زمستانی بود و شاخه ی درخت زندگی من بی برگ و سرد بود . رهگذری را دیدم که می آید ... گمان ، نه ... یقین داشتم که رهگذر مانند تمام رهگذران رد میشود ، نه نگاهی ، نه سلامی ، نه کلامی ... اما او تو بودی !
داشتی میگذشتی ... از کنار درخت زندگی من. نگاه گرمت به درختم ، دلم را فرو ریخت و سرمای دستانم را گرفت ... ناگهان ، در میان غوغای زمستان ، بهارم کردی . هر کلامت سرخ میکرد غنچه ام را و شیرین میکرد میوه ی درختم را .
تابستانی که برایم به ارمغان آوردی چنان شیرین بود که نفهمیدم کی به پایان آن نزدیک شدم ! روزی دیدم تمام میوه های درخت زندگی ام ، تلخ ، گندیده و آفت زده شدند . با حیرت به خود گفتم : تا او و کلامش باشد ، میوه ی من تلخ نمیشود . به آرامی به سویت آمدم که کنار رود در آب و زلال من ایستاده بودی . چندبار اسمت را بر زبان آوردم ، اما گویی وجود نداشتم ! صدایم را نشنیدی ... خوشی و زیبایی درخت زندگی من ... قصد رفتن کرده بود ...
تا آن زمان که برگ ریزان زندگی من تمام شود . تا وقتی رود چشمه ی خشکیده ام که تا دیروز به برکت تو ، پر آب بود دوباره روان شود . با آنکه میدانم تا این درخت بر سر تو نریزد بی قرار است . با آن که میدانم این رود تا دستانت را حس نکند و نبض تورا یخ نکند آرام نمی شود .
اولین بارم بود که شعر و ادبیات نوشتم . قبلا ها هم مینوشتم ، ولی توی تستچی نداشته بودم .
به هر حال ، تقدیم به ژینای عزیزم که رفت ، ولی بهم قول داد (فقط قول داد ) بر می گرده پیشم:)
فرصتتتت😚🤍
قشنگ بود /
مرسییی
چشاتو قشنگ میبینم زیبا
زیباییی میبینمممم
از چشاتههههه