
دوستان به پارت آخر داستان زامبی ها در مدرسه خوش اومدین امیدوارم که دوست داشته باشین و ازش لذت ببرین..
زامبی ها پشت در بودن و به در می کوبیدن و تونستن کمی در رو باز کنن که مین هو و جون سوک سریع رفتن و در رو محکم هل دادن تا بسته بشه ،یکدفعه چشمم افتاد به دست مین هو و گردن جون سوک، جای گاز بود . زامبی ها اونا رو گاز گرفته بودن ؛ مین هو شروع کرد به گریه کردن. دست و پامو گم کردم اما با لبخند الکی که زده بودم بهش گفتم:( نترس چرا عین بچه ها گریه میکنی؟ خوب میشی .الاناست که بیان کمکمون)
جون سوک بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت و با حالت عجیبی که توی صورتش بود بهم گفت:( جین وو قول بده سالم بمونی .تو نباید بمیری،باشه؟) بغضم گرفت با تندی بهش گفتم:( دیوونه شدی؟ دهنتو ببند مگه میخوای بمیری؟ چرت نگو همش....همش یه جای گازه من مطمئنم تو خوب میشی!) اما جون سوک فقط خندید و بعد رفت در گوشی به مین هو چیزی گفت لحظه بعد دیدم مین هو بلند شد ، اشکاش رو پاک کرد و بهم گفت:( جین وو منو به خاطر تمام قلدری هایی که برات کردم ببخش) بعد جون سوک و مین هو در خونه رو باز کردن و رفتن بیرون ؛ قبل از اینکه بتونم جلوشون رو بگیرم زامبی ها بهشون حمله کردن .
دیگه نتونستم نگاه کنم سرم رو برگردوندم،چشمام پر از اشک شده بود ،نفسم بالا نمیومد. انگار دنیا جلو چشمام تیره و تار شده بود دیگه برام اهمیتی نداشت که واقعا کسی به کمکم میاد یا نه. همین طور که به دیوار خونه تکیه داده بودم و گریه میکردم دوباره صدای زامبی ها میومد که داشتن سعی میکردن بیان توی خونه، سرم رو که بالا آوردم چیزی دیدم که برام قابل درک نبود مادرم بود که تبدیل شده بود اون هم عقلش رو از دست داده بود. با خودم گفتم دیگه از هیچی نمیترسم حتی از مرگ .همینجوری که به زامبی ها خیره شده بودم بالاخره تونستن در رو بشکونن ، تنها تونستم یکی از صندلی های آشپزخونه رو به سمتشون پرت کنم؛ بعد دوییدم طبقه بالا توی اتاقم ،همین که خواستم در اتاق رو ببندم سر رسیدن .
عقب عقب رفتم تا جایی که رسیدم به پنجره اتاقم ؛ با خودم می گفتم واقعا زنده بودن ارزشش رو داره ؟ واقعا میتونم زنده بمونم یا منم تبدیل میشم به همچین موجوداتی؟ من نمیخواستم به زامبی تبدیل بشم ، نمیخواستم مثل اونا عقلم رو از دست بدم اما اینم میدونستم که نمیتونم نجات پیدا کنم برای همین فقط رفتم روی لبه پنجره به نظرم بهترین تصمیم عمرم بود نمیخواستم تبدیل به زامبی بشم و زنده بمونم، مرگ رو ترجیح میدادم.
با اشکایی که صورتم رو خیس کرده بودن به آسمون نگاه کردم هلی کوپتر رو میدیدم که تازه به خونه نزدیک شده بود اما معلوم بود که وقتی نمونده تا نجاتم بده اون لحظه با تمام قدرتم داد زدم:(خیلی دیر رسیدین) و به یاد تمام خاطرات خوبی که با خانواده ام ،دوستام و جون سوک داشتم خودمو از پنجره پرت کردم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
کاش پارت بعدی هم داشت
خب دیگه از پنجره خودشو انداخت پایین و مرد،،کس دیگه ای زنده نموند که ادامه بدم 😁
میدونم منظورم این بود که مثلا یهو یکی دستشو بگیره ببینه دختری که دوستش داشته یا مامانش بوده
عالی با سس دارک
مرسی عزیزم🫶
سازمان جلوگیری از کامنت اول :)