راجب دختری به نام آنی که نمیتواند بگوید نه
تلفن رو قطع کردم و گذاشتم روی میز که نگاهم به ساعت افتاد ساعت از چهار گذشته بود. اروم به سمت آشپزخانه رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم ، ولی هیچی نداشتیم دو تا راه داشتم گرسنه بمونم یا برم از بیرون غذا سفارش بدم که تخخخخخخخ ی صدایی از اتاقم شنیدم رفتم ببینم چی شده که دیدم بلههههه دوباره کتاب جادویی کل اتاقمو با رنگ بنفش به خرابه داده.
رفتم داخل از سقف هم مایه ی بنفش میریخت. کتاب رو برداشتم بندازم دور لباسمو پوشیدم و رفتم بیرون کتاب هنوزم تو کیفم بود. میخواستم ی جایی بزارمش که کسی پیدا نکنه. رفتم و رفتم تا رسیدم به ی درخت زیبا که شکوفه های صورتی داشت خیلی درخت بزرگی بود.
و منم خیلی گشنه بودم به خیابون که پشت سرم بود نگاه کردم و چشمم افتاد به فلافل فروشی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اصلا یادم رفت که برای چی اومده بودم. ی فلافل خریدم و خوردم بعد تصمیم گرفتم برم سمت درخت چون خیلی چیز عادی نبود.
نزدیک درخت که شدم کیفم لرزید و باز شد کتاب از توش بیرون اومد و رو هوا شناور شد. بعد ی نور بنفش دورش شروع کرد به چرخیدن من که مونده بودم چی شده چه اتفاقی داره میوفته که ی صفحه از کتاب باز شد خوشبختانه روش با زبون خودمون نوشته شده بود. ( اگه زمین لرزید و درخت ها شکستن و همه چیز غیر عادی شد اینجا نمون )
منم تو ذهنم گفتم « میدونستم این کتاب ی مشکلی داره ها اصلا من چرا اینو خریدم داره چرت و پرت میگه » و به نوشته های دیگه دقت نکردم و کتاب رو ول کردم و رفتم.
نمیدونین که نزدیک ی هفته منتظر بودم منتشر شده🤣🤣
مرسی از کسایی که لایک و کامنت میزارن😃
اولین لایک اولین مشاهده اولین کامنت