادی در دل دارد. جیمین روی تخت ولو شده بود و به سقف خیره شده بود. حرف شیگی به دلش نشسته بود، اما نمیدانست چطور باید شروع کند. مرتب کردن اتاق، برایش مثل یک کوه به نظر میرسید. و از همه بدتر، ترس از اینکه راز دفتر داستانش فاش شود، تمام وجودش را فرا گرفته بود. زیر لب زمزمه کرد: «البته این کار برای قلبم خیلی سنگین میشه…» صدایش آنقدر آهسته بود که شیگی به سختی شنیده بود. شیگی رویش را برگرداند و با کنجکاوی به جیمین نگاه کرد. «چی گفتی؟» جیمین که جا خورده بود، سریع گفت: «هیچی! فقط داشتم با خودم حرف میزدم.» شیگی ابرویی بالا انداخت، اما چیزی نگفت. میدانست جیمین چیزی را پنهان میکند. اما تصمیم گرفت چیزی نپرسد. میخواست به جیمین اعتماد کند و به او فرصت دهد تا خودش رازهایش را فاش کند. شیگی دوباره به جمع کردن کتابها مشغول شد. اما ته دلش، کنجکاویاش بیشتر از قبل شده بود. او میخواست بداند جیمین چه رازی را پنهان میکند. و میخواست بداند چرا مرتب کردن اتاق، برای جیمین آنقدر سخت است. چند روز گذشت.شب بود. جیمین و شیگی خوابیده بودن. قلب جیمین به شدت درد گرفته بود. به زور بلند شد و از تو کشو یه قرص بیرون اورد و خورد. جیمین خیلی اروم : قلبم روز به روز داره بدتر میشه… اگر با این روند پیش بره یکم دیگه میمیرم…اه… سکوت شب، با صدای آه ضعیف جیمین شکسته شد. شیگی در خواب عمیقی فرو رفته بود، اما جیمین بیدار بود و با درد شدیدی در سینهاش دست و پنجه نرم میکرد. قلبش به شدت میکوبید و درد، تمام وجودش را فرا گرفته بود. به زور از تخت بلند شد و با دستانی لرزان، به سمت کشوی میز کنار تخت رفت. دستش را داخل کشو فرو برد و قرصهایش را بیرون آورد. یکی از قرصها را برداشت و با یک لیوان آب، به سختی قورت داد. درد، کمی تسکین یافت، اما غم و اندوه، قلبش را سنگینتر میکرد. به آرامی گفت: «قلبم روز به روز داره بدتر میشه… اگر با این روند پیش بره شاید یه مدت دیگه بمیرم… اه…» صدایش به قدری آهسته بود که به گوش شیگی نرسید. جیمین دوباره روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. اشکهایی از چشمانش جاری شدند. او میدانست که بیماریاش، درمان ندارد. و میدانست که روزی، قلبش از تپیدن باز خواهد ایستاد. تنها چیزی که او را آرام میکرد، نوشتن داستانهایش بود. داستانهایی که در آنها، عشق و امید، همیشه پیروز میشدند. داستانهایی که به او اجازه میدادند، برای لحظهای، درد و غم را فراموش کند. اما حالا، حتی نوشتن هم برایش سخت شده بود. میدانست که وقتش کم است. و میدانست که باید از لحظات باقیماندهی زندگیاش، بیشترین استفاده را ببرد. جیمین چشمانش را بست و با خود عهد کرد که تا آخرین لحظه، به نوشتن ادامه دهد. حتی اگر قلبش دیگر توانایی تپیدن نداشته باشد.
نور کمرنگی از چراغ مطالعه، روی کاغذ افتاده بود. جیمین با دستانی لرزان، دفتر خاطراتش را باز کرد. صفحات سفید، مثل آینهای، خالی بودن زندگیاش را به او یادآوری میکردند. مداد را برداشت، اما سنگینیاش، حتی از وزن بیماریاش هم بیشتر به نظر میرسید. انگشتانش به سختی روی کاغذ حرکت میکردند و خطوط نااستواری رسم میکردند. نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکز کند. ذهنش پر از افکار آشفته بود، اما میدانست که باید داستانش را ادامه دهد. داستان عشقی که در آن، دو نفر، با وجود تمام موانع، به یکدیگر میرسیدند. با لرزش، اولین کلمات را نوشت: «شب، تاریک و سرد بود… باران، بیامان میبارید… و قلب من، برای دیدن تو، بیتابی میکرد…» هر کلمه، با زحمت و درد نوشته میشد. انگار که تمام انرژیاش را صرف نوشتن میکرد. اما نمیتوانست دست از کار بکشد. نوشتن، تنها راهش برای فرار از واقعیت بود. تنها راهش برای زنده ماندن. در میان نوشتن، سرفههای خشک و دردناکی کرد. دستش را روی سینهاش گذاشت و سعی کرد درد را تحمل کند. اشکهایی روی کاغذ چکید و کلمات را محو کرد. اما جیمین، به نوشتن ادامه داد. تا آخرین لحظه، تا آخرین قطرهی انرژیاش. میدانست که داستانش، شاید تنها میراثی باشد که از خود به جا میگذارد. و میخواست که این میراث، پر از عشق و امید باشد. صدای هقهق جیمین، سکوت اتاق را شکست. مداد از دست لرزانش افتاد و روی زمین غلت زد. اشکهایش مثل باران، روی صفحات دفتر ریخت و کلمات نوشته شده را محو کرد. جیمین با صدایی گرفته و لرزان گفت: «من… من دیگه نمیتونم بنویسم… دستام… توان بلند کردن مداد رو ندارن…» چشمانش از شدت درد و ناامیدی، اشکبار شده بود. تمام وجودش، احساس ضعف و ناتوانی میکرد. میدانست که زمانش به پایان رسیده است. و میدانست که دیگر نمیتواند داستانش را به پایان برساند. سرش را روی دستانش گذاشت و با گریه گفت: «نه… نه… نباید تسلیم بشم… باید بنویسم… باید این داستان رو تموم کنم…» اما بدنش، دیگر حرف گوش نمیداد. هر تلاش برای بلند کردن مداد، تنها باعث درد بیشتر میشد. او تسلیم شده بود. تسلیم بیماری، تسلیم سرنوشت. در همین لحظه، صدایی از پشت سرش شنید. صدایی آرام و مهربان. «جیمین؟ حالت خوبه؟» شیگی از خواب بیدار شده بود و با نگرانی به جیمین نگاه میکرد. با دیدن اشکهای جیمین و مداد افتاده روی زمین، قلبش به درد آمد. به آرامی به سمت جیمین رفت و کنارش نشست. دستش را دور شانههای جیمین حلقه کرد و با صدایی آرام گفت: «چی شده؟ بهم بگو.»
جیمین با شنیدن صدای شیگی، شوکه شد. سریع دفتر خاطراتش را زیر بالشت پنهان کرد و قرصهای خالی را هم زیر تخت هل داد. سعی کرد خودش را جمع و جور کند و لبخندی مصنوعی روی لبهایش بنشاند. با صدایی لرزان گفت: «خیلی نیست… فقط… یه خواب بد دیدم…» شیگی با نگاهی نافذ به جیمین خیره شد. میدانست که جیمین دروغ میگوید. اما نمیخواست فشار بیشتری به او وارد کند. «چه خوابی دیدی؟» با لحنی مهربان پرسید. جیمین با تردید گفت: «هیچی… فقط یه خواب عجیب و غریب بود. یادم نیست دقیقا چی بود.» شیگی دستش را دور شانههای جیمین محکمتر کرد و گفت: «اگر میخوای در موردش حرف بزنی، من اینجام. میتونی بهم اعتماد کنی.» جیمین سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «ممنون… ولی واقعا چیزی نیست. فقط خستهام.» شیگی چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «باشه. اگه چیزی بود، بهم بگو. من نگرانتم.» جیمین با لبخندی کمرنگ گفت: «باشه… خیالت راحت.» شیگی از جیمین فاصله گرفت و به تخت خود برگشت. اما قبل از اینکه بخوابد، دوباره به جیمین نگاه کرد. میدانست که جیمین چیزی را پنهان میکند. و میدانست که باید مراقب او باشد. جیمین در تاریکی، به سقف خیره شده بود. قلبش به شدت میکوبید و اشکهایش، هنوز روی گونههایش خشک نشده بودند. میدانست که نمیتواند برای همیشه، رازهایش را پنهان کند. و میدانست که روزی، حقیقت آشکار خواهد شد. صبح شد.نور آفتاب، از لای پردههای اتاق به داخل میتابید. جیمین با سختی از تخت بلند شد. بدنش سنگین بود و هر حرکتش، با درد همراه بود. به سمت آینه رفت و با نگاهی خیره، به تصویر خودش خیره شد. چهرهاش رنگ پریده بود و زیر چشمانش، گودالهای سیاهی به وجود آمده بود. لبهایش خشک و ترک خورده بودند و موهایش، ژولیده و نامرتب به نظر میرسیدند. با صدایی لرزان و پر از ناامیدی گفت: «نه… یعنی اینقدر حالم بد شده؟…» تصویری که در آینه میدید، او را به شدت شوکه کرد. نمیتوانست باور کند که این، همان پسر شیطون و پرانرژی دچند روز پیش بوده است. دستش را به آرامی روی گونهاش کشید. پوستش سرد و بیروح به نظر میرسید. قلبش با درد میکوبید و نفس کشیدن برایش سخت شده بود. با خود گفت: «من دارم… دارم از بین میرم…» اشکهایی از چشمانش جاری شدند و روی گونههای رنگ پریدهاش چکیدند. او میدانست که زمانش به پایان رسیده است. و میدانست که نمیتواند برای همیشه، با این بیماری بجنگد. در همین لحظه، صدای شیگی از پشت سرش شنید. «جیمین؟ حالت خوبه؟» جیمین با صدایی لرزان و بیرمق جواب داد: «اره… من خوبم… فقط دیشب درست نخوابیدم…» اما حتی در حین گفتن این جمله، احساس کرد که بدنش از او اطاعت نمیکند. پاهایش سست شده بودند و تعادلش را از دست داده بود. چشمانش تار شد و سرگیجه گرفت. دستانش را به دیوار گرفت تا خودش را نگه دارد، اما دیگر توانی نداشت. «آخ…» صدایی آهسته از گلویش خارج شد. شیگی که متوجه وضعیت جیمین شده بود، به سرعت به سمتش دوید و بازوهایش را گرفت تا از افتادن او جلوگیری کند. «جیمین! چی شده؟ حالت خوب نیست!» با نگرانی پرسید. جیمین با صدایی ضعیف گفت: «من… من دیگه نمیتونم…» و چشمانش را بست. شیگی با تمام قدرت، جیمین را در آغوش گرفت و او را به آرامی روی تخت نشاند. قلبش به شدت میکوبید و نگرانی، تمام وجودش را فرا گرفته بود. «جیمین! با من حرف بزن! چی شده؟» جیمین به سختی چشمانش را باز کرد و با نگاهی آشفته به شیگی نگاه کرد. «من… من نمیدونم… فقط… خیلی درد دارم…»
جیمین با صدایی آرام و بریده بریده گفت: «شیگی… من… من قراره… بمیرم…» شکها از چشمان شیگی سرازیر شدند. نمیتوانست جلوی گریههایش را بگیرد. او تازه با این پسر آشنا شده بود، اما در این مدت کوتاه، به او عادت کرده بود. جیمین، با تمام شیطنتها و دست و پا چلفتی بودنش، شده بود یک دوست صمیمی برای سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. شیگی با چشمان بهتزده به جیمین نگاه میکرد. نمیتوانست باور کند چیزی که شنیده است. «نه… نه… این غیرممکنه… تو نمیمیری!» با هق هق گفت. یمین لبخندی تلخ زد. «متاسفم… من… من یه بیماری دارم. یه بیماری که درمان نداره…» شیگی دست جیمین را گرفت و محکم فشار داد. «ولی… ولی ما باید یه کاری کنیم… باید دکتر بریم… باید یه راهی پیدا کنیم…» جیمین سرش را تکان داد. «دیگه فایدهای نداره… من… من تمام تلاشم رو کردم… دیگه توان ندارم…» شیگی نمیتوانست باور کند. نمیتوانست بپذیرد که جیمین قرار است بمیرد. «نه… من نمیذارم… من نمیتونم تو رو از دست بدم…» با تمام وجود فریاد زد. جیمین با صدایی آرام و مهربان گفت: «شیگی… لطفا گریه نکن… من میخوام تا آخرین لحظه… آروم باشم…» جیمین : شیگی … لطفا… لطفا بازم برام بخند.. بزار اخرین بار خندتو ببینم و صداشو بشنوم… شیگی با شنیدن درخواست جیمین، اشکهایش سرازیر شدند. قلبش در سینه میکوبید و احساس میکرد دنیا دارد به آخر میرسد. جیمین، با چهرهای رنگ پریده و لبانی لرزان، به او نگاه میکرد. چشمانش پر از درد و التماس بود. شیگی نمیتوانست جلوی گریههایش را بگیرد. اما میدانست که باید برای جیمین، قوی باشد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخندی روی لبهایش بنشاند. لبخندی دردناک و مصنوعی. «خب…» با صدایی لرزان گفت. «یادته اولین باری که با هم آشنا شدیم؟ تو داشتی با چیپس و پفک، همه جا رو کثیف میکردی… و من… من فقط داشتم به تو نگاه میکردم و فکر میکردم چه پسر دست و پا چلفتیای هستی…» جیمین با شنیدن این حرف، لبخندی محو روی لبهایش نشست. شیگی ادامه داد: «و بعد… بعد تو افتادی روی کتابام… و من… من نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم…» با گفتن این جمله، شیگی به طور ناگهانی قهقهه زد. خندهای بلند و از ته دل. خندهای که پر از غم و اندوه بود. جیمین با چشمان بسته، به صدای خنده شیگی گوش میداد. لبخندی واقعی روی لبهایش نشست و آرامش عجیبی در وجودش احساس کرد. «ممنون…» با صدایی ضعیف گفت. «ممنون که برام خندیدی…» شیگی دست جیمین را گرفت و محکم فشار داد. «من همیشه برات میخندم… همیشه…»
جیمین : شیگی … تو یه دوست خیلی خوب برام بودی… میخوام بهم یه قول بدی… بعد از مردن من… لطفا تو داستانم رو کامل کن… شیگی با شنیدن درخواست جیمین، بغضش ترکید. نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. «چی… چی میگی؟ تو نباید در مورد مردن حرف بزنی…» با صدایی هق هق زنانه گفت. جیمین با صدایی آرام و ضعیف جواب داد: «شیگی… من دیگه وقت ندارم… لطفا بهم یه قول بده… تو داستانم رو کامل میکنی…» شیگی با تمام وجود، سرش را تکان داد. «نه… من نمیتونم… من نویسنده نیستم…» جیمین با التماس گفت: «لطفا… این آخرین خواهشم از توئه… من میدونم تو میتونی… تو استعدادشو داری… تو حتی بهتر از من میتونی داستانو بنویسی… لطفا… قول بده…» شیگی نمیتوانست در برابر التماس جیمین مقاومت کند. با چشمانی اشکبار، سرش را پایین انداخت و گفت: «قول میدم… قول میدم که داستانتو کامل میکنم…» جیمین لبخندی ضعیف زد. «ممنون… ممنون که قبول کردی…» شیگی دست جیمین را محکمتر گرفت. «من… من نمیتونم تو رو از دست بدم…» جیمین با صدایی آرام گفت: «من همیشه توی قلبت هستم… و توی داستانم…» سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. جیمین چشمانش را بست و لبخندی محو روی لبهایش نشست. شیگی با تمام وجود، جیمین را در آغوش گرفت و به سینه او چسبید. میدانست که جیمین در حال ترک اوست. و میدانست که زندگیاش، برای همیشه تغییر خواهد کرد. جیمین : شیگی… درست میگن موقع مرگ ادم نور زیبایی میبینه؟… اخه… من دارم میبینمش… شیگی با شنیدن حرف جیمین، سرش را بالا آورد و با وحشت به چهرهی رنگپریدهی جیمین نگاه کرد. چشمان جیمین به آرامی بسته شده بودند و لبخندی آرام روی لبهایش نقش بسته بود. جیمین؟ چی میبینی؟ جیمین، با من حرف بزن!» با صدایی لرزان و مضطرب گفت. جیمین با صدایی ضعیف و آرام پاسخ داد: «شیگی…ادم موقع مرگ نور میبینه …حالا من… من دارم میبینمش…» شیگی با چشمان اشکبار به جیمین نگاه کرد. متوجه شد که جیمین در حال خداحافظی است. «جیمین… نه… خواهش میکنم… نرو…» با هق هق گفت. جیمین لبخندی زد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «نترس… من دیگه درد ندارم…» نفسهای جیمین کوتاه و نامنظم شده بودند. چشمانش کاملا بسته شده بودند و بدنش در آغوش شیگی بیحرکت مانده بود. شیگی با تمام وجود، جیمین را در آغوش گرفته بود و اشکهایش روی صورت او میریخت. میدانست که جیمین را از دست داده است. چند لحظه سکوت مطلق حاکم شد. و سپس، شیگی با صدایی شکسته و پر از غم، فریاد زد: «جیمین!…» نور خورشید، از لای پردهها به داخل اتاق میتابید و بر پیکر بیجان جیمین میتابید. او رفته بود. اما خاطرهی او، تا ابد در قلب شیگی باقی خواهد ماند.
بدن شیگی از شدت شوک و غم، بیحرکت شد. سر جیمین به آرامی به عقب افتاد و دستش، بیرمق از لبهی تخت آویزان ماند. لبخندی که تا چند لحظه قبل بر لبانش نقش بسته بود، محو شد و سکوتی ابدی، جای صدای نفسهایش را گرفت. شیگی با چشمان بهتزده به جیمین خیره شده بود. نمیتوانست باور کند که جیمین… جان داده بود! صدای گریههای شیگی، سکوت غمانگیز اتاق را شکست. او جیمین را محکم در آغوش گرفته بود و اشکهایش روی صورت بیجان او میریخت. «نه… نه… این غیرممکنه… جیمین… جیمین…» با صدایی بریده بریده و پر از التماس، فریاد میزد. اما جیمین دیگر صدایی نمیشنید. او برای همیشه رفته بود. شیگی، با قلبی شکسته و روحی آزرده، کنار جیمین نشست و سرش را روی سینه او گذاشت. اشکهایش، بیوقفه جاری بودند. او میدانست که زندگیاش، برای همیشه تغییر کرده است. و میدانست که هرگز نمیتواند جای خالی جیمین را پر کند. در میان اشکها و غم و اندوه، به یاد آخرین خواهش جیمین افتاد. قولش به جیمین. «قول دادم… قول دادم که داستانتو کامل کنم…» با صدایی لرزان گفت. «من… من داستانت رو کامل میکنم… بهت قول میدم…» و در همان لحظه، شیگی تصمیم گرفت که داستان جیمین را بنویسد. داستانی پر از عشق، غم، امید و از دست دادن. داستانی که یاد جیمین را برای همیشه زنده نگه دارد. شیگی دفتر رو برداشت. داستان رو خوند. با لبخند تلخ مداد را برداشت و داستان را ادامه داد. چند روز بعد در مراسم خاکسپاری جیمین، شیگی حضور پیدا میکنه. از داخل کیفش کپی داستان رو در اورد و در تابوت جیمین قرار داد. شیگی با صدایی لرزان به جیمین گفت: هم من و هم تو میدونیم که من خیلی خودخواهم. بهت کپی داستانش رو دادم. میخوام اصلیش رو نگهدارم. راستی، عکسی که باهم گرفته بودیم رو هم قاب کردم. خب، باید جدا بشیم. خداحافظ جیمین . خوب بخوابی.... و برای اخرین بار چهره ی جیمین رو نگاه کرد. اروم بلند شد. تحمل نداشت. از بین جمعیت رفت.
چند سال گذشت. شیگی درخت مورد علاقه ی جیمین رو در کنار جیمین کاشته بود و حالا یه نهال زیبا بود. شیگی کنار قبر جیمین نشسته بود. برای اخرین بار به نهال اب داد و با جیمین حرف زد. بعد اروم دراز کشید و خنجرش را در قلبش فرو برد. شیگی با صدایی لرزان: « تو تنها دوست من بودی.... و حالا.. میام پیشت...جیمین..» و او هم کنار جیمین جان سپرد. پایان....
مرسی که خوندید.بایی...
اولین کامنتتت