توی این پست میخوام دلیل اینکه عاشق افراد و یا چیز هایی که از ما دورن و یا به هر نحوی دسترس بهشون نداریم میشیم چیه ؟
همهمون یه بار عاشق چیزی شدیم که دور بوده، غیرممکن بوده، یا حتی فقط یه خیال بوده. یه آدم، یه رؤیا، یه موقعیت خاص... اما چرا؟ چرا چیزهای دور از دسترس اینقدر جذابن؟ پاسخش هم در دل احساساته، هم در مغز ما، هم در فلسفهی بودنمون.
وقتی چیزی کمیابه یا سخت به دست میاد، مغز ما اون رو ارزشمندتر میبینه. این یه مکانیسم روانشناختیه که باعث میشه چیزهای دور، خاصتر و خواستنیتر به نظر بیان. هر چی کمتر باشه، بیشتر میخوایمش. به این موضوع میگن اثر مطلوبیت کمیاب
وقتی چیزی رو میخوایم ولی هنوز نداریمش، مغز دوپامین ترشح میکنه. دوپامین مسئول ایجاد انگیزه، هیجان و حس خواستنِ شدیده. جالب اینجاست که مقدار دوپامین در انتظار پاداش، بیشتر از دریافت پاداشه. یعنی ما عاشق مسیر رسیدنیم، نه فقط خود مقصد.
چیزهای دور از دسترس، فضای خیالپردازی به ما میدن. ما اونها رو در ذهنمون بینقص، کامل و رؤیایی میسازیم. چون هنوز با واقعیتشون روبهرو نشدیم، نقصهاشون رو نمیبینیم. و این تصویر ذهنی، گاهی از خود واقعیت هم زیباتره.
چیزهایی که همیشه کنارمون بودن، دیگه هیجان ندارن. ما دنبال چیزی هستیم که از روزمرگی بیرونمون بکشه. یه حس خاص، یه تجربهی متفاوت، یه عشق غیرعادی. چیزهای دور، مثل پنجرهای به دنیایی متفاوتن.
چیزهای سخت، حس رشد و تلاش رو فعال میکنن. وقتی چیزی آسونه، مغز احساس میکنه که ارزش جنگیدن نداره. اما وقتی سخت باشه، تبدیل میشه به مأموریت زندگی. عشقهای دور، گاهی مثل قلههایی هستن که میخوایم فتحشون کنیم، حتی اگه بدونیم ممکن نیست.
از لیلی و مجنون تا رومئو و ژولیت، عشقهای غیرممکن همیشه الهامبخش بودن. فرهنگ ما پره از داستانهایی که عشقهای دستنیافتنی رو مقدس و شاعرانه نشون میدن. شاید بخشی از این کشش، از همون قصهها میاد...
ما همیشه دنبال چیزی هستیم که نداریم. افلاطون میگفت عشق، میل به چیزیست که کاملمون میکنه. و چون کامل نیستیم، همیشه در حال خواستنیم. چیزهای دور، نماد اون کمال گمشدهان.