در این رمان کارکتر های mbti نقش دارند، الهام گرفته شده از {رمان اسرار جزیره گمشده} ---> «زخم ها باید بمانند: این زخم ها یک مرز هستند، میان آدمی که بودی، و آدمی که شدی..!»
خودم باید یه راهی پیدا کنم تا پانسمانش کنم، البته اگر دووم بیارم. زمان گذشته[۱۹ سال قبل، زندگی intp]: یک سال است داخل این اتاق حبس شدهام. حتی گذر زمان را آنطور که باید حس نکردم، تک تک ثانیه هارا شمردم تا بلاخره فهمیدم که الان در این لحظه دقیقا یک سال شده است، سالگرد مر*گ مادرم... آنقدری جای سو*زن روی بازو ها و دستانم هست که دیگر جایی نمانده که از آن خو*ن بگیرند یا حتی سرنگی در بدنم فرو کنند. نمیدونم چه بلایی سر پدرم آمده، نمیدونم برادرم روزش را چطور سر میکند. نمیدونم اصلا مزار مادرم کجاست... روی صندلی نشسته ام، نمیدونم چطور است که حتی با اراده خودم هم نمیتونم از روی این صندلی بلند شوم و از این ساختمان فرار کنم. آنقدر نور اتاق زیاد است که مردمک چشمانم به ریزی یک عدس شده است، چشمانم درد میکند. افرادی وارد اتاق میشوند، طبق معمول لباس های سفیدی بر تن دارند اما اینبار مردی با کتی مشکی همراهشان وارد میشود و خنده کنان به من نگاهی از خود راضی میاندازد: دختر دانشمندان معروف...تو دیگه مثل پدر و مادرت نیستی نه؟ با نگاهی به دور از ذهن نگاهش میکنم، کنار صورتم خم شده است و میگوید: باهوشی؟ یا نه کاملا بر خلاف آن زن و مرد بی عقل و احم*قی؟ اگر باهوش باشی سر کشی؟ نتوانستم صدایم را بلندتر از زمزمه کنم: حداقل اگرم احمق باشم، آی کیو من یکی از تو خیلی بیشتره مثل اینکه صدایم را نشنیده باشد میگوید: چی گفتی؟ -گفتم... صورتم را میان دستش میگیرد و به سمت بالا و کنار گوشش میآورد: دخترک بی عقل! صداتو بشنوم! ببینم چه حرف مفتی از دهنت اومد بیرون! هان!؟ -هر چی گفتم...درسته مرد میخندد: که اینطور! به پرستار کنارش اشاره کرد و او سوزنی در پوستم فرو کرد...
با دستم بر روی پارچهای که از قرمزی سرخ شده است و هیچ جای خشکی ندارد فشار می آورم. راهرویی که فقط صد متر طول دارد مثل یک جاده بسیار بلند به قدر صد ها کیلومتر به نظر میرسد، کمرم را به زور صاف نگه داشتهام. کم کم احساس میکنم میان انگشتانم خو*ن بیرون میزند، بقیه را نگاه میکنم. نباید فاصله ام از آنها زیاد شود. Enfj فریاد میزند: یه در میبینم... همه خوشحال می شوند و لبخند میزنند و قدمشان را سریعتر میکنند. پاهایم روی زمین کشیده میشوند، دستم بر روی پارچه ناخودآگاه شل میشود. بدنم زودتر از مغزم تصمیم میگیرد. +Intp؟ چند ثانیه طول کشید تا بفهمم او Enfp است. خواستم جوابش را بدهم اما صدایم در میانه راه ته کشید. سرم سبک شده، احساس میکنم گرمای آدمیت رو از تنم بیرون میکشند. لب هایم با مکث تکان میخورند برای حرف زدن... نمیخواستم ضعف نشان دهم اما نشستن بر روی آن زمین سرد انتخابی جز انتخاب بدنم نبود. سیاهی رفتن چشمانم کار را تمام کرد! انتظار برخورد سرم با زمین را داشتم که دستی مانعش شد، گرمای دست به سرمای بدنم قالب شد. صدای دور شدن قدم های بقیه را میشنوم، نفس به سختی بر ریهام مینشیند. صورت Enfp را بالای سرم دیدم، دستش که زیر کمرم میلرزد. سرم روی قفسه سینهی او سنگینی میکرد، شایدم گردن من آنقدر توان نگه داشتن سرم را ندارد. صدای enfp در گوش هایم طنین انداخت: کمک!!! صدای شتاب گرفتن یکی از بچه ها شنیده شد، صدای کوبیده شدن قدم هایش بر سطح سخت زمین، زمین را میلرزاند. اواخر برای ایستادن سرعتش را کم کرد، انگاری روی سر خورد و پایین پاهای من روی زمین نشسته بود. صدای isfj بعد از آن فردی که شتاب میگیرید به من نزدیک میشود، وقتی به من میرسد میبینم که دستش را جلوی دهانش گرفته و چشمانش گرد شدهاست. زمزمههایی میشنوم: باید برسونیمش به سالنی که گفت، اونجا حتما وسایل کمک های اولیه هست. صدای entp پایین پاهایم همراهش میشود: من میارمش... Enfp لرزان میگوید: ولی خیلی دوره! نزدیکای چند صد متر هست، از دید الان ما فقط یه در خیلی کوچولو اون ته راهروه Entp: اشکالی نداره، میتونم! به هر حال آزادیم رو بهش بدهکارم! میخواهم بگویم نه! حداقل آنقدر از وزن خودم آگاهم که بدونم entp نمیتونه حملش کنه، بازویی پشت زانویم و دستی پشت کمرم رفت. بدنم روی هوا معلق شد و همه چیز یکدفعه بالاتر دیده میشد. با هر تکانی که قدم های entp راه میبرد، دردم تجدید و قطرهای سرخ بر روی کاشی های سفید به جا میماند. صدای ضربان قلبش را کنار گوشم میشنوم، تمام امید زنده ماندنم به نفس ها و پاهای اوست. در آخر در این لحظه اجازه دادم پلک هایم روی هم بیوفتند و چشمانم بسته شوند.
زمان حال {از زبان Enfp}: نگاهشان میکنم، تا این حد تا حالا نگران intp نشده بودم. هیچوقت اینطور ندیده بودمش! حالا که فکرش رو می کنم از دبیرستان به بعد اصلا درست باهم حرف نزدیم و همهی حرف هامون به عنوان همکار بوده... اگر دیگه نتونم باهاش حرف بزنم...نه! اون با یه زخ*م ساده به دیار باقی نمیره. به سالن بزرگی میرسیم، پتو های نازک به همراه بالش های سبز رنگ کنار سالن تا بالای سرم چیده شده اند، دو دستگاه خوراکی در کنار در ورودی وجود دارد. جعبه کمک های اولیه روی دیوار داخل یک شیشه محافظ قرار دارد، دری انتهای سالن است که احتمال میدهم دستشویی باشد. مکان کوچکی شبیه آشپزخونه های دانشجویی هم طرف دیگر وجود دارد، همینطور میز ها و صندلی هایی پراکنده داخل سال اند. همه چیزو مثل خوابگاه های دانشجویی است جز دستگاه خوراکی و روی زمین خوابیدن! حداقل خوابگاه ها تخت های فلزی دارند، مگر نه!؟ میبینم که entp به نظر خیلی خسته میرسد، intp را کنار یکی از آن میز های ول شده زمین میگذارد. سرش را به دیوار خاکستری پشت سرش تکیه میدهد، intp زیر دستان isfj بیهوش است، کنارش روی زمین نشستهام. Isfj به من میگوید: اگر اندام حیاتی صدمه دیده باشه کار سخت میشه، مثل اینکه قبلاً میشناختیش! آدمیه که صبرش زیاد باشه، مگه نه؟ جواب میدهم: اتفاقاً اصلا اینطور نیست البته نبود... جعبهی کمک های اولیه را باز میکند و یک جفت دستکش در دستانش میکند، بی حسی موضعی بر روی زخ*م intp میزند. Isfj ادامه میدهد: نمیدونم چطوریه که یه جعبه کمک های اولیه همه وسایل جراحی رو داره ولی غیر از اون خونر*یزی عجیبی هم داره - منظورت چیه؟ Isfj: تا حالا دیدی یه نفر بخاطر این زخ*م انقدر خونر*یزی کنه؟ اگر اندام داخلی صدمه دیده باشه قبول ولی اگر نباشه واقعا عجیب میشه با دستانی که دستکش آنها را بغل گرفته بود زخ*م intp را باز کرد، intp از درد دندان ها و چشم هایش را بهم فشرد. دستم را روی سرش کشیدم و احساس گرما کردم: تب داره نگاهی به isfj انداختم، حواسش حسابی به کارش است و حتی وقتی بیشتر بهش دقت میکنم چشمانش از تعجب گرد شده است: هی! میشنوی؟ Isfj: غیر ممکنه! اندام داخلی آسیبی ندیده، بهت گفتم عجیبه اما جای شکرش باقیست. حداقل لازم نیست اینجا عمل جراحی کنیم. Isfj زخ*مش را پانسمان میکند و آن را میبندد: امیدوارم تا مرحله بعدی حالش خوب بشه، براش دردسر میشه پرسیدم: تو از کجا اینارو بلدی؟ +چی!؟ -جراحی و اینارو +آهان اون بخاطر محل کار قبلیمه...توی بیمارستان کار میکردم -اوههه خداروشکر که یکی مثل تورو داریم! ممنونم بخاطر کمکت! +خواهش...میکنم
چند ساعت بعد {از زبان intp}: انقدر سرم سنگین هست که نتونم گردنم را بلند کنم، از میان پلک های نیمه بازم نگاه میکنم. همجا تیره و تار است، دستم را ناخودآگاه روی زخ*مم میگذارم. پانسمان شده... دستانم را نگاه میکنم، دگر خو*نی نیست! روی پاهایم پتوی نازکی کشیده شده، اطراف رو که نگاه میکنم همه خوابیده اند. میز چوبیای که کنارم است را میگیرم و سعی میکنم روی دو پایم بایستم، پاهایم سست است. حتی نمیخوام به اون آبرو ریزی ای که درست کردم فکر کنم، آخه چرا اونجا غش کردی!؟ وقتی راه میروم، پاهایم روی زمین کشیده میشوند. سمت دستگاه خوراکی ها میروم و با اینکه جای سکه ندارد اما هرچی بخواهی بهت میدهد. ایول شیر کاکائو هم داره! خم میشوم که آن را بردارم که از درد چشمانم درهم میرود و دستم را روی زخ*مم میگذارم. میشنوم: خوبی؟ صدای entp است، وای قطعاً با اتفاق اون موقع نمیتونم باهاش چشم تو چشم بشم! بدون اینکه برگردم جواب میدهم: آره مثل اینکه صدایش نزدیک تر شده: بزار من برمیدارم خم میشود و دوتا از آن شیر کاکائو هارا برداشت و یکی را در دست من گذاشت: بگیر سرم پایین است، بالا را نگاه نمیکنم! راهم را به سمت جایی که بودم کج میکنم، صدایش دوباره پرده گوشم را میلرزاند: Enfp کل این مدت مراقبت بود دیگه این آخرا خوابش برد. همرو ترسوندی! -من نه شماها رو میشناسم که بخوام بدونم ترسیدین نه شماها منو میشناسین که بترسین، فکر کنین یه آدم غریبه داره میمیره! مثل هزاران آدمی که در روز میم*یرن Entp جواب میدهد: ولی enfp که میشناست! تازه وقتی وارد اینجا شدیم خیلی وقت ها جون همدیگه رو نجات دادیم کاری که خیلی از آدمای عزیزمون اون بیرون هم برامون نکردن، دیگه نمیشه بهش گفت غریبه -ولی دوست هم نمیشه گفت! سر جای قبلم مینشینم و بلاخره با او چشم تو چشم میشوم، میدونم شبیه احمقا بنظر میرسم و حتی هیچ ایده ای ندارم الان چه فکری داره میکنه... ولش کن مهم نیست! کنارم مینشیند. -از کی تا حالا تو انقدر جدی صحبت میکنی؟ بهت این حرفا نمیخوره Entp پوزخند میزند: از همون اول معلوم بود!؟ حتی توی دادگاه؟ -جدیم نبوده باشی خوب بلدی نقش بازی کنی... +هه! من و نقش بازی کردن!؟ اوفف نه بابا اصلاااا -تو کش*ته بودیش، مگه نه؟
-تو کش*ته بودیش، مگه نه؟ پوزخندی روی لبم مینشیند: انقدر خوب صحنه سازی کرده بودی که حتی اون دادستان بی عقل نرفت دوربین هارو دوباره چک کنه... +تو... -فکر نمیکردی بفهمم!؟ درسته دوربینهای کوچه اونطوری نشون میداد ولی اگر به خودش زحمت میداد و میومد وسایل ظبط شده نگاه میانداخت و هارد رو میدید الان بالای چوبه دار بودی Entp میزند زیر خنده: تعجبی نداره دادستانی! واقعاً باهوشی ولی نه نیستی الان که دارم باهات حرف میزنم خیلی بی عقلم هستی! -هی! +چیه میخوای حتماً منو بزنی؟ یقه اش را میگیرم، میچرخم و جلویش روی یک زانو و پایم وزنم را نگه میدارم و مشتی بالا میآورم: اگر بخوام میتونم! نور قرمزی که آنقدر ملایم است تا جلوی پایمان را ببینیم یک طرف صورت من و اورا روشن کرده و طرف دیگر را در تاریکی فرو برده است. +تو زخ*میای، من به تو برترم! یقه اش را محکم تر در دستم میپیچم و سرش برخورد کمی با دیوار میکند: میخوای امتحانش کنی؟ +اگر میخوای قبول کنم بی عقل نیستی پس تو هم قبول کن اونا حق دارن نگرانت بشن! یکم دیگه بگذره مثل خانواده میشن، نه برای تو! برای همه! -اصلا میدونی معنی خانواده چیه؟ اصلا بنظرت تحت عنوان خانواده چیزی وجود داره!؟ +یه روز بهش میرسی و اون روز میتونه هر وقتی باشه اما وقتی بهش رسیدی بهم بگو خانواده چیه که منم یاد بگیرم، خانم دادستان! درد زخ*مم تجدید میشود و دندان هایم بهم فشرده، نگاهم میکند: چیشد؟ فکر کنم مسکن طبیعی بدنم داره کم میشه، احتمالا قراره درد واقعی رو از اینجا به بعد احساس کنم، میگویم: چیزی نیست! +آهان! Isfj گفت اینو بیدار شدی بهت بدم، بگیر قرصی در دستم میگذارد: گفت بخوری نی را داخل شیر کاکائو میگذارد: بگیر قرص را میخورم و به میز چوبی تکیه میدهم، نگاهم میکند: بگیر استراحت کن، اگر میخوای زنده بمونی باید بتونی فرار کنی! استراحت کن خانم دادستان! -واقعاً فکر میکنی از اینجا زنده بیرون میریم؟ +والا که نه! اصلاااا این فکر رو نمیکنم ولییییییی بیا تلاش کنیم! اون بیرون هممون کار هایی برای انجام دادن داریم. خندهام میگیرد: آره...شاید! Entp خودش میزند زیر قهقهه: بهت نمیاد با این سر و وضعت بخندی! اداش رو در آوردم و مسخرش کردم: هه هه هه! به خودت بخند دیوانهی ش*ل مغز +باشه باشه! شب خوش خانم دادستان! بخدا این دلقکه عالمه، البته گناه داره بهش نگم دلقک ولی داره روی مخم راه میره! هوفف نگران نباش، امیدوارم زودتر از این مکان بزنم بیرون! چشمانم کم کم از خستگی روی هم میافتند و به خواب میروند.
صبح با تاب آوری از دردم بیدار میشوم. سرم درد میکند و گیج میرود، چشمهایم تار میبیند. در حالت گیجی و منگی حتی نمیدانم اینجا کجاست!؟ اما وقتی به حافظهام روی میآورم میفهمم هنوز در آن بازی حضور دارم. نور شدیدی از بالای سرم بر چشمانم میتابد، صدای همهمه و شور و شوق از کنار گوشهایم رد میشود چطور میتوانند داخل این بازی خوشحال باشند!؟ به خاطره دیشب زنگ میزنم، چطور میتوانم آنها را به عنوان خانوادهام قبول کنم؟ حتی از وقتی فهمیدم که enfp یک پلیس واقعی هم نیست از خود ناامید شدم. چطور تونستم باورش کنم؟ چطور او را سالها دوست خودم میدونستم؟ نمیدانم نگرانیش درباره من واقعی است یا نه؟ اما هرچه که هست میتواند جلوی قا*تل بودنش را بگیرد. پارچه لباسم که از دیشب رنگ خو*ن به خودش گرفته خشک شده است، حتی نمیخواهم با آنها چشم تو چشم شوم چه برسه به حرف زدن اول صبح و شور و شوق و خنده... چه جور ملاقات رو شروع کنم؟ اولش چه باید گفت؟ حتی نمیدانم چطور باید با آنها ارتباط بگیرم. حالا که فکرش رو میکنم چرا من همچین چیزایی رو بلد نیستم!؟ مثل دوست شدن، حرف زدن یا حتی تشکر کردن... وقتی به یاد میارم که کسانی که دوستشان داشتم برایم چه کارهایی کردند و من حتی نتوانستم تشکر کنم عصبانی میشوم. مثل یه بچه کوچولو میمونم که نمیتواند یک سلام و علیک بگوید، چطور تو این جامعه دوام آوردم!؟ هیچ وقت الان که به یاد میآورم من برای دوستی با هیچکس پیش قدم نشدهام، الان که فکرشو میکنم همه آنها تنها کسانی هستند که بدون گفتن به آنها توانستم دوستشان باشم، شاید... صدای مرا از فکر و خیال باز میدارد: هی بچهها! مثل اینکه intp حالش خوبه یا حداقل بگم بهتره... صدای isfp است که لبخندی پهن بر صورتش دارد، حتی نمیخواهم فکر کنم چطور میتواند زندگی کند؟ چطور میتواند به کسانی که حتی نمیشناسدشان اعتماد کند؟ دیشب entp گفت: «اینها خانواده تو هستند، تو میفهمیش» اما بعید میدانم روزی برسد که من چند تا غریبه را خانواده خود بدانم، اصلاً چرا باید آنها به من کمک کنند؟ اصلاً چرا با کسایی که نمیشناسم و نمیدانم چه کارهای کثیفی انجام دادند، اعتماد کرد؟ یاد آن مرد میافتم، احتمال میدهم تمام این افکارها کار دست آن ۵ سالیست که مرا در آن سوله متروکه نگهداشت. نمیدانم از من ناامید شد یا چیز دیگری به کارش آمد اما زودتر از چیزی که انتظارش را داشتم مرا رها کرد، اینکه حداقل من و برادرم تونستیم یه شغل خوب دست و پا کنیم خودش خیلی بود اما نمیدانم چرا بعد از این همه سال دوباره سراغ من را در این بازی گرفته است. اصلاً دلم نمیخواهد چشمانم را باز کنم و برایشان توضیح دهم چه شده است همیشه از توضیح دادن متنفر بودم، در آخر چشمم را باز میکنم. همه را میبینم که خوشحالند، بعد از اینکه نم*ردم خوشحالتر... لبخند enfp بر روی صورتش پهنتر از لبخند isfp است، اطراف را نگاه میکنم...
در سالن بزرگ، نور چراغها روی پتوها و بالشهایی که شکل یک اردوگاه موقت چیده شده افتاده است و کنار دستگاه خوراکی خودکار، ISTP و ESTP خم شده بودند و با کمک ENTP سعی میکردند دستگاه را دستکاری کنند تا بدون گیرکردن خوراکی در دستشان بیاندازد، درحالیکه ESFP با خنده تشویقشان میکرد و ENFP ایدههای هیجانانگیز ولی غیرعملی پیشنهاد میداد و پنج نفری کنار هم درگیر بودند. کمی آنطرفتر، ISFJ و ESFJ با همکاری هم پتوها را مرتب میکردند و برای هرکس جایی مشخص میکردند و ENFJ بالای سرشان مدام هماهنگی میکرد تا جاهایی که مناسب گذاشتن پتو و بالش هست رو پیدا کنند. INFJ و INTJ کنار هم نشسته بودند و آرام دربارهی قدم بعدی این بازی بحث میکردند، درحالیکه ENTJ و ESTJ یکمی آن طرف تر درباره صحبت آنان بحث میکردند. روی یکی از بالشها، INFP و ISFP کنار هم بودند؛ یکی زمزمهکنان درباره خاطره هایش میگفت و آن یکی با اشتیاق گوش میداد. ISTJ در سکوت کنار دیوار تکیه داده بود و همه را نظاره میکرد، ISTP یکی از آن کیک ها و آبمیوه هارا به دستم میدهد، حالا که به او نگاه میکنم یاد برادرم میافتم. خیلی شبیهش است، اگر او اینجا بود حداقل حالم بهتر بود. از دستش آنها را میگیرم، لبخندی از روی ناامیدی زدم تا جایی که نیش دندانم معلوم شود. چشمم را به زمین میدوزم، الان که دارم فکر میکنم دلم برایش خیلی تنگ شده است. اصلاً براش مهم است گم شدم؟ دنبالم میگردد؟ یا شایدم اون مرد آن را هم گرفت و به اسارت بسته... هیچ ایده برایش ندارم ممکن است سر خاکه والدین ما رفته باشد و درد و دلش را پیش سنگ ق*بر آنها خالی کند؟ حتی نمیدانم چند پرونده خاک خورده داخل دادگستری مانده که منتظرند من آنها را محاکمه کنم، دیشب حتی نمیدونم چرا به ENTP گفتم که آن را کش*ته است، چقدر بی عقلی آخه!؟ آدم به کسی که میتواند آدم بک*شد لو میدهد که چه از او میداند. همهمه کم کم از سر گرفته شد یکی پس از دیگری میخندید و خاطره تعریف میکرد شاید برای این است که فضا از جمع غریبگی به فضای صمیمی تبدیل شود. احتمال صد از صد entp و estp شروع کننده مکالمه هستند. estp فریاد زنان میگوید: بیاین جرأت و حقیقت بازی کنیم یه بازی سرگرمی نشستنی بهتر از آن دویدنهای موقع فرار از بازیهاست تازه نمیخواد از مغزتون هم کار بکشین که یه وقت مغزتون توی بازی از کار بیفته Intj طعنه میزند و میگوید: چه به فکر بازیها و آینده هم هستی Infj بینشان قرار میگیرد، میگوید: ای بابا تازه تمومش کردین، بزارین بازی کنیم شاید یکمم intp درد زخ*مش از یادش برود -چی من؟ ESFP خنده میکند و میگوید: مگه چند تا intp داریم؟ Enfp میان حرفش میپرد: که تازه زخ*میم باشه نگاهش میکنم واقعاً entp راست میگفت؟ نگرانم شده یا فقط برای دلخوشی دیشب من این را میگفت؟ که یه وقت از دوست صمیمی که آزارش تا دیروز یا دقیقتر بگویم تا چند روز پیش به یک مورچه هم نمیرسید، میتواند دلیل به خاک سپرده شدن یک آدم باشد. وای دیگه خیلی دارم فکر میکنم، شاید infj راست بگه یه ذره بازی کردن بد نیست، اونم تو بازی که زندگی و مر*گت توش دخیل نیست.
جلو رفتم و گفتم: منم بازی میکنم… خیلی وقته دلم برای بازیهایی تنگ شده که توش آدم از جونش مایه نذاره. همهمان به شکل یک دایره نشستیم. پهلویم درد میکرد، دردی عمیق، اما قابل تحمل بود. زمین سرد بود؛ آنقدر سرد که سرمایش از لباس رد میشد و به استخوان میرسید. بعضیها، مثل من، بالش یا تکهای پتو زیر خودشان گذاشته بودند تا کمتر بلرزند. ENTP کنارم ایستاد. دستش را جلو آورد و شیرکاکائو داخل کف دستم گذاشت و گفت: از اینا دوست داری؟ مگه نه؟ بعد بیمعطلی رفت و روبهرویم نشست، ESFP وسط دایره ایستاد. درست کنار من یک جای خالی بود. بطری آب خالی نه، حتی نمیشد گفت نیمهخالی را وسط گذاشت. بطری روی زمین سرد قل خورد و ایستاد. ناگهان زمین زیر بطری لرزید؛ انگار کف سالن دهان باز کرد. بطری ناپدید شد و به جایش یک چرخنده بزرگ فلزی، با فلشی براق و تیز، از دل زمین بالا آمد. ESFP از ترس یک قدم عقب رفت و سریع کنار من نشست. بازویم را محکم گرفت؛ انگشتانش یخ کرده بود. به صورتم نگاه کرد، ترسیده بود. در همان لحظه، صدای زنی زیبا و سرد در سالن طنین انداخت: ای بازیکنان جوان… مرحله بعدی بازی آغاز شد. نام این بازی: جرأت و حقیقت. به ESFP نگاه کردم. زیر لب گفتم: این بود اون بازی بیخطر؟ صدا دوباره بلند شد: قوانین سادهاند. کسی که فلش به سمت او بچرخد، پاسخدهنده است. جعبه یا بهتر بگویم، فلش گزینههایی از سوال را مقابل او میگذارد. نفر مقابل موظف است از همان گزینهها سوال بپرسد. اما اگر دروغ گفته شود… یا اگر انتخاب انجام نشود… ناگهان یک مسل*سل عظیم از سقف پایین آمد؛ درست بالای سر فلش. سایهاش روی صورت همهمان افتاد. صدای زن ادامه داد، آرام و به دور از احساس: تی*رباران خواهد شد. انتخاب با خودتان است. مراقب احساسات، مغز و افکارتان باشید؛ اینها هستند که سوال شما را انتخاب میکنند. بعد از آن، صدای خنده مردی بلند شد؛ خندهای عمیق و مسخره، که در سالن پیچید و روی دیوارها برگشت. قهقهه میزد، انگار تمام این صحنه برایش فقط یک نمایش سرگرمکننده بود. دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم: «تو فقط همین کار رو بلدی؛ خندیدن و بازی دادن آدمها.» خیلی تلاش کردم او را پیدا کنم، سال ها بین سایهها چرخیدم، بلکه شاید بتوانم پیدایش کنم و محوش کنم. نمیدانم از این بازی زنده بیرون میآیم یا نه، اما اگر زنده ماندم، به خودم قول دادم اولین کسی باشم که او را میک*شد. صدا اعلام کرد: بازی آغاز میشود. فلش شروع به چرخیدن کرد. تند… بعد کند… دوباره تند. صدای ساییده شدن فلز روی فلز اعصابم را میخراشید. چرخید و چرخید تا بالاخره ایستاد؛ روبهروی من. و روبهروی ENTP. «پاسخدهنده: intp. پرسشگر: entp.» در چشمانش نگاه کردم. ذهنم پر از فکر بود، اما احساساتم را حداقل فعلاً کنترل میکردم. صدای زن دوباره گفت: لطفاً یکی از گزینهها را انتخاب کنید: جرأت یا حقیقت. گفتم: حقیقت. مکثی کوتاه. بعد صدا گفت: اکنون پرسشگر، یکی از گزینههای سوال را انتخاب کند. ENTP را میدیدم که مردد است. بین انتخابی که شاید به تیرباران ختم شود و سوالی که میتوانست ذهن و روح یک نفر را خرد کند. زیر لب گفت: آسونترینش رو میپرسم. گفتم: هیچکدوم آسون نیست. فکر نمیکنم طراح این بازی چیزی رو آسون گذاشته باشه. در نهایت پرسید: حاضر بودی خودت رو نجات بدی… یا برادرت رو؟ ثانیهشمار شروع به شمارش کرد. نفس عمیقی کشیدم. نور قرمز همهجا را گرفت؛ همان نور قرمزی که دیشب، وقتی همه چراغها خاموش بودند، روشن شد و چشمهایم سیاهی رفت.
چشمهام که باز شد، اولین چیزی که حس کردم وزن تف*نگ بود. سنگین نبود، ولی جوری توی دستم نشسته بود که انگار تمام تصمیمهای دنیا رو گذاشته بودن توی همون یه تیکه فلز. انگشتم نزدیک ما*شه بود، نه روش...حالا معنای سوال را فهمیده بودم. مادرم با تکهای شیشهای در دست مقابلم ایستاده بود. صورتش همانقدر آشنا و واقعی بود که در افکارم پرسه میزد، برادرم زیر میز همیشگی پناه گرفته بود؛ همان میزی که هیچوقت دربارهاش حرف نزدم. اگر نمیخواستم برادرم را بگیرد، باید خودم زیر دستش میرفتم. همیشه فکر میکردم بدهکارم؛ این شاید فرصتی برای جبران بود. این بار، مادرم مرا گرفته بود. تکه شیشه روی گردنم کشیده میشد. دردش واقعی بود. در همان حال، سایهای ناشناس، برادرم را درست مثل من زیر شیشه نگه داشته بود. تف*نگ فقط یک گلو*له داشت. یا من. یا او. شیشه آرامآرام روی گردنهای کوچک کودکیمان کشیده میشد. حس کردم خو*ن گرم روی گردن خودم هم جاری است. فهمیدم بازی همین است؛ بیرحم و مستقیم. نشانه گرفتم. با خودم جنگیدم. چرا هیچوقت از او تشکر نکرده بودم؟ دستم لرزید ولی فکرام باهم قاطی شده بودن. تصویر بچگیمون، دعواهامون، وقتایی که پشت هم وایسادیم، وقتایی که فقط اون از من دفاع میکرد. شاید این تنها فرصتم بود. نفسم حبس شد، ما*شه کشیده... سایه سیاه افتاد. برادرم آزاد شد. و من، با بر*یدن گردنم در خیال، مردم. چشمهایم باز شد. روی زمین افتاده بودم. بلند شدم و با وحشت دست روی گردنم کشیدم؛ سالم بود. نفس راحتی کشیدم. انتخاب درست را کرده بودم. داشتم نفس عمیقی میکشیدم که صدای یه حرکت تند اومد. ENTP با عصبانیت از جاش بلند شد. این یکی خشم بود، مشتهاش گره شده بود و نفسهاش بلند و تند بود، انگار هنوز توی همون صحنه گیر کرده است. چند قدم به سمتم اومد. با صدای بلند گفت: میدونی داشتم چی میبینم؟ جواب ندادم. ادامه داد، صداش میلرزید ولی خودش حواسش نبود: تو داشتی میمُ*ردی. واقعاً. نه خیال، نه غیرواقعی. دیدم که داشتی میمر*دی یه دستش رو کشید توی موهاش، یه لحظه پشتش رو کرد، بعد دوباره برگشت: این احمقانه بود. میفهمی؟ احمقانه... من فکر کردم مر*دی! بعد نشست، سرش رو پایین انداخت. و هنوز عصبانی بود… ENTP چند ثانیه بعد نگاهم کرد؛ زیر لب گفت: چرا خودت رو نجات ندادی؟ او هم داخل خیال من بوده. همهچیز را دیده است. چیز هایی که هیچوقت هیچکس نباید میدید. گفتم: به تو مربوط نیست. چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر. سالن ساکت بود، ENTP همونطور نشسته بود، سرش پایین، آرنجهاش روی زانوهاش. بعد یهو پوزخند زد. از اون خندههایی که معلومه قرار نیست کسی رو بخندونه. سرش رو بالا آورد و گفت: خب… عالی بود واقعاً. بازیِ “ببین چقدر میتونی روان یه نفر رو نابود کنی”. دستاش رو باز کرد، انگار داره اجرا میکنه. + مرحله بعدی چیه؟ زنده دف*ن کردن؟ یا فقط یه خاطره دیگه از بچگی کافیه؟ ولی وسط جمله صداش برید. خنده نصفهکاره موند. حتی خودش هم نفهمید چرا. لبخندش محو شد، نگاهش رفت یه گوشهی زمین... به اطراف نگاه کردم. صدای زن دوباره در سالن پیچید: یک نفر از شانزده نفر پرسیده شد. پانزده نفر باقی ماندند. حالا میفهمیدم ماهیت این بازی چیست. میخواست درد را جلوی چشممان زنده کند؛ گذشته را، زخ*مها را، انتخابهایی که هیچوقت فراموش نمیشوند. شاید همین نشستن روبهروی هم هدف اصلی بازی بود؛ کاری که ناخودآگاه همهمان انجام داده بودیم. امیدوارم… هیچکداممان را از دست ندهیم.
همه نشسته بودند؛ شبیه آدمهایی که هر کدام واقعیت بازی را هضمش میکردند. INTJ صاف نشسته بود، چشمهاش هر حرکت ENTP رو ثبت میکرد، زیر لب گفت: اگر سیستم از تروما بهعنوان متغیر استفاده میکنه، یعنی قراره ما رو وادار به خطا کنه. بعد مکث کرد: و خطا، هزینه داره. ISFP زانوهاش رو بغل کرده بود. سرش پایین، موهاش صورتش رو پوشونده بود. وقتی اسم «تروما» اومد، شونههاش یه لحظه لرزید. هیچی نگفت. ESTP کلافه جابهجا شد: خب که چی؟ صداش بلندتر از حد لازم بود: قرار نیست همینجا بشینیم و زل بزنیم به افکارمون. یا راه خروج داره یا نداره. اگه نداره، حداقل بفهمیم قانونها چیه. ESFJ با نگرانی به اطراف نگاه کرد، بیشتر از همه به ENTP: لحنتون… مکث کرد، انگار کلمهی درست رو میگشت: این بازی داره ما رو به جون هم میاندازه. INFP چشمهاش قرمز بود، اما اشک نمیریخت. آروم گفت: داره حقیقت رو میگه انتخاب کنیم اونم وقتی یکی دیگه مجبور شه نگاه کنه. ENTJ دستهاش رو روی رانهاش گذاشت و به جلو خم شد: قر*بانیبازی تموم. نگاهش کل دایره رو برانداز کرد: باید فکر کنیم ممکنه چیارو انتخاب کنه برای قر*بانی کردن مون سکوت دوباره افتاد. دایره کامل بود. دوباره فلش چرخید...
آقا من داستانمو پارت دادم بعد شخصی شده ،آره اگه دوست داشتین یه سیری هم به اون بزنید🙏
سازندهههه. میشههههه پیننن؟
میدونم دوره امتحانات هست و مدرسه هم هست و اینترنت گاهی هست و گاهی هم نیست اما این همه مینویسم لطفا حمایت کنین...🥲💕
وقتی میخونین یه لایک و یه نظر بزارین اگر خوشتون اومده ✨🥲
حداقل بدونم یه عده آدم هنوز دوست دارن ادامه بدم این داستان رو...و حداقل اگر دوستش ندارین دیگه نزارم🖤🫠
و خیلی هم ممنونم از کسانی که برام نظر میزارن و لایک میکنن، واقعا خیلی خیلی برام ارزش داره و ممنونم از تک تکشون✨🥲💕
خیلی عالی بود و ارزش حمایت شدن رو داره!
البته اگه (خدایی نکردههه) حمایت هم نشد مهم اینه که خیلی براش زحمت کشیده شده و تو از تمام خلاقیتت استفاده کردی!💕
ولی خیلی عالی بود ادامه بده:)))✨☘
مرسییی:) نظر لطفته✨
بدبختی همه داستان ها که همه راز ها برملا میشه:جرعت و حقیقت
😂😅✨
سلاممممم ببخشید دیر اومدم خیلی خفن بود باریکلاح
نه بابا این چه حرفیه خوشگل:)
مرسییی✨🫠
@°S°
عزیز امتحانات ترم داشتنم🥲 تازه بازم دارم ولی دارم مینویسم براتون✨
______
خسته نباشی
سلامت باشیی😅✨
دادا پارت بعدی کو
عزیز امتحانات ترم داشتنم🥲
تازه بازم دارم ولی دارم مینویسم براتون✨
این پارتم عالی بود داستانت واقعا خاص و عمیقه، جزئیات و نکات ریزش زیاده چیزیه که من ازش خوشم میاد
مرسییی، نظر لطفته:)✨🫠
واو بلاخره پارت جدید
🫠✨
وایی من نمیفهمم این شاهکار چرا تو تستچیههه؟
داداش اینو باید یه اسماشون رو عوض کنی بدی چاپ کنن:))))
آخیییی مرسیییی ✨🫠
نظر لطفته:)