9 ماه پیش 11 اسلاید 359 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

🔗 سازنده پیشنهاد می‌کند:

خاطرات عجیب کاربران تستچی

بریم چندتا خاطره سمی از شما قشنگا رو ببینیم (*تخمه یادتون نره😂*)

مشاهده

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی سرگرمی

نظرات بازدیدکنندگان (23)
  • من که زودتر از همه گفتم، چرا منو نذاشتی...؟ همونی که گفتم ممنون که داری این اسلایسر لایک میکنی...💔🥺

  • وای منم بودم مرسیی

  • این خاطره ای که می خوام بگم مال مامانمه،مامانم میگه وقتی بچه بوده یه حرفی زده(یادش نمیاد دقیقا چی بوده)بعد مامانش(مامان بزرگ من)،چاقو پرت کرده سمتش بعد چاقو گیر کرده به پشتش،ولی خداروشکر فکر یک زخم سطحی بودهیزیش نشده😅😆بابامم میگه وقتی بچه بوده رفته سراغ لونه ی گنجشک و مامانش چون بهش گفته بود نکنه و اون کرده بود زده کله بابام رو شکونده😆

  • اس ۵:ر.و.انیم بعضی اوقات از قصد میکنم(حالمیده-)

  • سلامم لطفا مال منم بزارر
    یک اتاقی داخل مدرسمون بود خیلی ترسناک بود حدود ۴ سال پیش من و دوستام تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چیه بعد یک روز چهارشنبه بعد از زنگ ورزش که از سالن اومدیم و آزاد بودیم رفتیم داخل اتاق بعد من ترسو یک جارو با خودم برده بود همینجور بالا گرفته بودم نمیدونم آجر کجا بود اون بالا ها داخل قفسه اتاقه ولی خورد قدش بعد افتاد رو پام ۲ ماه پام تو گچ بود
    شرمنده طولانی شد زیبا ✨🎀🛐😭

  • سلام خوبی ؟من تو چارسو یه خاطره گذاشته بودم قرار بود بزاری تو پستت ، تو پارت ۳ برای من هم جایی هست؟

    • البته ! توی پارت ۳ میزارم عزیزم 💙 اون اسلایس رو بعدش دیدم واسه همین پارت ۳ میزارم 💙

    • ممنونم عزیزم 💗💗🎀🎀🍓🍓

  • یه بار تو مدرسه منو دوستام تو کلاس نشسته بودیم بقیه همه سر صف بودن همینجوری همه ساکت بودیم ناظم نیاد ببرمون تو صف یهو یه کتاب از کتابخونه افتاد یکی جیغ زد و از کلاس پرید بیرون ماعم گفتیم چع خبره پریدیم بیرون🙁
    آخرم رفتیم سر صف

  • وقتی ۵ یا ۴ سالم بود رفتیم شمال
    با یکی از بچه های فامیل رفتم کنار استخر و نمیدونم چرا با دمپایی داشتم اب استخر خالی میکردم🤣😅
    و بعدش یکهو افتادم تو اب و شنا بلند نبودم و داشتم خفه میشدم و یچه فامیل رفت به مامانم و برادرم گفت و برادرم سریع پرید تو اب ولی نتونست کمک کنه و بعدش مامانم پرید تو اب و منو نجات داد

  • یبار بچه بودم داشتم از پله حیاطمون میومدم پایین یهویی افتادم قل خوردم تا پایین ولی مامانبزرگم دید و گرفت منو

  • دوباره دروووود!
    با استخر خاطره زیاد دارم این یکی هم باز رفته بودیم استخر بچه بودم مامان بابام هم بودن داداشم با دوستاش مامان بابام هم اونور سمت عمق عمیق منم با داداش کوچولوم بودم خواستم برم پیش مامان بابام یهو لیز خوردم افتادم تو عمق عمیق دوباره فاتحم خونده بود هی خودمو میکشیدم بالا دوباره میرفتم پایین هی بالا هی پایین دیقه اخر که تسلیم شدم بابام یهو کشیدنم بالا نجات یافتومUwU

    • هعییی به عنوان یک شناگر اوایل که بلد نبودم شنا همچنین خاطراتی داشتم

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.